تبلیغات
دفاع مقدس ، شرافت و شجاعت مظلومانه

دفاع مقدس ، شرافت و شجاعت مظلومانه

با یاد آن روزهائی که مرد از نامرد تشخیص داده می شد . گروه پژوهشی معارف انقلاب اسلامی شهرستان آران و بیدگل

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 19 مهر 94 11:47

شهید سردار «حسین همدانی» که بود؟ + تصاویر - کلیک کنید



پیکر سردار شهید حسین همدانی پیش از عزیمت به تهران، در حرم حضرت زینب(س)بنی هاشم طواف داده شد


پیکر سردار شهید حسین همدانی


عکس/ فرزاندان سردار شهید همدانی

وهب و محمد" همدانی فرزندان سردار شهید حسین همدانی





نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 9 خرداد 94 21:34
سردار «حمید حسام» نخستین نویسنده‌ای است که پس از گذشت سال‌ها از دوران دفاع‌مقدس و حماسه فراموش نشدنی شهدا و رزمندگان قلم به دستش گرفته است و غواص‌های عملیات «کربلا4» را دست‌مایه داستان خود در حوزه خاطره‌نگاری جنگ‌تحمیلی قرار داده ‌است.این کتاب 16 سال پیش منتشر شده است.
 
کتاب «غواص‌ها بوی نعناع می‌دهند»، روایت داستانی 72 غواص لشکر «انصارالحسین(ع)» استان همدان است که در روز چهارم دی ماه 1365 در منطقه عملیاتی «کربلا4» حماسه آفریدند. این روایت براساس خاطرات بازماندگان حادثه و شاهدان عینی در قالب داستان به همت حمید حسام در سال 1378 به از سوی انتشارات «صریر» چاپ رسیده است.
 
اکنون که در فضای آکنده از یاد و نام 175 شهید غواص که توسط دشمن طی عملیات «کربلا4» به اسارت درآمده و با دستان بسته به شهادت رسیده‌اند در میهن هستیم، ایسنا خاطره‌ای غواصان عملیات کربلای 4 را منتشر می‌کند.
 
«پنجاه متری می‌شد که زده بودیم به آب.. نور منورهای خوشه‌ای دیگر جلایی نداشتند و داشتند می‌مردند.از زمین و آسمان گلوله سرخ می‌بارید. روی محورهای چپ و راست ما. و آن رو به رو، درست رو به روی ما، سکوتش خیلی مرموز بود. و مرا واداشت حس کنم که منتظرند برویم نزدیک‌تر و آن وقت...
 
بعدش را دوست نداشتم تصور کنم و به منورهای جدید نگاه کردم که چتری از نور شدند روی اروند و غواص‌هایی که معلوم بود کنار موانع عراقی‌ها کُپ کرده‌اند. احساس عجیبی داشتم. تصور می‌کردم همه آنها الان چشم‌هاشان به ما است که چطور برویم و ته دلشان آرزو می‌کنند که ما لااقل برسیم اگر آنها نرسیده‌اند. حرکت تند ستون ما آرام گرفت و کند شد و کند‌تر. فکر کردم این کندی نمی‌تواند به خاطر خستگی باشد،آن هم با آن نیرویی که از بچه‌ها سراغ داشتم. تصمیم گرفتم برگردم و مسیرم را وارسی کنم.
 
حلقه طناب را از دستم درآوردم و دادمش به نفر دوم ستون، به امیر طلایی. همه رو به جلو فین(کفش مخصوص غواصی) می‌زدند و هیچ کس حتی نپرسید که: کجا؟
 
انگار منتظر این کار من از قبل بوده‌اند. رفتم رسیدم به ته ستون. نفر آخر مرا صدا می‌زد، آرام و کمی با درد. می‌گفت: پام گرفته، حاجی‌جان. نمی‌توانم فین بزنم.
 
فکر کردم می‌خواهد بهانه بیاورد که نمی‌آید، منتهی گفت: ولی می‌آیم. دیدم نجفی است، قدرت‌الله طلبه جوانی که غرور عجیبی داشت در درد کشیدن و باز آمدن و دم نزدن. جای یکی به دو نبود. دستش را از طناب جدا کردم و گفتم: برگرد عقب! گفت: ولی من...
 
گفتم: سریع!
 
گفت: من این حرف‌ها را نگفتم که بخواهم برگردم. فقط دلیل دردم را گفتم.
 
گفتم:بی‌ حرف!
 
فرصت نداشتیم و این را هر دومان می‌دانستیم. مجبور شدم حتی هلش بدهم. برگشت به صورتم زل زد و خواست چیزی بگوید که گفتم: فقط بگو چشم!
 
صدای موج و انفجار و شلیک نمی‌گذاشت صدای نفس کشیدنش و آهش را بشنوم. فقط دیدم دست اطاعت به پیشانی گذاشت و برگشت رفت. از کجا می‌دانستم باید بیشتر نگاهش کنم تا بعد حسرت نخورم چرا من جای او نبوده‌ام، چرا من پام نگرفت، چرا من برنگشتم، چرا توپ کنار من زمین نخورد، چرا من اولین شهید این گروه نبوده‌ام.
 
سریع برگشتم سر ستون و حلقه طناب را باز بستم به دست چپم. هنوز نصف راه را هم نرفته بودیم، هنوز از آتش در امان بودیم که آب دور خودش چرخید و شد گرداب و آمد وسط ما و ما را کشید وسط دایره گرد خودش. انتظارش را نداشتیم، با این که احتمالش می‌رفت. فکرمان را به جنگ با آتش متمرکز کرده بودیم، نه با آب و این طور سخت و این طور وقت گیر و این طور نفس‌گیر.
 
قدرت موج می‌آمد و می‌کوبیدمان به هم و تمام توانمان را می‌گرفت. هیچ پایی نا نداشت رو به جلو فین بزند. اگر آب می‌آمد یکی را پرت می‌کرد طرفی، بقیه هم کشیده می‌شدند طرفش، به خاطر همان طنابی که به دست‌هامان بسته بودیم، و می‌چرخیدند. گرداب ما را کشاند برد طرف سنگرهای جزیره «ام‌الرصاص.» و بچه‌های دیگر سکوت در شب را، فراموش کرده بودند و فریاد می‌زدند، پر همهمه، و فکر نمی‌کردند ممکن است آن رو به رو چشمی یا چشم‌هایی پنهان منتظر همین فریادها باشد.
 
از لحظه‌ای که وحشت داشتم اتفاق افتاد. بچه‌های در تیررس بودند و تیراندازی در یک آن شروع شد. دنبال کریم گشتم، بدون اینکه بدانم کجاست یا ببینمش، فریاد زدم: کریم! حتی من هم یادم رفته بود نباید داد بزنم. صدایی نیامد. فکر کردم نشنیده بعد گفتم: نه. گفتم اگر هم شنیده باشد، فاصله و این صداها مگر می‌گذارد صدا به صدا برسد. پا زدم و دنبالش گشتم و پیدایش کردم. موج نمی‌گذاشت به هم برسیم.
 
می‌کوبیدمان به موجی دیگر و گاهی بالای آب بودیم و گاهی پایین آب. و من می‌شنیدم کریم دارد بی‌بی را صدا می‌زند و مولایش را. آن هم مقطع و با فریادی فروخورده. آب می‌آمد راه دهانش را می‌بست، و دهان مرا هم، و می‌کوبیدمان به موج و بچه‌های دیگر هیچ کاری نمی‌شد کرد، جز دعا و توکل و فریادهای دل و اشک. اگر اشک بود. خیلی آنی، باور کردنی نبود و نیست، یعنی حالا را می‌گویم که بگویم از آن گرداب وحشی آمدیم بیرون و کشیده شدیم تو مسیری راکد و آرام. اگر آرامش داشتیم، یا پامان روی خاک بود، یا کسی آن رو به رو مواظب مان نبود، حتم فریادها می‌کشیدیم از این چیزی که دیده بودیم و حتم گریه‌ها می‌کردیم. از این لطف و معرفت و مرحمت. اما نیرومان را جمع کردیم و رفتیم به مسیری که جلومان بود و منتظرمان.
 
به عقب که نگاه می‌کردم جزیره ام‌الرصاص پشت ام‌الرصاص بود و همین طور آن کشتی سوخته‌ای که قرار بود شاخص‌مان باشد. حالا دقیق داشتیم رو به روی راهکارهای خودمان فین می‌زدیم، در دو ستون موازی و نه چندان منظم.
 
باید باز به بچه‌ها سر می‌زدم ببینیم کسی طوریش شده یا نه. یا نه، ببینم آب کسی را برده یا این که... که دیدم هم هستند، حالا نه با قدرت قبل و نه با سرعت قبل و فقط با همان لب‌هایی که ذکر می‌گفتند و خدا را کمک می‌خواستند.
 
هواپیماها که آمدند تو آسمان، موجی آمد طرفم و سرم را برد زیر آب و من خیلی سریع سعی کردم بیایم روی آب و ببینم این بار بمب‌ها کجا افتاده و چه‌ها کرده. و همان لحظه، از همان راه دور حدس زدم باید اسکله باشد، اسکله نیروهای پیاده. و منورها، با آن درخشندگی بی‌ رحمشان، حقیقت تلخی را نشانم دادند: آتشی که به جان قایق‌ها افتاده بود، در مدخل کارون و حتم... نخواستم تخیلم را به کار بیندازم و قایق‌ها را پر از نیرو ببینم. حتی دلم می‌خواست حس بویایی‌ام از کار می‌افتاد و بوی خون و باروت را نمی‌شنیدم. یا یک بوی تند دیگر را؛ که از بودنش در تعجب ماندم و سر چرخاندم و دنبالش گشتم و دیدم آن جا نمی‌توان آن بو را شنید و گفتم: پس...
 
گفتم: این بوی نعنا از کجاست؟
 
و موج آب و صدای آب و تمنای درونی‌ام به تنهایی‌های بلم و سواری روی آن و خلوت غار به اعترافم کشاند که این بود از همان نعنایی است که آن شب، کنار آن غار، پیشانی کنار خاکش گذاشته بودم. یا آن نعنا و سر حمیدی‌نیا در کنارش. خیلی آنی یاد نادر افتادم و یاد بلم سواری و آن بو بیشتر شد و اینها همه فقط در یک لحظه، حتی کمتر از یک چشم به هم زدن، به تصورم آمد. و من دنبال کریم می‌گشتم. حتی صدایش می‌زدم، بلند و بی‌پنهان کردن خیلی چیزها. و او هم حتی جواب می‌داد.
 
و من به خودم گفتم: نه.
 
گفتم: دهانت را ببند!
 
گفتم: حتی به زبان هم نباید بیاوری.
 
گفتم: حتی دیگر حق نداری برگردی به عقب نگاه کنی.
 
گفتم: جلو.
 
گفتم: فقط جلو.
 
گفتم: سریع!
 
گفتم: بی‌حرف!
 
گفتم: فقط بگو چشم!
 
انگار به نجفی گفته باشم. و من به خودم، برای خودم، دست اطاعت به پیشانی زدم و حتی گفتم، نه زیاد آهسته و حتی بلند: چشم.
 
و فین زدم رفتم جلو. فاصله‌مان 20 متر هم نمی‌شد. طناب را آوردم بالا و بی‌بی زهرا(س) را صدا کردم و محکم‌تر فین زدم تا بقیه بفهمند این دیگر لحظه‌های آخر شنای ما است. و درست در همین لحظه بود که دوشکا شروع کرد به شلیک. و پدافند هم. و هر دوشان دقیق روی سطح آب را نشانه رفته بودند. همهمه و فریاد بچه‌ها با خروش موج و صدای شلیک‌ها درهم شده بود و مرا نگران بچه‌ها و عملیات و آن قایق‌های پر از نیرو و بوی نعنا می‌کرد.نمی‌توانستم به کسی کمک کنم.
 
خودم هم کمک می‌خواستم. پس هر کس تمام سعیش را می‌کرد که برود برسد به ساحل پر موانع آن رو به رو. ستون ما به شکل باز و دور از آن آرایش منظم قبلی خودش پیش می رفت.
 
و اولین آرپی‌جی‌ ما، از سمت چپ، با دست نادر شلیک شد و باز آن بوی نعنا و حالا لبخند را حس می‌کردم. صدای شلیک با صدای فریاد همراه بود و کسی از پشت سرم ناله می‌کرد که: محسن؟ حاجی... تیر... تیر خوردم.
 
طناب سنگین شده بود و من برگشتم دیدم امیر طلایی است که تیر خورده. فین زدم آمدم کنارش و فقط توانستم بگویم: نگران نباش!
 
بگویم: چیزی نیست.
 
بگویم: صلوات بفرست فقط.
 
فقط شنیدم گفت:الله...
 
و دیگر هیچ. تیر از کنار صورتمان رد می‌شد. داغی‌اش را حتی حس می‌کردم. امیر را به حالت حمل مجروح انداختم روی دست چپم و چند قدم آخر را هم فین زدم و آمدم رسیدم به گِل. همان طور خوابیده، دست دراز کردم و فین‌ها را از پاهام آزاد کردم و دست‌های امیر را گذاشتم توی یک خورشیدی(میلگردهای جوش داده شده به هم که شبیه قاصدک هستند) و چشمم افتاد به محمد مختاران و رضا حقگویان که افتاده‌اند کنار همان خورشیدی، بی‌جان. و آن بوی نعنا باز آمد و من از امیر جدا شدم و امیر صدام کرد، به اسم حتی، چیزی که انتظارش را نداشتم. نتوانستم بگویم چه می‌گوید. آتش نمی‌گذاشت. دست پرسش تکان دادم و دستی به سر و صورتش کشیدم تا لااقل با نگاهش بفهمم چه می‌گوید و او نگاهش چرخید طرف جنازه رضا و همان جا ماند و دستش شل شد و با سر افتاد روی خورشیدی و من به رضا و بیشتر به خودم گفتم: صلوات بفرست فقط ! فرستادم.
 
به بچه‌ها خیره شدم که سعی می‌کردند از تیررس بیایند بیرون و نشوند آن جنازه‌هایی که روی دست آن موج‌های وحشی می‌رفتند سمت خلیج فارس و تیر می‌خوردند و باز هم و باز هم. نارنجکی آماده کردم و همان طور خوابیده انداختمش طرف سنگر تیربار رو به رو و دیدم که خاک پیچید تو هم و سنگر دیگر سنگر نماند. قدرت گرفتم و فریاد زدم: سریع بلند شوید بیایید تو کانال!
 
کجا و چطورش را نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم باید بیایند. گذشتن از آن چند 100متر سیم خاردار حلقوی لازم بود و حتمی، آن هم در میان آن آتش و هلهله و فریادهای دیوانه‌وار سربازهای عراقی و زوزه تیرهای رسامی که از لای سیم خاردار رد می‌شدند و صدای عجیبی می‌دادند. سریع سیم‌خاردار‌ها را برانداز کردم و دیدم هیچ کدام‌شان هنوز باز نشده‌اند و این فاجعه بود و چاره‌ای هم جز غلتیدن روی آنها نبود.
 
نایستادم. حتی به کسی دستور ندادم که پیشقدم بقیه شود. خودم را غلتاندم روی سیم خاردارها و خورشیدی‌ها و درد را تحمل کردم و فقط دعا می‌کردم لباس غواصی‌ام زیاد پاره نشود و آن آرپی‌جی زن عراقی بیاید لب سنگر و در تیررس من. که آمد. کلاش را گرفتم طرفش و شلیک کردم و چند جای بدنم گر گرفت و سوخت و سنگین شدم و با صورت افتادم روی باتلاق. آمدم دست راستم را ستون تنم کنم و بلند شوم که یک نارنجک آمد افتاد کنار زانوی چپم، توی گِل. فقط توانستم صورتم را برگردانم و انفجار را بشنوم و آن گر گرفتگی باز بیاید، حالا از مچ پا تا کتف و من می‌گویم: بخشکی شانس!
 
آسمان و زمین و خط سرخ تیرها و آتش دور سرم می‌چرخیدند و من به خودم می‌گفتم چیزی نیست و صلوات می‌فرستادم و بو می‌کشیدم، تا باز بوی نعنا بیاید. که آن هم آمد و من فکر کردم نکند همه چیز دارد تمام می‌شود و خیلی آنی و حتی بلند گفتم: نه.
 
گفتم: نمی‌گذارم.
 
تیر می‌آمد می‌خورد به گِل‌های دور و برم و می‌پاشیدشان به صورتم و من به بچه‌ها، به آنها که لای سیم‌خاردار تیر می‌خوردند می‌گفتم: بیایید بیرون! بیایید این ور.
 
تیربار عراقی هنوز آتش می‌ریخت و من بی‌اختیار و معلوم نبود به کی فریاد زدم: خاموشش کن!
 
شاید اغراق باشد و نشود باور کرد. اما تیربار درست همان لحظه خاموش شد و من درست در همان لحظه، زیر نور منور، چند تا از بچه‌ها را دیدم و باور کنید که خندیدم، آن هم با آن همه زخم و درد و تیر و بوی نعنایی که داشت دیوانه‌ام می‌کرد. گفتم، حتم به خودم، این هم از خط اول. و حس کردم حالا درد کشیدن راحت‌تر است. »
 
حمید حسام در سال 1340 در همدان متولد شد. وی فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد ادبیات فارسی دانشگاه تهران است.جوانی خود را در جبهه‌های نبرد سپری‌ کرد و همین مساله باعث شد تا دفاع مقدس رویکرد اصلی حمید حسام در نوشتن و خلق آثارش باشد. سردار حسام معاون در دوره‌ای معاون ادبیات و انتشارات بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس بود و در زمینه نویسندگی نیز کارنامه قابل توجهی دارد.

منبع: ایسنا
موضوع: خاطرات، سال 1365،

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 19 خرداد 93 21:18




حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در آستانه برگزاری همایش تجلیل از مادران شهدای گمنام با عنوان «مادران چشم به راه»، خطاب به این مادران شهدا پیامی صادر کردند.








بسمه تعالی
سلام و درود خدای توانا و مهربان بر دلهای صبور و پرظرفیت مادرانی که پس از هجرت جگر گوشه‌گان دلبندشان به نشانه‌ئی از پیکر پاک آنان دل بستند و به آن نیز دست نیافتند؛ و با این همه، با شکیبائی و صبوری خود نقشی بی نظیر و استثنائی از خود بر جای نهادند. پاداش این صبر بزرگ، روشنی چشم آنان به مژده‌ی رحمت الهی خواهد بود ان‌شاءالله.
۹۳/۰۳/۱۷

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/26656/C/13930319_0126656.jpg



نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 24 اسفند 92 17:39
همیشه نوشته ها و گفته های فرزندان شهداء ، آتش بر جان می زند و امکان ندارد اشک من را در نیاورد . امروز هم اتفاقی با وبلاگ دختر شهید بزرگوار و  گمنام حسین بداعی آشنا شدم و به همین خاطر یکی از نوشته های سال 89 ایشان را که به مناسبت تولد پدر عزیزش نوشته باز نشر می دهم .


سالگرد تولد پدرم

۲۲ ساله نیستی بابا

۲۲ ساله شدم بابا

اخ که چقدر دوست دارم بابایی

اخ که چقدر دلم برات تنگ شده بابایی

اخ که چقدر دوست داشتم برات کیک تولد بگیرم

اخ که چقدر دلم میخواست برام کیک تولد بگیری

ولی هنوزم حسرت یه تولد حتی یک سالگیم هم مونده رو دلم

من همش شش ماهم بود بابایی

اخ که چقدر گریه کردم وقتی زینب عکسای تولدشوتو تومدرسه اورد نشون داد که بابایش بغلش کرده بود

اخ که چقدر مامان...

کجایی بدجنس ...

زیر خروار خروار خاک وبه خونمون ترجیح دادی مومن خدا

این بود رسم رفاقت دیگه ؟ سالگرد تولدته باباحسینم

موهات کو پس دلدارم؟

چشمای نافذت کو اقای من؟

چشمای قشنگتو کجا جاگذاشتی؟

کو گونه هات که همیشه برای حسین(ع) خیس بود

 اخ که تواین سالها هیچ کس جز من نمیتونست بفهمه یعقوب واردیده بر در دوختن یعنی چه

هیچ کس کاش نباشد نگهش بر راه

دیده بردر بود ودلبراو دیر کند

پ.ن حاج حسین پنچ شنبه تولدته ...این تبریک واز دخترت قبول کن

پ.ن۲ بازم ازتون معذرت میخوام(مخاطب خاص دارد)

منبع : وبلاگ گمنام مثل پدرم -  http://parastoo25saleh.blogfa.com/




نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 28 تیر 92 23:31
گزیده‌ای از بیانات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در مورد قطعنامه‌ی ۵۹۸ به مناسبت سالگرد پذیرش آن منتشر شد.

* كاسه‌ی شهد و شیرینی به جای كاسه‌ی زهر...
هر كسى در این ایام، اظهارات مخالفان ما را در دنیا گوش كرده یا خوانده باشد، مى‌فهمد كه دشمنان نظام ما، چه‌طور از عزت امروز جمهورى اسلامى، از ته دل ناراحتند. پیروزى ملت ایران، به كام اینها تلخ آمد. خداى متعال، همه‌ى كارها را با حساب انجام مى‌دهد. یك روز بنده‌ى صالح خدا، آن انسان بزرگ و مخلص كه هیچ‌چیز را براى خودش نمى‌خواست و همه‌ى كارها را براى خدا مى‌كرد و همه چیز را براى او مى‌خواست، در قضیه‌ى قطعنامه گفت: كاسه‌ى زهر را نوشیدم. این تلخى را او تحمل كرد؛ ولى خداى متعال به آن بنده‌ى صالح عوض داد و هنوز دو سال و اندى نگذشته كاسه‌ى شهد و شیرینى پیروزى را به ملتش چشاند و كامشان را شیرین كرد. آن فداكارى، این ثمره را داشت. «اللهم ما بنا من نعمة فمنك لا اله الا انت». همه چیز متعلق به او و به اراده‌ى اوست.
سخنرانى در دیدار با گروه كثیرى از آزادگان و اقشار مختلف مردم، در اولین روز از هفته‌ى وحدت ۱۱/۰۷/۱۳۶۹

* خصوصیت ملى مردم ایران
ما در جنگ فهمیدیم كه ملت ما یك فرصت فوق‌العاده دارد؛ یك فرصت ملى و آن این است كه مردم احساس مسؤولیت دارند. مردم ایران این‌گونه‌اند. شاید همه‌ى مردم دنیا این‌طور نباشند. بعد از قضیه‌ى قبول قطعنامه، كه دشمن فرصت طلبى مى‌كرد و مى‌خواست از موقعیت سوء استفاده كند، ناگهان شما دیدید آن‌چنان جبهه‌ها پر شد كه در طول جنگ، كمتر سابقه داشت، یا هیچ سابقه نداشت. بعد از قطعنامه، این‌گونه شد. قطعنامه را كه قبول كردیم، عراق حمله كرد. مردم دیدند دشمن نارو مى‌زند و فرصت طلبى مى‌كند. ناگهان، همه احساس مسؤولیت كردند. نگفتند: «دیگر كار از كار گذشته است. مى‌خواستند قبول نكنند! چرا امام قبول كرد؟!» مى‌توانستند این‌گونه بگویند؛ اما نگفتند. این، یك خصوصیت ملى است و ما این را در جنگ مى‌فهمیم؛ كمااین‌كه در انقلاب مى‌فهمیم و در دیگر قضایاى بزرگ مى‌فهمیم. هیچ صحنه‌اى مثل صحنه‌ى جنگ، براى گزارش خصوصیات یك ملت و همه‌ى چیزهایى كه در گزاره‌ى تاریخى مورد نظر است، مناسب نیست.
بیانات در دیدار مسؤولان برگزاركننده «هفته‌ى دفاع مقدس» ۲۹/۰۶/۱۳۷۲
 
http://farsi.khamenei.ir/ndata/home/1388/13880424204777b9a.jpg

* پذیرش قطعنامه، به خاطر ترس نبود
قطعنامه را هم كه امام قبول كرد، به‌خاطر این فشارها نبود. قبول قطعنامه از طرف امام، به خاطر فهرست مشكلاتى بود كه مسؤولین آن روزِ امورِ اقتصادى كشورْ مقابلِ روىِ او گذاشتند و نشان دادند كه كشور نمى‌كِشد و نمى‌تواند جنگ را با این همه هزینه، ادامه دهد. امام مجبور شد و قطعنامه را پذیرفت. پذیرش قطعنامه، به خاطر ترس نبود؛ به خاطر هجوم دشمن نبود؛ به خاطر تهدید امریكا نبود؛ به‌خاطر این نبود كه امریكا ممكن است در امر جنگ دخالت كند. چون امریكا، قبل از آن هم در امر جنگ دخالت مى‌كرد. وانگهى؛ اگر همه‌ى دنیا در امر جنگ دخالت مى‌كردند، امام رضوان‌اللَّه علیه، كسى نبود كه رو برگرداند. بر نمى‌گشت! آن، یك مسأله‌ى داخلى بود؛ مسأله‌ى دیگرى بود.

در تمام عمر ده ساله‌ى حیات مبارك امام رضوان اللَّه تعالى علیه، پس از پیروزى انقلاب، یك لحظه اتّفاق نیفتاد كه او به خاطر سنگینىِ بارِ تهدیدِ دشمن، در هر بُعدى از ابعاد، دچار تردید شود. این، یعنى همان برخوردارى از روحیه‌ى حسینى.

جنگ، تلفات دارد. جان یك انسان، براى امام خیلى عزیز بود. امام بزرگوار، گاهى براى انسانى كه رنج مى‌بُرد، اشك مى‌ریخت و یا در چشمانش اشك جمع مى‌شد! ما بارها این حالت را در امام مشاهده كرده بودیم. انسانى رحیم و عطوف، داراى دلى سرشار از محبّت و انسانیت بود. اما همین دل سرشار از محبّت، در مقابل تهدید شهرها به بمباران هوایى، پایش نلرزید و نلغزید. از راهْ برنگشت و عقب‌نشینى نكرد. همه‌ى دشمنان انقلاب در طول این ده سال، فهمیدند و تجربه كردند كه امام را نمى‌شود ترساند. این، نعمت بسیار بزرگى است كه دشمن احساس كند عنصرى چون امام، با ترس و تهدید از میدان خارج نمى‌شود. امام، با منش و شخصیت درخشان خود، كارى كرد كه همه در دنیا، این نكته را فهمیدند. فهمیدند كه این مرد را از میدان نمى‌شود خارج كرد؛ تهدید نمى‌شود كرد؛ با فشار و با تهدیدهاى عملى هم نمى‌شود او را از راه خود منصرف كرد. لذا مجبور شدند خودشان را با انقلاب تطبیق دهند.
بیانات در اجتماع پرشكوه زائران مرقد امام خمینى(ره) ۱۴/۰۳/۱۳۷۵

* خانواده‌های شهدا، از مهمترین ابزارهاى الهى برای استمرار جهاد ملت ایران بودند
حتما خوانده‌اید كه امیرالمؤمنین یا خود پیغمبر در مراحل اعزام نیرو به جبهه‌ها، چه كشیدند! قرآن مى‌گوید: «یقولون ان بیوتنا عورة و ماهى بعورة ان یریدون الا فرارا»؛ به آنان مى‌گویى عازم جبهه‌ى نبرد شوید، اما هر كدامشان بهانه‌اى مى‌آورند. مى‌گویند: «خانه‌مان خراب است. گرفتارى داریم. فصل تابستان است و هنگام چیدن خرما و برداشت محصول. كار و كسبمان كساد مى‌شود.» نفس پیغمبر بود، اما نمى‌توانست آنان را به جبهه بكشاند! بعد از جریان قطعنامه كه مجددا عراق حمله كرد و حضرت امام پیام دادند و بنده هم چیزى نوشتم، به منطقه رفتم. در آن فصل از سال دیدم سراسر كوه و دشت و بیابان، پوشیده از مردم است. آیا اینها كار نداشتند؟ كشاورزى نداشتند؟ بیوتشان «عوره» نبود؟ عجیب است! این چه حركت و چه قدرتى بود؟ البته جز قدرت خدا هیچ چیز دیگر نبود و عاملش هم امثال شما بودید. مى‌خواهم این را عرض كنم كه پدران و مادران شهدا، از مهمترین ابزارهاى الهى بودند براى این‌كه جهاد استمرار پیدا كند؛ براى این‌كه ملت شكست نخورد؛ براى این‌كه انقلاب در قمار جهانى نبازد و در این مقابله‌ى جهانى نتوانند آن را از میدان خارج كنند. شما بزرگترین ابزار بودید. نفس امام در شما، در ملت و در جوانان اثر كرد.
بیانات در دیدار با خانواده‌هاى شهداى مشهد  ۲۵/۰۱/۱۳۷۱

* دلیل رد قطعنامه‌ی اول
جنگ را چه كسى به وجود آورد؟ نمى‌شود گفت جنگ را فقط عراق به وجود آورد. همه‌ى قراین از اول كار نشان مى‌داد كه استكبار پشت سر عراق است؛ او را كمك نظامى كردند؛ از لحاظ تبلیغاتى به او كمك كردند و شوراى امنیت را در خدمت متجاوز قرار دادند. با این‌كه جنگ به این اهمیت در این نقطه‌ى حساس واقع شده بود، اما روزهایى گذشت كه سازمان ملل در آن روزها، هیچ عكس‌العملى نشان نداد؛ این عادى نیست. در حمله‌ى عراق به كویت، بعد از چند ساعت شوراى امنیت موضعگیرى كرد؛ اما در حمله‌ى عراق به ایران، تا وقتى كه تانكهاى عراقى پیشروى مى‌كردند، شوراى امنیت ساكت و تماشاچى نشست؛ بعد از آن‌كه هزاران كیلومتر را تصرف كرده بودند، شوراى امنیت یك كلمه حرف زد، كه آن هم تقبیح تجاوز نبود؛ عراق را ملامت نكرد كه چرا تجاوز كرده و جنگ را شروع كرده است؛ به دو طرف گفت كه حالا بیایید دست از جنگ بكشید و آتش‌بس كنید! یعنى درحقیقت، تثبیت عراق در اراضى اشغالى ما. البته ما قبول نكردیم و آن قطعنامه را رد كردیم.
خطبه‌هاى نماز جمعه‌ى تهران  ۰۵/۰۷/۱۳۷۰
 

* تكلیف و مصلحت اسلام این است
مى‌بینید آنچه كه امام مى‌كند در دلهاى جا باز مى‌كند این مردمى كه هشت سال گفته بودند جنگ جنگ، امام عزیزمان آن وقتى كه مصلحت دانست قطعنامه را قبول كرد گفت نه آتش‌بس، ملاحظه نكرد كه حالا من هفته‌ى قبل یا ده روز قبل یا یك ماه قبل، خود من چى گفتم نه تكلیف این است مصلحت اسلام این است، كى چه خواهد گفت براى امام مطرح نیست و چون براى خدا كار مى‌كند خدا هم براى او همه‌ى مقدمات را فراهم مى‌آورد، «من كان لله كان الله له» دلهاى مردم مجذوب سخن امام مى‌شود همان مردمى كه تا دیروز شعار مى‌دادند به جنگ جنگ آنچنان صداقت و صراحت و خلوص امام در دلهاى آنها كارگر مى‌شود كه آنها بر مى‌گردند راهپیمایى مى‌كنند شعار مى‌دهند كه نخیر امروز باید آتش‌بس باشد؛ این نشانه‌ى خلوص است.
بیانات در خطبه‌هاى نماز جمعه تهران ۱۱/۰۱/۱۳۶۸
 
* قبول قطعنامه‌ى ۵۹۸، توطئه‌ى دشمن را برگرداند
این قطعنامه كه زیر فشار سهمگین رزمندگان اسلام بر پیكر دشمن صادر شد، سندى است كه شعار دفاع مقدس ما در آن تأمین گردیده بود و اجراى كامل آن، دشمن را به شكست قطعى مى‌رسانید و لذا هرگز جمهورى اسلامى آن را رد نكرد. آنچه براى ایران اسلامى مطرح و موجب عدم شتاب در قبول آن مى‌شد، اصرار بر تنبیه متجاوز به قدر كافى در میدانهاى نبرد و نیز بى‌اعتمادى در اجراى میثاقهاى بین‌المللى توسط قدرتهاى بزرگ بود.

از صدور قطعنامه تا قبول رسمى آن از سوى جمهورى اسلامى، دنیا شاهد سنگینترین ضربات نیروهاى اسلام بر دشمن و فتوحات بزرگ رزمندگان ما بر دشمن در جبهه‌هاى جنگ از سویى و فشارهاى همه جانبه از سوى حامیان رژیم عراق علیه ایران اسلامى از سوى دیگر بود. حصر اقتصادى، حمله به تأسیسات ما در خلیج فارس و تمركز بى‌سابقه‌ى نیروهاى نظامى امریكا و ناتو در اطراف مرزهاى آبى و هوایى و حتّى تجاوز به آنها، بخشى از این فشارها بود؛ به طورى كه تقریباً هیچ فشار ممكن باقى نماند، مگر آن‌كه بر ملت ایران وارد شد و رژیم امریكا تقریباً به‌طور مستقیم وارد صحنه شد. تهدیدها، بمبارانهاى وسیع شیمیایى و جنایت حمله به شهرها و هواپیماى مسافربرى و كشتى غیرنظامى و اثبات این‌كه استكبار در حمایت از عراق آمادگى براى دست یازیدن به هر جنایتى دارد، بخشى از حوادث این دوران است و جا دارد در موقع مقتضى، این حقایق هشداردهنده براى ملت ایران شكافته و بر ملا گردد.

قبول قطعنامه‌ى ۵۹۸ از سوى جمهورى اسلامى و رهبر عظیم‌الشّأن فقید آن، توطئه‌ى وسیع دشمن را بار دیگر با هدایت الهى به خود او برگرداند و دشمن را كه تحت شعار صلح‌طلبى، به هر جنایتى دست مى‌زد، خلع شعار كرد. شاید مشیت الهى بر این بود كه با قبول قطعنامه، حقانیت جمهورى اسلامى بیش از پیش در جهان آشكار شود و ملت ایران به هدفهاى اساسى خود در سطح بین‌المللى نزدیكتر گردد.

با این ابتكار جمهورى اسلامى، دشمن در دو راهى شكست قرار گرفت: اگر اجرا شود، ایران اسلامى به خواسته‌هاى خود رسیده است و اگر اجرا نشود، داعیه‌ى همیشگى جمهورى اسلامى مبنى بر لزوم قطع ریشه‌ى تجاوز و رابطه‌ى میان تجاوزِ عراق و حاكمیت سلطه در جهان و این‌كه رژیم عراق در ادعاى صلح‌طلبى صداقت نداشته است، به اثبات مى‌رسد و بى‌اعتمادى به قرارهاى ساخته‌ى قدرتها كه جمهورى اسلامى همواره مدعى آن بوده است، در میان ملتها رایج خواهد شد و آنها را بر تكیه‌ى فقط به نیروى خویش، تشویق خواهد كرد.

حكام سبكسر عراق كه در طول جنگ عملاً نشان داده‌اند از تشخیص مصالح عاجزند، این بار نیز زیانبارترین راه را گزیدند؛ یعنى ابتدا با حمله به ایران و ندیده گرفتن شعارهاى خود در قبول قطعنامه، بى‌اعتبارى سخن و عمل خود را به دیرباورترین اشخاص هم ثابت كردند و البته وقتى با حضور بى‌نظیر رزمندگان در جبهه، مجبور به عقب‌نشینى در بخش عظیمى از مرزها شدند، یك بار دیگر آزموده را آزمودند. با تعلل در اجراى قطعنامه، باز هم اقدامى دیگر در جهت عكس منافع سیاسى و اقتصادى و نظامى و حیثیتى خود انجام دادند و جهالت و آزمندى خود را به اثبات رساندند.

نگهداشتن بخشى از اراضى ایران اسلامى كه عمدتاً دزدانه و پس از آتش‌بس تصرف شده، به قیمت تعطیل قطعنامه‌یى كه مدتها دم از اجراى آن مى‌زده‌اند، جز نكبت و پشیمانى، چیزى براى آنها به ارمغان نخواهد آورد و این حیله‌ى شیطانى نیز به خود آنان بر خواهد گشت: «ولایحیق المكر السّیئى الّا باهله». آنان دیر یا زود، مجبور به تخلیه‌ى این اراضى خواهند شد و همه مى‌دانند كه ایران انقلابى، حضور متجاوز غاصب پلید را در مرزهاى خود، زمان درازى تحمل نخواهد كرد و به طور حتم خسارتى كه در این مرحله نصیب متجاوز و منطقه خواهد شد، مانند گذشته خسارتى سنگین خواهد بود. اگر یك سال پیش، صدام به اجراى قطعنامه تن داده بود، اینك اسرا برگشته، اروند لایروبى شده و صلح مستقر گردیده و پیشرفت بازسازیها چشمگیر بود. آنچه از تعلل رژیم عراق در عمل به قطعنامه، تا كنون بر دو كشور وارد شده، و آنچه از این پس وارد شود، مسؤولیتش بر دوش رژیم عراق و شخص صدام است.
پیام به مناسبت نهمین سالگرد جنگ تحمیلى ۳۰/۰۶/۱۳۶۸
نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 21 تیر 92 16:59

روایتی خواندنی از دلاورمردان لشکر 25 کربلا در دوران دفاع مقدس

سه برادر که در فاصله چهل روز به شهادت رسیدند+ تصاویر

شهیدان محمد علی،  قاسم و حجت الله عبوری

 سه برادر بودند که در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیدند.

برگرفته از وبلاگ دوران رنج

به گزارش رجانیوز، آنچه که در پی می‌آید ماجرای عجیب شهادت این سه برادر اهل ساری است که در فاصله چهل و به ترتیب سن، خون مبارک‌شان در راه حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی جاری می‌شود. روایت شهادت آنها، توسط جانباز سرفراز "علی‏رضا علی‏پور" از هم‌رزمان این شهیدان بیان و توسط نویسنده دفاع مقدس برادر جانباز  "غلامعلی نسائی" قلمی شده است که متن کامل آن در ادامه می‌آید.

این همه شهید یکجا همه شهر را بهم می‌ریزد

عملیات «والفجرهشت» را پشت سرگذاشته، پس از استراحتی کوتاه، دوباره به منطقه بازگشته‌ایم، جاده فاو - بصره، حوالی کارخانه نمک، در عملیات «والفجر هشت» تا جاده شنی پیشروی کرده، اکنون اینجا برای دشمن بسیار ارزشمند و حیاتی است. نفوذ دشمن از این منطقه، می‌تواند کار فاو را یکسره کند.

این محور استراتژیک را به نیروهای «گردان مسلم بن عقیل(ع)» جمعی لشکر 25کربلا سپرده اند.




نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 17 تیر 92 12:25
یکی از راههای ثبوت حقانیت انقلاب، در رفتارهای انسانی انقلابیون  در مواجه با دشمنانشان و وحشیگری ضدانقلاب با انقلابیون نهفته است . به عنوان نمونه و مشتی از خروار ، رفتار و کردار ضدانقلاب در کردستان در سالهای قدرت نمائی شان مبین همین موضوع است  . آنقدر وحشیگری و رذالت از جانب آنها که باور این خونخواری ها  واقعا سخت و دشوار  است .
شهید احمد وکیلی که با پیروزی انقلاب نام مستعار سعید را برای خود انتخاب کرده بود ، بچه شهر قم بود . با وجود جوان بودن سخت ترین عرصه ها را برای خدمت به انقلاب برگزید و نهایتا توسط ضدانقلاب کردستان زخمی شد و بعد اسیر و بعد شکنجه و بعد قطع عضو و بعد شهید و سپس خورده شد  .
سال 58 که حضور در کردستان ، ایمانی قوی و دلی چون شیر را می طلبید ، سعید در 2 نوبت عازم آن منطقه شد. در اردیبهشت سال 59 و در جریان عملیات آزاد سازی شهر سنندج بعد از نبردی دلاورانه ، مجروح شد و توسط کومله به اسارت گرفته شد . همان لباس با آرم سپاهی که پوشیده بود ، کفایت می کرد تا خونخواران کومله تا لحظه شهادت بلاهائی بر سر او بیاورند که باور این رفتارها از یک انسان بسیار سخت است .

بعد از مجروحیت و اسارت سعید دیگر هیچ خبری از او نبود و نیست و برای همیشه مفقود الاثر شد و تنها سند و حکایت بعد از اسارت ایشان خاطرات یک برادر ارتشی است که از آن دوران دارد :

(( ... ما عده‌ای از برادران ارتشی بودیم که ماموریت بازگرداندن حدود چهل بدن مطهر و منور از شهدای عملیات‌های گذشته را داشتیم. در محور پیرانشهر در منطقه آلواتان بود که افراد کومله یکی از تانک‌های ما را زدند، در همان هنگام که می‌خواستم خودم را از تانک بیرون بیندازم کتف راستم هدف تیر آن کوردلان قرار گرفت و به همین صورت به اسارت افراد وحشی و خونخوار حزب کومله درآمدم.

اینکه می‌گویم وحشی و خونخوار، غلو نیست. برایتان توضیح می‌دهم اعمالی را که اینها با اسیرانشان داشتند یک گرگ درنده گرسنه با شکارش ندارد. شما هر حیوان وحشی را که در نظر بگیرید پس از یک شکار و شکم سیری، آرام می‌شود و تا مدتی به کسی کاری ندارد اما باور کنید این از خدا بی‌خبران کارهایی می‌کردند که فکر می‌کنم صهیونیست‌ها هم از این اعمال شرمشان بیاید...............

همان اول اسارت که به پایگاه منتقل شدم، گفتند هیچ اطمینانی در حفظ اینها نیست، به همین خاطر پاشنه‌های هر دو پایم را با مته و دلر سوراخ کردند و برادران دیگر را هم نعل کوبیدند و با اراجیف و فحاشی بر این عملشان شادمانی می‌کردند. بعد از 18 روز قرار شد ما را به سبک دموکراتیک و آزادانه!! محاکمه و دادگاهی کنند........

روز دادگاه رسید، رئیس دادگاه، سرهنگ حقیقی را که همان اوایل انقلاب فرار کرده بود شناختم و محاکمه بسیار سریع به انجام رسید. چون جرم محکومین مشخص بود - دفاع از حقانیت اسلام و جمهوری آن و ندادن اطلاعات- و بالطبع حکم هم مشخص، عده‌ای به اعدام فوری و بقیه هم به اعدام قسطی (یعنی به تدریج) محکوم شدیم. حکم ما که اعداممان قسطی بود به صورت کشیدن ناخن‌ها، بریدن گوشت‌های بازو و پاها، زدن توسط کابل، نوشتن شمارهای انقلابی! توسط هویه برقی و آتش سیگار به سینه و پشت و ... و تمامی اینها بی چون و جرا اجراء می‌شد. که آثارش بخوبی به بدنم مشخص است.

یک بار که ناخن‌هایم را می‌کشیدند طاقتم تمام شده بود و دیگر می‌خواستم اعتراف کنم و هر چه که می‌دانستم بگویم، اما یکی از برادران سپاهی که با هم بودیم به نام برادر سعید وکیلی، می‌گفت ما فقط به خاطر خدا آمده‌ایم خود داوطلب شده‌ایم که بیاییم پس بیا شرمنده خدا و خلق او نشویم و لب به اعتراف باز نکنیم. سوره والعصر را برایم خواند و ترجمه کرد، آب سردی بود که بر آتش بی طاقتم ریخته شد، پس از آن جریان بود که سه تا دیگر از ناخن‌هایم را کشیدند و با نمک مرهم گذاشتند و پس از اینکه مقدار زیادی با کابل زدند باز برای به درد آوردن بیشتر بدنم در حضور دیگر برادران، مرا برهنه در دیگ پر از آب نمک انداختند و بیش از نیم ساعت وادارم کردند که در آن بمانم و سپس برای عبرت دیگر برادران، مرا در سلولی عمومی انداختند..........

مرسوم است به میمنت ازدواج نوجوانی، جلو پایش قربانی ذبح شود. این رسم را کومله نیز اجرا می‌کرد با این تفاوت که قربانی‌ها در اینجا جوانان اسیر ایرانی بود. چند نفر از ما را برای دیدن عروسی دختر یکی از سرکردگان بردند پس از مراسم، آن عفریته گفت: باید برایم قربانی کنید تا به خانه شوهر بروم، دستور داده شد قربانی‌ها را بیاورند. شش نفر از مقاوم ترین بچه‌های بسیج اصفهان را که همه جوان بودند، آوردند و تک تک از پشت سر بریده شدند، این برادران عزیز مانند مرغ سربریده پر پر می‌زدند و آنها شادی و هلهله می‌کردند. ولی آن بی انصاف باز هم تقاضای قربانی کرد. مجددا شش سپاهی، چهار ارتشی و دو روحانی آورده شدند و از طرف اقوام و دوستان و آشنایان هدیه شدند. آن عزیزان نیز چون دیگر برادران به فیض شهادت عظیمی رسیدند. من و عده‌ دیگری از برادران را که برای تماشا برده بودند به حالت بیهوشی و اغما به زندان برگرداندند ولی شنیدیم تا پایان مراسم عروسی 16 نفر دیگر را هم در طی مراحل مختلف قربانی هوسرانی شیطانی خود کرده بودند. ننگ و نفرین ابدی بر شما که اگر تنها قانون جنگل را هم مبنای خود قرار می‌دادید اینچنین حکم نمی‌کردید.

قبلا اسمی از برادر سعید وکیلی برده بودم. ماجرائی را که بر سر این برادر آورده شده است نقل می‌کنم. همان طور که در بالا هم گفتم تنها برای ثبت در تاریخ و اعلام آن به تمام دنیاست که این صحبت‌هار ا می‌گویم. شاید که بشنوند و من باب دلخوشی تنها همین یک عمل را محکوم کنند. از مقاوم ترین افراد، سعید وکیلی، سرگرد محمد علی قربانی، سرگروهبان جدی و دو خلبان هوا نیروز بودند که اغلب اوقات اینها زیر شکنجه بودند. سعید 75 روز زیر شکنجه بود، ابتدا به هر دو پایش نعل کوبیده و به همین ترتیب برای آوردن چوب و سنگ به بیگاری می‌بردند. پس از دادگاهی شدن محکوم به شکنجه مرگ شد بلکه اعتراف کند. اولین کاری که کردند هر دو دستش را از بازو بریدند و چون وضع جسمانی خوبی نداشت برای معالجه و درمان به بهداری برده شد و پس از چند روز که کمی بهبودی یافته بود آوردندش و مجددا اعتراف گرفتن شروع شد.

او از ایمانی بسیار بالا برخوردار بود و مرتب قرآن را زمزمه می‌کرد. استقامت این جوان آن بی‌رحم‌ها را بیشتر جری می‌کرد. انگار مسابقه‌ای بود بین تمام مردانگی، با تمامی نامردی‌ها و شقاوت‌ها، هر چند که سعید را با سنگدلی هر چه تمام‌تر به شهادت رساندند اما در این مسابقه تنها سعید بود که تاج افتخار پیروزی را بر سر گذاشته و بر بال ملائک به ملاء اعلی پیوست.

تنها به آخرین قسمت از زندگی سعید وکیلی می‌پردازم که اگر سراسر زندگی‌اش هم درسی نباشد همان اواخر دنیایی از ایثار و گذشت، مروت، و مردانگی، استقامت و شجاعت را به تمام ما آموخت و نمودی از عشق و ایمان را جلوه‌گر ساخت. او که دیگر نه دستی، نه پائی، نه چشمی و نه جوارحی سالم داشت با قلبی سوخته به درگاه خدا نالید که خدایا مپسند اینچنین در حضور شیاطین افتاده و نالان باشم دوست دارم افتادگی‌ام تنها برای تو باشد و بس...

خداوند دعایش را اجابت نمود. سعید را به دادگاه دیگری بردند و محکوم به اعدام گردید. زخمهایش را باز کردند و پس از آنکه با نمک مرهم گذاشتند داخل دیگ آب جوش که زیرش آتش بود انداختند و همان جا مشهدش شد و با لبی ذاکر به دیدار معشوق شتافت. اما این گرگان که حتی از جسد بی‌جانش نیز وحشت داشتند دیگر اعضایش را مثله نمودند و جگرش را به خورد ما که هم سلولیش بودیم دادند و مقداری را هم خودشان خوردند و بدنش را ...
 
الله اکبر... لااله الا الله ... اینکار تنها برای او نبود رسمی شده بود برای هر کس زیر شکنجه جان می‌سپرد البته ناگفته نماند مقداری را هم برای امام جمعه ارومیه فرستادند. درود به روان پاک تمامی شهیدان بالاخص شهید سعید وکیلی.

قبل از آزادی ما، دو تن از خلبانان هوانیروز در آن حوالی که ما بودیم مشغول گشت زنی بودند. افراد کومله با لباس مبدل به آنها علامت می‌دادند و آنها نیز بر زمین می‌نشینند افراد کومله یکی از خلبان ها را دستگیر می‌کند و خلبان دیگر که طی درگیری زخمی هم می‌شود به پایگاه برگشته و گزارش ما وقع را می دهد. بعد از چندین روز هواپیماهای شناسائی منطقه را شناسایی می‌کنند و برادران رزمنده طی یک عملیات آن منطقه را آزاد و در نتیجه ما نیز آزاد شدیم. آن موقعی که عملیات صورت می‌گرفت و افراد کومله فراری و متواری می‌شدند من بیهوش بودم و در هواپیما بود که به هوش آمدم و فهمیدم آزاد شده‌ام. به علت جراحات بسیار سنگینی که داشتم امکان معالجه‌ام در تهران نبود بعد از 24 ساعت به وسیله بنیاد شهید به آلمان فرستاده شدم. همراه من عده دیگری از برادرانی که آنها نیز در این عملیات آزاد شده بودند به آلمان آمدند. مدت کمی گذشت تا الحمدالله بهبودی حاصل شد و برگشتم ولی برادرانی بودند که هر دو دست و هر دو پایشان ناقص شده بود و یا چشمهایشان را در آورده بودند، آنها ماندند تا معالجه شوند.

 موقعی که آزاد به خانه برگشتم کسی را دور و برم نداشتم چون پدرم در زمان شهید نواب صفوی توسط ایادی استعمار شهید شده بود و مادرم همان موقع که شنیده بود بدست کومله اسیر شده‌ام سکته می‌کند و تا به بیمارستان می‌رسد به رحمت ایزدی می‌پیوندد. در این مدت که اسیر بودم برادرم که خلبان بود به شهادت می‌رسد که جنازه‌اش هم پیدا نشد. شوهر خواهرم همراه با دو تا از بچه‌هایش به شهادت رسیدند. و یکی دیگر از فرزندانش هم به دست مزدوران صدامی اسیر است. تنها من مانده‌ام و یکی دو نفر دیگر از افراد خانواده که خودم هم الان در خدمت ملت قهرمان منتظر اعلام حمله هستم تا به یاری خداوند همراه دیگر رزمندگان راه قدس را از کربلا باز کنیم انشاء‌الله باشد که خداوند لیاقت شهادت را نصیب بنده حقیر خودش بفرماید.

والسلام علیکم و علی عباد‌الله الصالحین
 
راوی: آقابالا رمضانی

منبع : وبلاگ نبرد سوم

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 31 شهریور 91 20:23
باز هم 31 شهریور و سرآغاز هفته دفاع مقدس . در این پست گزیده ای ازدو پیام تاریخی امام خمینی (ره) در سال 1367 که در روزها و ماههای بعد از پایان جنگ و در ارتباط با حقانیت آن دوران است آورده می شود .

پیام [به ملت ایران در سالگرد كشتار خونین مكه (قبول قطعنامه 598)]
زمان: 29 تیر 1367/5 ذى الحجه 1408.
مكان: تهران، جماران.
موضوع: سالگرد كشتار خونین مكه و قبول قطعنامه 598


امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استكبار، و جنگ پابرهنه‏ ها و مرفهین بى ‏درد شروع شده است. و من دست و بازوى همه عزیزانى كه در سراسر جهان كوله بار مبارزه را بر دوش گرفته‏ اند و عزم جهاد در راه خدا و اعتلاى عزت مسلمین را نموده‏اند مى ‏بوسم؛ و سلام و درودهاى خالصانه خود را به همه غنچه‏ هاى آزادى و كمال نثار مى‏ كنم. و به ملت عزیز و دلاور ایران هم عرض مى‏ كنم: خداوند آثار و بركات معنویت شما را به جهان صادر نموده است؛ و قلبها و چشمان پرفروغ شما كانون حمایت از محرومان شده است و شراره كینه انقلابى ‏تان جهانخواران چپ و راست را به وحشت انداخته است‏.
ملت عزیز ما كه مبارزان حقیقى و راستین ارزشهاى اسلامى هستند، به خوبى دریافته ‏اند كه مبارزه با رفاه طلبى سازگار نیست؛ و آنها كه تصور مى‏ كنند مبارزه در راه استقلال و آزادى مستضعفین و محرومان جهان با سرمایه دارى و رفاه طلبى منافات ندارد با الفباى مبارزه بیگانه‏ اند. و آنهایى هم كه تصور مى‏ كنند سرمایه داران و مرفهان بى ‏درد با نصیحت و پند و اندرز متنبه مى‏ شوند و به مبارزان راه آزادى پیوسته و یا به آنان كمك مى‏ كنند آب در هاون مى ‏كوبند. بحث مبارزه و رفاه و سرمایه، بحث قیام و راحت طلبى، بحث دنیاخواهى و آخرت جویى دو مقوله‏ اى است كه هرگز با هم جمع نمى ‏شوند. و تنها آنهایى تا آخر خط با ما هستند كه درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند. فقرا و متدینین بى ‏بضاعت گردانندگان و برپادارندگان واقعى انقلابها هستند
امروز جهان تشنه فرهنگ اسلام ناب محمدى است. و مسلمانان در یك تشكیلات بزرگ اسلامى رونق و زرق و برق كاخهاى سفید و سرخ را از بین خواهند برد. امروز خمینى آغوش و سینه خویش را براى تیرهاى بلا و حوادث سخت و برابر همه توپها و موشكهاى دشمنان باز كرده است و همچون همه عاشقان شهادت، براى درك شهادت روزشمارى مى‏ كند. جنگ ما جنگ عقیده است، و جغرافیا و مرز نمى ‏شناسد. و ما باید در جنگ اعتقادى ‏مان بسیج بزرگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازیم‏.
اذناب امریكا باید بدانند كه شهادت در راه خدا مسئله‏ اى نیست كه بشود با پیروزى یا شكست در صحنه‏ هاى نبرد مقایسه شود. مقام شهادت، خود اوج بندگى و سیر و سلوك در عالم معنویت است. نباید شهادت را تا این اندازه به سقوط بكشانیم كه بگوییم در عوض شهادت فرزندان اسلام تنها خرمشهر و یا شهرهاى دیگر آزاد شد. تمامى اینها خیالات باطل ملیگراهاست. ما هدفمان بالاتر از آن است. ملیگراها تصور نمودند ما هدفمان پیاده كردن اهداف بین الملل اسلامى در جهان فقر و گرسنگى است. ما مى‏ گوییم تا شرك و كفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست، ما هستیم. ما بر سر شهر و مملكت با كسى دعوا نداریم. ما تصمیم داریم پرچم «لا اله الّا اللَّه» را بر قلل رفیع كرامت و بزرگوارى به اهتزاز درآوریم. پس‏اى فرزندان ارتشى و سپاهى و بسیجى ‏ام، واى نیروهاى مردمى، هرگز از دست دادن موضعى را با تأثر و گرفتن مكانى را با غرور و شادى بیان نكنید كه اینها در برابر هدف شما به قدرى ناچیزند كه تمامى دنیا در مقایسه با آخرت ..


همه مى ‏دانند كه ما شروع كننده جنگ نبوده ‏ایم. ما براى حفظ موجودیت اسلام در جهان تنها از خود دفاع كرده‏ایم. و این ملت مظلوم ایران است كه همواره مورد حمله جهانخواران بوده است؛ و استكبار از همه كمینگاههاى سیاسى و نظامى و فرهنگى و اقتصادى خود به ما حمله كرده است‏
نكته مهمى كه همه ما باید به آن توجه كنیم و آن را اصل و اساس سیاست خود با بیگانگان قرار دهیم این است كه دشمنان ما و جهانخواران تا كىْ و تا كجا ما را تحمل مى‏ كنند و تا چه مرزى استقلال و آزادى ما را قبول دارند. به یقین آنان مرزى جز عدول از همه هویتها و ارزشهاى معنوى و الهى ‏مان نمى‏ شناسند. به گفته قرآن كریم، هرگز دست از مقاتله و ستیز با شما بر نمى‏ دارند مگر اینكه شما را از دینتان برگردانند

در آینده ممكن است افرادى آگاهانه یا از روى ناآگاهى در میان مردم این مسئله را مطرح نمایند كه ثمره خونها و شهادتها و ایثارها چه شد. اینها یقیناً از عوالم غیب و از فلسفه شهادت بیخبرند و نمى ‏دانند كسى كه فقط براى رضاى خدا به جهاد رفته است و سر در طبق اخلاص و بندگى نهاده است حوادث زمان به جاودانگى و بقا و جایگاه رفیع آن لطمه‏اى وارد نمى ‏سازد. و ما براى درك كامل ارزش و راه شهیدانمان فاصله طولانى را باید بپیماییم و در گذر زمان و تاریخ انقلاب و آیندگان آن را جستجو نماییم. مسلّم خون شهیدان، انقلاب و اسلام را بیمه كرده است. خون شهیدان براى ابد درس مقاومت به جهانیان داده است. و خدا مى ‏داند كه راه و رسم شهادت كور شدنى نیست؛ و این ملتها و آیندگان هستند كه به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود. و همین تربت پاك شهیدان است كه تا قیامت‏ مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفاى آزادگان خواهد بود. خوشا به حال آنان كه با شهادت رفتند! خوشا به حال آنان كه در این قافله نور جان و سر باختند! خوشا به حال آنهایى كه این گوهرها را در دامن خود پروراندند!.
خداوندا، این دفتر و كتاب شهادت را همچنان به روى مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم مكن. خداوندا، كشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه‏ اند و نیازمند به مشعل شهادت؛ تو خود این چراغ پر فروغ را حافظ و نگهبان باش. خوشا به حال شما ملت! خوشا به حال شما زنان و مردان! خوشا به حال جانبازان و اسرا و مفقودین و خانواده‏هاى معظم شهدا! و بدا به حال من كه هنوز مانده‏ام و جام زهرآلود قبول قطعنامه را سر كشیده ‏ام، و در برابر عظمت و فداكارى این ملت بزرگ احساس شرمسارى مى‏ كنم.
و بدا به حال آنانى كه در این قافله نبودند! بدا به حال آنهایى كه از كنار این معركه بزرگِ جنگ و شهادت و امتحان عظیم الهى تا به حال ساكت و بى‏ تفاوت و یا انتقاد كننده و پرخاشگر گذشتند!.
آرى، دیروز روز امتحان الهى بود كه گذشت. و فردا امتحان دیگرى است كه پیش مى ‏آید. و همه ما نیز روز محاسبه بزرگترى را در پیش رو داریم. آنهایى كه در این چند سالِ مبارزه و جنگ به هر دلیلى از اداى این تكلیف بزرگ طفره رفتند و خودشان و جان و مال و فرزندانشان و دیگران را از آتش حادثه دور كرده ‏اند مطمئن باشند كه از معامله با خدا طفره رفته‏ اند، و خسارت و زیان و ضرر بزرگى كرده ‏اند كه حسرت آن را در روز واپسین و در محاسبه حق خواهند كشید. كه من مجدداً به همه مردم و مسئولین عرض مى ‏كنم كه حساب اینگونه افراد را از حساب مجاهدان در راه خدا جدا سازند؛ و نگذارند این مدعیان بى‏ هنر امروز و قاعدین كوته نظر دیروز به صحنه‏ ها برگردند ..
من در میان شما باشم و یا نباشم به همه شما وصیت و سفارش مى‏ كنم كه نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد. نگذارید پیشكسوتانِ شهادت و خون در پیچ و خم زندگى روزمره خود به فراموشى سپرده شوند.
در این روزها ممكن است بسیارى از افراد به خاطر احساسات و عواطف خود صحبت از چراها و بایدها و نبایدها كنند. هر چند این مسئله به خودى خود یك ارزش بسیار زیباست، اما اكنون وقت پرداختن به آن نیست. چه بسا آنهایى كه تا دیروز در برابر این نظام جبهه گیرى كرده بودند و فقط به خاطر سقوط نظام و حكومت جمهورى اسلامى ایران از صلح و صلح طلبى به ظاهر دم مى‏ زدند، امروز نیز با همان هدف سخنان فریبنده دیگرى را مطرح نمایند؛ و جیره خواران استكبار، همانها كه تا دیروز در زیر نقاب دروغین صلح، خنجرشان را از پشت به قلب ملت فرو كرده بودند، امروز طرفدار جنگ شوند. و ملی گراهاى بى ‏فرهنگ براى از بین بردن خون شهداى عزیز و نابودى عزت و افتخار مردم، تبلیغات مسموم خویش را آغاز نمایند. كه ان شاء اللَّه ملت عزیز ما با بصیرت و هوشیارى جواب همه فتنه‏ ها را خواهد داد .



 پیام (منشور روحانیت) [به روحانیون، مراجع، مدرسین، طلاب و ائمه جمعه وجماعات (منشور روحانیت)].
زمان: 3 اسفند 1367/15 رجب 1409.
مكان: تهران، جماران.


هر روز ما در جنگ بركتى داشته‏ ایم كه در همه صحنه‏ ها از آن بهره جسته‏ ایم. ما انقلابمان را در جنگ به جهان صادر نموده ‏ایم، ما مظلومیت خویش و ستم متجاوزان را در جنگ ثابت نموده‏ ایم، ما در جنگ، پرده از چهره تزویر جهانخواران كنار زدیم، ما در جنگ، دوستان و دشمنانمان را شناخته‏ ایم، ما در جنگ به این نتیجه رسیده‏ ایم كه باید روى پاى خودمان بایستیم، ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شكستیم، ما در جنگ ریشه ‏هاى انقلاب پر بار اسلامى ‏مان را محكم كردیم، ما در جنگ حس برادرى و وطن دوستى را در نهاد یكایك مردمان بارور كردیم، ما در جنگ به مردم جهان و خصوصاً مردم منطقه نشان دادیم كه علیه تمامى قدرتها و ابرقدرتها سالیان سال مى ‏توان مبارزه كرد، جنگ ما كمك به افغانستان را به دنبال داشت، جنگ ما فتح فلسطین را به دنبال خواهد داشت، جنگ ما موجب شد كه تمامى سردمداران نظامهاى فاسد در مقابل اسلام احساس ذلت كنند، جنگ ما بیدارى پاكستان و هندوستان را به دنبال داشت، تنها در جنگ بود كه صنایع نظامى ما از رشد آنچنانى برخوردار شد و از همه اینها مهمتر استمرار روح اسلام انقلابى در پرتو جنگ تحقق یافت.
همه اینها از بركت خونهاى پاك شهداى عزیز هشت سال نبرد بود، همه اینها از تلاش مادران و پدران و مردم عزیز ایران در ده سال مبارزه با امریكا و غرب و شوروى و شرق نشأت گرفت. جنگ ما جنگ حق و باطل بود و تمام شدنى نیست، جنگ ما جنگ فقر و غنا بود، جنگ ما جنگ ایمان و رذالت بود و این جنگ از آدم تا ختم زندگى وجود دارد. چه كوته نظرند آنهایى كه خیال مى كنند چون ما در جبهه به آرمان نهایى نرسیده ‏ایم، پس شهادت و رشادت و ایثار و از خودگذشتگى و صلابت بیفایده است! در حالى كه صداى اسلامخواهى افریقا از جنگ هشت ساله ماست، علاقه به اسلام شناسى مردم در امریكا و اروپا و آسیا و افریقا یعنى در كل جهان از جنگ هشت ساله ماست ..
من در اینجا از مادران و پدران و خواهران و برادران و همسران و فرزندان شهدا و جانبازان به خاطر تحلیلهاى غلط این روزها رسماً معذرت مى ‏خواهم و از خداوند مى‏ خواهم مرا در كنار شهداى جنگ تحمیلى بپذیرد. ما در جنگ براى یك لحظه هم نادم و پشیمان از عملكرد خود نیستیم. راستى مگر فراموش كرده‏ ایم كه ما براى اداى تكلیف جنگیده‏ ایم و نتیجه فرع آن بوده است. ملت ما تا آن روز كه احساس كرد كه توان و تكلیف جنگ دارد به وظیفه خود عمل نمود. و خوشا به حال آنان كه تا لحظه آخر هم تردید ننمودند، آن ساعتى هم كه مصلحت بقاى انقلاب را در قبول قطعنامه دید و گردن نهاد، باز به وظیفه خود عمل كرده است، آیا از اینكه به وظیفه خود عمل كرده است نگران باشد؟ نباید براى رضایت چند لیبرال خود فروخته در اظهارنظرها و ابراز عقیده ‏ها به گونه‏ اى غلط عمل كنیم كه حزب اللَّه عزیز احساس كند جمهورى اسلامى دارد از مواضع اصولى ‏اش عدول مى‏ كند. تحلیل این مطلب كه جمهورى اسلامى ایران چیزى به دست نیاورده و یا ناموفق بوده است، آیا جز به سستى نظام و سلب اعتماد مردم منجر نمى‏ شود؟! تأخیر در رسیدن به همه اهداف دلیل نمى ‏شود كه ما از اصول خود عدول كنیم. همه ما مأمور به اداى تكلیف و وظیفه‏ ایم نه مأمور به نتیجه.

موضوع: امام خمینی،

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 11 شهریور 91 00:28
سالروز تولد بزرگ مرد  حماسه و مقاومت ، سیدجلیل قدر و فرمانده بزرگ ، سید حسن نصرالله

10 شهریورماه مصادف با 31 آگوست و سالروز تولد 52 سالگی سید حسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان است، مردی که با مبارزات طولانی ضد صهیونیستی خود کاخ غرور و خودکامگی صهیونیست ها را متزلزل کرده و با شکست هایی که در حالت نامتوازن بر دشمن تحمیل کرده، در صدر لیست ترور رژیم صهیونیستی قرار گرفته است. در این نوشتار به صورت خلاصه با زندگینامه نصرالله و عوامل موفقیت وی در مبارزات ضد صهیونیستی اش آشنا می شویم.

زندگینامه

سید حسن نصرالله 31 اگوست 1960 در روستای «البزوریه» در جنوب لبنان به دنیا آمد. پدرش «عبدالکریم»، سبزی و میوه‌فروشی می‌کرد. نصرالله از ابتدا علاقه‌مند به دین بود و همین علاقه او را واداشت که با سن اندکش در سال 1976 به نجف برود و تحصیلات حوزوی خود را در آنجا آغاز کند.

در سال 1978 به لبنان بازگشت و در مدرسه الامام المنتظر(عج)، که شهید سید عباس موسوی آن را تأسیس کرده بود، تحصیلات حوزوی خود را پی گرفت و در همان حال، به فعالیت‌های سیاسی در جنبش امل مشغول و مسئول سیاسی جنبش امل در منطقه بقاع شد.

با ادامه تجاوز رژیم صهیونیستی و اشغال جنوب لبنان و پس از آن که امام موسی صدر در لیبی به صورت مرموزی ربوده شد، حزب‌الله لبنان تأسیس شد. سید حسن در حزب‌الله نیز مسئولیت‌های مختلفی را عهده‌دار شد؛ از جمله عضویت در شورای رهبری حزب‌الله، اما از فضای درس و بحث فاصله نگرفت و به تحصیلات علمی خود ادامه داد تا جایی که در سال 1989 برای تکمیل تحصیلات خود به قم مسافرت کرد، اما حملات گسترده اسرائیل به لبنان و مبارزات حزب‌الله به او اجازه نداد، بیش از یک سال در قم بماند و بار دیگر به لبنان بازگشت. در سال 1992 و پس از شهادت سید عباس موسوی، دبیرکل وقت حزب‌الله لبنان، با اجماع شورای رهبری حزب‌الله سید حسن نصرالله، دبیرکل جدید این جنبش شناخته شد.

دو عامل محبوبیت سید حسن نصرالله

سپتامبر 1997 دو تن از رزمندگان حزب‌الله در حمله به یکی از مواضع ارتش اسرائیل در منطقه جبل‌الرفیع در جنوب لبنان به شهادت رسیده و پیکر آنان به دست نیروهای اسرائیلی افتاد. تلویزیون اسرائیل بدون اطلاع از هویت این دو نفر، تصویر خون‌آلود آنان را به نمایش گذاشت، به سرعت مشخص شد که یکی از این دو تن، سید هادی، فرزند سید حسن نصر‌الله، دبیر کل حزب‌الله است. انتشار این خبر و امتیاز ندادن نصرالله به صهیونیست ها برای دریافت پیکر فرزندش موجی از احساسات همدردی، احترام و محبوبیت مردمی  را نسبت به دبیر کل حزب‌الله در میان همه طوایف مذهبی لبنان در پی داشت. این ابراز همدردی و احترام منحصر به لبنان هم نبود و حتی افرادی چون امیر عبد‌الله، ولیعهد وقت عربستان نیز برای نخستین بار در تاریخ حزب‌الله، با ارسال پیام تسلیت برای دبیر کل حزب‌الله، حمایت خود را از مقاومت اسلامی اعلام نمود.

عامل دیگری که باعث افزایش محبوبیت سید حسن نصرالله شد، پیروزی های متوالی حزب الله بر دشمن صهیونیستی بود. در سال 2000 و با افزایش فشار مقاومت اسلامی لبنان و فرسایش ارتش رژیم صهیونیستی، اسرائیل بدون گرفتن کمترین امتیازی از حزب‌الله، از اراضی اشغالی جنوب لبنان عقب نشینی کرد.

پیروزی های حزب الله لبنان بر دشمن صهیونیستی به همین جا ختم نشد و در جنگ 33 روزه نیز که اغلب قدرت های جهانی حمایت های دیپلماتیک و حتی نظامی از رژیم صهیونیستی به عمل می آوردند و در مقابل اغلب کشورهای اسلامی نیز بنا به خواسته اربابانشان در قبال جنایت‌های صهیونیست ها سکوت کرده بودند، بار دیگر نوار پیروزی های حزب الله تکرار شد تا قدرت بالای نظامی حزب الله در سایه رهبری سید حسن نصرالله در این جنگ بر همه روشن شود.

رهبری نصرالله  عامل تعیین کننده موفقیت های حزب‌الله

کارشناسان مسایل راهبردی و بویژه مقامات رژیم صهیونیستی به خوبی می‌دانند که  رهبری سید حسن نصرالله چه نقش عمده ای در موفقیت های حزب‌الله لبنان در سالهای اخیر داشته است، اعتبار و مقبولیتی که اظهارات سید حسن نصرالله حتی در بین افکار عمومی صهیونیست ها دارد، به همراه جنگ روانی دقیق و حساب شده وی نقش اساسی در پیروزی حزب الله در جنگ 33 روزه داشت، سخنرانی های نصرالله در این جنگ و تعیین معادلات مختلف از سوی وی عمق جبهه داخلی صهیونیست ها را هدف قرار داد و آنها را به سست بودن خانه عنکبوتی خود واقف کرد.

"غسان بن جدو" مدیر شبکه المیادین در بررسی نقش سخنرانی‌های سید حسن نصرالله دبیرکل حزب‌الله لبنان در جریان جنگ 33 روزه گفت که وی در این سخنرانی‌ها قدرت خود را در ارسال پیام‌های مختلف به مردم، مقاومت، مبارزان حزب‌الله و افکار عمومی داخل و خارج از لبنان نشان داد. دستور هدف قرار دادن کشتی ساعر در حین سخنرانی زنده بخشی از جنگ روانی نصرالله بود که برای اولین بار از سوی او ابتکار شد و در هیچ جنگی سابقه نداشته است.

به این ترتیب است که بر اساس نظرسنجی های انجام شده، صهیونیست های ساکن سرزمین های اشغالی با وجود خصومتی که از سید حسن نصرالله دارند، بیش از اینکه حرف های سیاستمداران خود را قبول کنند، به اظهارات و وعده‌ها و معادله های سید حسن نصرالله اعتقاد دارند و این یکی از رموز پیروزی حزب الله در هر جنگ احتمالی آینده است.


نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 5 مرداد 91 14:50
کشته روی حسین (ع)

یادکردی از سردار شهید علی اصغر خنکدار فرمانده گردان امام محمدباقر(ع)                     لشکر ۲۵ کربلا

سردار حاج مرتضی قربانی: وقتی خبر شهادت اصغر را بهم دادن، یکدفعه كمرم را گرفتم و گفتم: خدایا دیگه گردان امام محمد باقر (ع) از دستم رفت.

زمانیکه اصغرآقا به دنیا اومده بود، قسمتی از بدنش کبود بود که پدر و مادرم از پیرمردعارفی این قضیه را پرسیدند؛ پیرمردعارف به پدرم گفت: آقای خنکدار این پسر رو دست شما نمی مونه، وقتی به سن جوانی برسه از دنیا می ره، ولی ناراحت نباشید، چون پسرتون راه درستی را در پیش می گیره.

قبل از شهادت اصغر خواب دیدم، تو یک اتاقی، جنازه شهید بود كه شهید را، رو به قبله کرده بودند. رفتم کنار جنازه و از کسانی که پیش جنازه بودند، پرسیدم: جنازه كیست؟ گفتند: به جنازه نگاه کن، خوب دقت کردم، كاغذی بر روی سینه جنازه قرار داشت و نوشته بود: «شهید علی اصغر خنكدار، سرباز امام زمان (عج) »

اصغر در روز عروسیش حتی یک دست لباس نو هم نخرید. كاپشنی هم که پوشیده بود، برای رفیقش بود. كفشش هم اصلاً معلوم نبود برای كیه. به هیچ وجه لباس نو نمی پوشید. مثلاً: اگر یک پیراهن نو می خرید، می داد به خواهرش بپو شه و یکبار بشوره تا لباس دست دوم بشه و بپوشه.

آنقدر دیردیر، خونه می آمد که حتی بچه خودش را هم نمی شناخت یه بار آمده بود مرخصی؛ بچه بغل پدرشوهرم بود که اصغر به پدرش گفت: این بچه کیست که انقدر تپل و خشکله؟! پدرشوهرم ناراحت شد و اشک تو چشمانش جمع شد و گفت: خدا صدام رو نابود کنه، که پدر نباید پسر خودش رو بشناسه.

 

ادامه در وبلاگ لشکر 25 کربلا - کلیک کنید
موضوع: لشکر 25 کربلا،

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 28 تیر 91 15:01
گلچینی از بیانات فرمانده كل قوا در مورد قطعنامه‌ی 598 به مناسبت سالگرد پذیرش آن منتشر شد.

كاسه‌ی شهد و شیرینی به جای كاسه‌ی زهر...
هر كسى در این ایام، اظهارات مخالفان ما را در دنیا گوش كرده یا خوانده باشد، مى‌فهمد كه دشمنان نظام ما، چه‌طور از عزت امروز جمهورى اسلامى، از ته دل ناراحتند. پیروزى ملت ایران، به كام اینها تلخ آمد. خداى متعال، همه‌ى كارها را با حساب انجام مى‌دهد. یك روز بنده‌ى صالح خدا، آن انسان بزرگ و مخلص كه هیچ‌چیز را براى خودش نمى‌خواست و همه‌ى كارها را براى خدا مى‌كرد و همه چیز را براى او مى‌خواست، در قضیه‌ى قطعنامه گفت: كاسه‌ى زهر را نوشیدم. این تلخى را او تحمل كرد؛ ولى خداى متعال به آن بنده‌ى صالح عوض داد و هنوز دو سال و اندى نگذشته كاسه‌ى شهد و شیرینى پیروزى را به ملتش چشاند و كامشان را شیرین كرد. آن فداكارى، این ثمره را داشت. «اللهم ما بنا من نعمة فمنك لا اله الا انت». همه چیز متعلق به او و به اراده‌ى اوست.
سخنرانى در دیدار با گروه كثیرى از آزادگان و اقشار مختلف مردم، در اولین روز از هفته‌ى وحدت 11/07/1369
نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 11 تیر 91 19:06

به مناسبت سالروز آزادسازی شهر مهران

منبع : وبلاگ لشکر 25 کربلا

سردار حاج جعفر شیرسوار فرمانده گردان ویژه شهداء لشکر۲۵کربلا در عملیات کربلای یک ( آزادسازی مهران)

شعار شیرسوار به زبان سردار مرتضی قربانی

حاج جعفر گفت: درد همیشه هست و می شه خوبش کرد، یا باهاش ساخت، اما اگر زود نجنبیم، مهران دیگه از نقشه ی ایران حذف می شه.

شهیدآوینی می گوید: برادر شیرسوار فرمانده یكی از گردان‌هایی بود كه در تپه‌های قلاویزان عمل كرده بودند. وقتی از او خواستیم كه با ما مصاحبه كند، او گفت: «در كنار این بسیجی ها من لایق نیستم كه سخنی بگویم؛ اینها سربازان امام زمان هستند، من كجا و اینها كجا؟ اینها فرزندان فاطمه‌ی زهرا هستند. من شرم می‌كنم كه در مقابل این برادران صحبت كنم.»

سردار حاج مرتضی قربانی:

شعار حاج جعفر در عملیات آزادسازی مهران این بود که : «امام تکلیف کرده اند مهران آزاد شود و من تا مهران را آزاد نکنم به منزل برنمی گردم.» در حین عملیات چند شب خواب به چشمش نرفته بود. در داخل خودرو لحظاتی پیش آمد که چشمش را بست و خوابید. پس از بیداری به من گفت : «چند لحظه ای چشمم گرم شد و خوابیدم و صدای غرش تانک نیروهای خودی مرا بیدار کرد و این چند لحظه خواب انگار یک شبانه روز بود.» جعفر پس از آن روی تانک سوار شد و به همراه نیروهایش به پیش رفت و در سخت ترین محور عملیات پیشروی و قلاویزان را آزاد کردند.

شهید آوینی در مستند تصویری عملیات کربلای یک می گوید:

دلباخته‌ی دوم، برادر شهید حاج جعفر شیرسوار است. او فرمانده یكی از گردان‌هایی بود كه در تپه‌های قلاویزان عمل كرده بودند. وقتی از او خواستیم كه با ما مصاحبه كند، او گفت: «در كنار این بسیجی ها من لایق نیستم كه سخنی بگویم؛ اینها سربازان امام زمان هستند، من كجا و اینها كجا؟ اینها فرزندان فاطمه‌ی زهرا هستند. من شرم می‌كنم كه در مقابل این برادران صحبت كنم.»

برادر شیرسوار، فرمانده گردان ویژه‌ی شهدا، فرزند دكاندار گمنامی از اهالی قائم‌شهر است. او خطاب به پدر و مادرش نوشته است: «امروز اگر شما را پدر و مادر شهید می‌خوانند زود نیست، كه من می‌بایست اولین شهید شهرمان باشم. اما خداوند مصلحت اینچنین دیده است كه مرا تا به امروز زنده نگاه دارد و مصلحت خداوند از آمال انسان بالاتر است.»

در مصاحبه ای که شهید آوینی در منطقه عملیاتی کربلای یک با شهید شیرسوار داشتند، شهید شیرسوار در آن گزارش چنین می گوید:

وضعیت بچه های ما همانطور که از سایر برادران شنیدید خیلی خوبه این در حد یک شعاری نیست که بخواد تبلیغاتی بشه و این رو مطرح بکنیم. لذا ما در سایری از نقطه ها، نیروهایی که داشتیم  خوب عمل کردند؛ با حدافل تلفات که اصلاً ما فکرش رو نمی کردیم دشمن آنچنان ذلیل و خار شد تو این منطقه، در جایی که می تونست 48ساعت مقاومت بکنه، 48دقیقه دوام نیاورد در  یک نقطه. با اون همه نیرو و امکانات و اون همه سلاح های مدرنی که در دست داشت و تسلط خاطر روی منطقه. لذا الان که مشاهده می کنید ما تو این منطقه نقطه هایی هست از قبل به دست عراق بود. پس ازگرفتن مهران به دست نیروهای ما، و ما انشاالله می خایم بریم به اونجایی که خود اون نقطه ای که از قبل تو دست عراق بود، بگیریم و درسی به اون بدیم که دیگه اون جرأت نکنه که در جایی دیگه بخواد همچین غلط کاری هایی بکنه.


همسر شهید می گوید:

حاج جعفر مجروح بود، شبی سراسیمه به خونه آمد و به محض وارد شدن بدون اینکه سلام و علیکی بکنه، گفت: سوسن خبر داری پَست فطرت ها، مهران رو گرفتند؟ گفتم: حالا چرا این قدر ناراحتی؟ خوب حتماً کاری کرد که گرفتن اش. چرا من و تو را نمی گیرند؟ با آن که عصبانی بود زد زیر خنده و گفت: بابا! مهران پرستش، رو نمی گم.(مهران پرستش از همرزمان و دستان شهید بود) بعثی ها دوباره شهر مهران رو از دست ما در آوردند؛ باید برم. گفتم: لااقل این دفعه را منصرف شو تو حالت خوب نیست، پایت هنوز خوب نشده... خودم می دیدم که شب ها از درد زانویش ،پیچ و تاب می خورد و موقع راه رفتن می لنگید، اما می گفت: درد همیشه هست و می شه خوبش کرد، یا باهاش ساخت، اما اگر زود نجنبیم، مهران دیگه از نقشه ی ایران حذف می شه. بالأخره رفت و در عملیات آزادسازی مهران، به عنوان فرمانده گردان ویژه شهدا لشکر25کربلا شرکت کرد. هم رزمانش می گفتند: در طول عملیات با اینکه مجروح بود باز هم از خودش رشادت و شجاعت بی نظیری نشون داد.

شادی روح امام و شهدا فاتحه ای با صلوات...

این داستان نیست، مظلومیت سربازان روح اله است، پس ادامه دارد تا ظهور...

به کوشش: پیروزپیمان

با تشکر فراوان از کنگره بزرگداشت ده هزار شهید استان مازندران

موضوع: لشکر 25 کربلا،

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 31 خرداد 91 19:37
شجاعت را به رزمندگان منتقل می‌كرد

از ابتدای حضور شهید دكتر مصطفی چمران در جبهه‌های دفاع مقدس حضور داشته و تا لحظه شهادت در كنار او به عنوان فرمانده عملیات جنگ‌های نامنظم جنگیده است.
به گزاش جوان، از سوی رهبر معظم انقلاب در آن زمان به سمت فرماندار سوسنگرد منصوب شده و ۱۱ ماه را با چمران زندگی كرده است. «سید كاظم فرتاش»، سرهنگ بازنشسته ارتش جمهوری اسلامی ایران با سابقه‌ای كه از او ذكر شد در گفت‌وگویی صمیمانه، ابعاد شخصیتی چمران و خاطرات خود با او را به زبان می‌آورد.

چمران را چگونه دیدید؟
در ابتدای امر دكتر چمران را نمی‌شناختم اما در برخوردهایی كه اوایل جنگ تحمیلی با هم داشتیم، متوجه شدم كه فردی بسیار فهیم هستند. در مدت همراهی ایشان كم كم پی به حسنات ایشان بردم.
دكتر چمران شخصیتی با صدها بعد و در هر بعدی سرآمد بود. چمران نقاش بود و البته آماتور نبود و آثار زیبایی خلق می‌كرد. دانشمند بزرگی كه كرسی استادی در دانشگاه ناسای امریكا داشت. خطاط بود و رزمنده‌ای پرتوان و فوق‌العاده و یك فرمانده خوب. من سال‌های سال به فرماندهان مختلف خدمت كرده‌ام اما ایشان سرآمد تمامی فرماندهان من بود. آنچه كه یك فرمانده خوب باید داشته باشد، داشت. ۱۴ هزار نفر رزمنده را به اسم می‌شناخت و به محض دیدن می‌دانست با چه كسی سخن می‌گوید. كافی بود یكبار با كسی صحبت كند و او را ببیند. اگر جایی گرفتار بودیم و نیاز به نیروهای خوبی داشتیم با چمران مشورت می‌كردیم و ایشان بلافاصله می‌گفت فلانی و فلانی در فلان اردوگاه مناسب هستند. او با اینكه فرمانده بود برای همه پرسنل خود ایثار می‌كرد. نیروهای چمران اگر در خط بودند خوراك خوب مثلاً چلوكباب می‌خوردند، نفراتی كه عقب و در ستاد بودند ظهر عدسی می‌خوردند، شب نان و پنیر و هندوانه. 


نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 21 خرداد 91 19:55
مالک اشترِ گردان مالک

سردارشهید علی اکبر آویش فرمانده گردان زرهی قرارگاه خاتم الأنبیاء، جانشین گردان مالک لشکر ۲۵کربلا+ تصاویر منتشرنشده

منبع : وبلاگ لشکر 25 کربلا

شبی خواب دیدم، فردی نورانی، قنداقه ای را به من هدیه می دهد و می گوید: این فرزند شماست، باید نام او را "علی اكبر" بگذارید، این فرزند پاک است و در آینده دارای مقامی والا می شود. با دیدن این خواب تا تولد علی اكبر، شبی را بدون وضو سر بر بالین نگذاشتم.

قبل از عملیات کربلای4، علی اکبر دست و پاهایش را حنا بسته بود، می گفت: امروز آخرین روز زندگی و روز شهادت من است. ریش اش رو خط انداخته بود و حتی موی سرش رو هم حنا بسته بود. می گفت: امشب عروسی من است؛ من دارم متولد می شوم. همه جا خرما پخش می كرد، می گفت: نقل عروسی من است. سیدی شال سبزی بهش داد. شال را گرفت، بو می كشید و می گفت: بوی تربت امام حسین (ع) می دهد. شال را به کمرش بست و می گفت: امشب كربلای من است، امشب من می روم و برنمی گردم.

مجروح شده بود، یک دسته گل گرفتیم رفتیم بیمارستان 17شهریور آمل. گفت: گل چرا آوردین برای من؟ اگه می خواستین خوشحال بشم به جای گل، عکس امام را برام می آوردین.

یه روز بهم گفت: خواهر جان! همیشه قبر گمنام و بی شمع و چراغ حضرت فاطمه زهرا (س) در نظرم می آید؛ دوست دارم روزی بشود که من هم جسدی نداشته باشم و گمنام بمانم. اگرهم دارم، یک مشت خاک بیشتر برای شما سوغات نیاید.

همسر شهید: علی اکبر اومد خواستگاری، پدربزرگم استخاره كرد و به پدرم گفت: دختر شما 6 سال بیشتر با او زندگی نمی كند و قسمت دخترت هم همینجاست. درست 6 سال و اندی بیشتر با هم زندگی مشترک نداشتیم.

اگر جانی دارم برای امام دارم. نفسم برای امام می آید. امام بگوید خودت را بكش، می كشم.

http://up98.org/upload/server1/02/j/k954fdoye85zp729uwd.jpg

خدا کنه شهید عزیزم علی اکبر آویش و خانواده محترمشون از این پست مطلب راضی باشند و بنده را دعا کنن، که خیلی به دعای اونا نیازمندم. در ضمن لازم به ذکر است:  نویسنده عزیز و بزرگوار حسین شیردل، خاطرات همسر شهید آویش را نوشته و بزودی کتاب ( زن باید مرد باشد ) چاپ و عرضه می شود. "پیروزپیمان"

 


موضوع: لشکر 25 کربلا،

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 6 خرداد 91 18:52

منشور علمی و پاسداری در 18 بند به قلم سردار شهید یوسف سجودی - روی متن کلیک کنید

منبع : وبلاگ لشکر 25 کربلا


از راست: .../سردار شهید یوسف سجودی/ سرلشکر شهیدحاج حسین بصیر / حاج علی
موضوع: لشکر 25 کربلا،

تعداد کل صفحات : 10 1 2 3 4 5 6 7 ...
جستجو در وبلاگ
درباره من
موضوعات
لینک های مفید
فروشگاه مجله و کتاب الکترونیکی کیوسک 724
گالری والپیپر و عکس پس زمینه والپیپرهای ایرانی
قالب های حرفه ای وبلاگ
مجله تفریحی سرگرمی جزیره نشین
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :