دفاع مقدس ، شرافت و شجاعت مظلومانه

با یاد آن روزهائی که مرد از نامرد تشخیص داده می شد . گروه پژوهشی معارف انقلاب اسلامی شهرستان آران و بیدگل

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 3 فروردین 99 11:54

عملیات فتح المبین در مطبوعات1
روزنامه اطلاعات دوشنبه دوم فروردین 1361






عملیات فتح المبین در مطبوعات2
روزنامه اطلاعات دوشنبه دوم فروردین 1361
شهید صیاد شیرازی

عملیات فتح المبین در مطبوعات3
روزنامه جمهوری اسلامی چهارم فروردین 1361


عملیات فتح المبین در مطبوعات4
روزنامه جمهوری اسلامی هفتم فروردین 1361


عملیات فتح المبین در مطبوعات5
روزنامه جمهوری اسلامی هفتم فروردین 1361
امام خمینی


جاده اندیمشک اهواز-شهر شوش - شهرک المهدی(خلخال)- مقر تیپ المهدی(عج)-قبل از عملیات فتح المبین
شهیدان جواد عنایتی - عباس صلاحی پور


نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 1 بهمن 98 16:00

سرلشکر شهید منصور ستاری فرمانده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایرام - 15 دی ماه 1373
سرلشکر شهید احمد کاظمی فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی - 19 دی ماه 1384
سپهبد شهید قاسم سلیمانی فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی - 13 دی ماه 1398



نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 13 دی 98 10:41


بسم الله الرحمن الرحیم
ملّت عزیز ایران!
سردار بزرگ و پرافتخار اسلام آسمانی شد. دیشب ارواح طیّبه‌ی شهیدان، روح مطهّر قاسم سلیمانی را در آغوش گرفتند. سالها مجاهدت مخلصانه و شجاعانه در میدانهای مبارزه با شیاطین و اشرار عالم و سالها آرزوی شهادت در راه خدا، سرانجام سلیمانی عزیز را به این مقام والا رسانید و خون پاک او به دست شقی‌ترین آحاد بشر بر زمین ریخت. این شهادت بزرگ را به پیشگاه حضرت بقیّة‌الله‌ ارواحناه‌ فداه و به روح مطهّر خود او تبریک و به ملّت ایران تسلیت عرض میکنم. او نمونه‌ی برجسته‌ای از تربیت‌شدگان اسلام و مکتب امام خمینی بود، او همه‌ی عمر خود را به جهاد در راه خدا گذرانید. شهادت پاداش تلاش بی‌وقفه‌ی او در همه‌ی این سالیان بود، با رفتن او به حول و قوّه‌ی الهی کار او و راه او متوقّف و بسته نخواهد شد، ولی انتقام سختی در انتظار جنایتکارانی است که دست پلید خود را به خون او و دیگر شهدای حادثه‌ی دیشب آلودند. شهید سلیمانی چهره‌ی بین‌المللی مقاومت است و همه‌ی دلبستگان مقاومت خونخواه اویند. همه‌ی دوستان -‌و نیز همه‌ی دشمنان- بدانند خطّ جهاد مقاومت با انگیزه‌ی مضاعف ادامه خواهد یافت و پیروزی قطعی در انتظار مجاهدان این راه مبارک است. فقدان سردار فداکار و عزیز ما تلخ است ولی ادامه‌ی مبارزه و دست یافتن به پیروزی نهایی کام قاتلان و جنایتکاران را تلخ‌تر خواهد کرد.

ملّت ایران یاد و نام شهید عالی‌مقام سردار سپهبد قاسم سلیمانی و شهدای همراه او بویژه مجاهد بزرگ اسلام جناب آقای ابومهدی المهندس را بزرگ خواهد داشت و اینجانب سه روز عزای عمومی در کشور اعلام میکنم و به همسر گرامی و فرزندان عزیز و دیگر بستگان ایشان تبریک و تسلیت میگویم.
سیّدعلی خامنه‌ای
۱۳دی‌ماه ۱۳۹۸



نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 18 آبان 98 10:47

خیلی به محله و بچه محل و خصوصا هیئت ابوالفضلی محله تعصب داشت . برنامه ها را طوری تنظیم می کرد و اگر اضطرار عملیاتی در منطقه نبود ، خودش را برای تاسوعا و عاشورا به بیدگل می رساند . غیر از هیئت ، روز تاسوعا در منزل پدری سفره نذری هم برای عزاداران پهن می شد .

سال 63 غیر از هیئت و محرم ، مریضی پدر هم او را به بیدگل کشاند . محرم این سال حاج رستم در تهران بستری بود .

10 مهر63 – ششم محرم – ساعت 1 بعدازظهر از ایرانشهر حرکت کردم

11 مهر 63 – ساعت 9 صبح رسیدم کاشان و همان موقع به همراه برادر برای عیادت پدرم به طرف تهران رفتیم .

محمد بعد از ایام محرم به امید بهبودی سریعتر پدر ، به منطقه برگشت ، اما نمی دانست که خیلی زود باید برگردد و در عزای پدر شرکت کند .

25 مهر 63 – با تلفن متوجهوخامت اوضاع پدر شدم . معطلی جایز نبود . برگه مرخصی را گرفتم و آمدم ایران پیما بلیط و سوار شدم .

26 مهر 63 – ساعت 5/12 و ظهر رسیدم بیدگل . شوکه شدم . تمام خیابان سیاه پوش بود و عکس پدرم را درب خانه دیدم . از حالت خودم خارج شدم .

محمد پسر آخر خانه بود و برای پدر و مادر خیلی عزیز بود و حالا پدر به رحمت خدا رفته بود .

تصویر شهید جندقیان و پدر

سردار شهید جندقیان و پدر مرحوش حاج رستم جندقیان

نگاهی به گذشته امنیتی جنوب شرق کشور

در سال های آغازین دهه 70 روزی نبود که چندین گزارش از چندین نقطه استان کرمان درباره شرارت های مختلف نرسد . سرقت مسلحانه – زورگیری – گروگانگیری – قتل – راهبندان – قاچاق مواد مخدر از عمده ترین موارد در گزارش ها بود .

عملیات های موفقیت آمیز بر علیه  اشرار و کاروان های قاچاق مواد مخدر در استان استان سیستان و بلوچستان در سال های پایانی دهه 60 و فرار آنها به مناطق دیگر ، و همچنین ادغام ژاندارمری – کمیته انقلاب اسلامی و شهربانی با هم در قالب نیروهای انتظامی در ابتدای دهه 70 و عدم تمرکز و سازماندهی مناسب در آن سال های اولیه ، از عمده ترین دلایل سیر صعودی و تشدید موارد ناامنی در حاشیه شرقی و جنوبی استان کرمان بود .

در سال 71 حاج قاسم سلیمانی فرمانده لشکر 41 ثارالله به فرماندهی قرارگاه قدس نیروی زمینی سپاه منصوب و ماموریت برقراری امنیت در جنوب شرق کشور به این قرارگاه سپرده شد . از این بعد یک پای حاج قاسم در کرمان و پای دیگر در زاهدان بود . با بچه های عملیاتی منطقه خیلی صمیمی شد و از این پس بیشتر وقتش را در زاهدان بود و می گفت اینجا که می آیم یاد دوران دفاع مقدس می افتم و در لشکر این حالت را ندارم . تمام مناطق را برای بررسی شخصا حضور می یافت . از نوار مرزی زابل گرفته تا جالق در سراوان . چند ماموریت شناسایی هم در مناطقی از استان کرمان با بچه های اطلاعات و عملیات تیپ سلمان رفت که خاطرات خودش را دارد . فرصت شد سر موقع ذکر خواهد شد .

از این به بعد حوزه عملیاتی نیروهای سپاه پاسداران سیستان و بلوچستان ، تا مناطق آلوده استان کرمان هم کشیده شد .

سردار سلیمانی در سراوان

تابستان 1372 - سردار حاج قاسم سلیمانی - سیستان و بلوچستان - نواحی مرزی شهرستان سراوان

نمونه هایی از صدها گزارش امنیتی انتظامی

سال 1370

فشار بر اشرار و تغییر سکونت از بلوچستان به کرمان

کرمان درگیری با 5 کاروان در چند نقطه و شهادت1نفر و مفقودی9نفر

به کمین افتادن نیروی انتظامی در راین و قهرود و شهادت تعدادی توسط شه بخش ها

عملیات فاطمه زهرا(5-9-70) بر علیه شمس الدین سالارزهی در حوالی منطقه کورین زاهدان– شهادت عباس ردانی پور و شهید ابوالفضل جهانزاده

گزارشات آدم ربایی و راهبندی و قتل در کهنوج-بم-راین

شهادت 4 نفر پرسنل نیروی انتظامی در راین به تاریخ 18-9-70 توسط شرور عباس نارویی

شرور گرگین نارویی در 22-9-70  به همراه زن و برادرش توسط 2 افغانی در کوهپایه کرمان به هلاکت رسیدند

عیدوک بامری در حمله به بسیجیان در روستای حسین آباد ایرانشهر ، 2 نفر را شهید و 4 نفر را مجروح کرد

خدابخش و شوکت نارویی در کرمان کارمند بانک را به اسارت گرفته و برای رهایی او  درخواست مبالغ هنگفتی نموده اند . همچنین خواستار آزادی جمیل نارویی از زندان شده اند.

سال 1371

شرور عباس ناروئی در 19 فروردین طی عملیاتی در روستای پور سلطانی در 50 کیلومتری سیرجان طی یک درگیری دستگیر شد . در این درگیری سه نفر از اشرار از جمله پسر قبزرگ عباس ناروئی کشته شدند .

متلاشی شدن باند قاچاق مواد مخدر در رودان و میناب – انتقال محموله از کهنوج به میناب و رودان و از آنجا بارگیری در کامیون

افزایش قاچاق سلاح جنگی

هلاکت شرور کرامت ابراهیمی در گلباف

شهادت رئیس ارشاد کهنوج در مهرماه

هلاکت  هوشنگ جلالی در اطراف جیرفت

منطقه کوهستانی داراب فارس به دالان عبور مواد مخدر مشهور است . این مواد از بلوچستان و کرمان عبور و وارد استان فارس می شود .

افزایش تحرکات اشرار در بلوچستان و کرمان

درگیری در منطقه چاه زیارت کهنوج و شهادت یک پرسنل انتظامی – شرور مجید شهریاری

شنود مکالمه بی سیمی نورمحمد شهلی بر با چنگیز نارویی درباره وعده کمک گلبدین حکمتیار به آنها از افغانستان

شهادت 21 تن از نیروی انتظامی کرمان توسط رحمان نارویی

سال 1372

به اسارت گرفتن 82 نفر پرسنل نیروی انتظامی توسط حمید نهتانی در منطقه لار در شمال زاهدان

عملیات در منطقه زرند بر علیه عبدالرحمان نارویی

درگیری در شهرک امام کرمان

عملیات در منطقه تکاب شهداد

شهادت فرمانده انتظامی زنگی آباد در 20 کیلومتری جنوب کرمان

هلاکت شرور علی زارع در منطقه جیرفت و کهنوج

هلاکت جلال نارویی در بردسیر

شرور رحمان نارویی با حمله به روستای حسین آباد داراب فارس 17 روستایی را به قتل رساند

عملیات بر علیه رحمان نارویی در نوکن جنوبشرقی سیرجان

شرور کامخان نارویی که عامل شهادت 35 پاسدار در سال 70 بود در کمین 45 کیلومتری شرق سیرجان به هلاکت رسید

ده تن از پرسنل انتظامی هرمزگان  که در اسارت اشراری از طایفه نارویی بودند آزاد شدند

چرا عملیات در آورتین

منطقه همجوار سه استان کرمان – سیستان و بلوچستان و هرمزگان ، منطقه ای کوهستانی و صعب العبور می باشد و منطقه آورتین در همین محدوده واقع شده است . به دلیل عدم کنترل و تسلط دولتی در منطقه و وضعیت جغرافیایی آن ، این منطقه به مثابه دژی تسخیر ناپذیر برای اشرار و از جمله عیدوک بامری در آمده است .

پاکسازی این منطقه نقش بسیار موثری در امنیت بخشی برای هر سه استان دارد .

نگاهی به ویژگیهای منطقه عملیاتی

منطقه آورتین از سال های بسیار دورتر از انقلاب اسلامی ، محلی امن برای اشرار و فراریان از حکومت بوده است . طایفه سالار که بعدها و در زمان اخذ شناسنامه به کامرانی (کامران از بزرگان و اشرار منطقه که در زمان پهلوی معدوم شده بود) تغییر نام داده بودند ، به صورت مداوم به مناطق پیرامونی خود تا جبال بارز و جیرفت و کرمان برای غارت و چپاول رفته و بعد به مناطق امن خود باز می گشتند .

تنها حرکت نظامی برای سرکوب اشرار این منطقه در زمان رضاشاه پهلوی صورت گرفته و بعد از آن طی حدود بیش از 50 سال منطقه شاهد حضور جدی قوای نظامی و انتظامی نبوده است .

قدمت ناامنی و شرارت حاصله از اقدامات اشرار ، تجاوز و زورگیری و اعمال خلاف را در منطقه تبدیل به یک فرهنگ حاکم نموده بود . جوانان  در اولین سال های رشد خود با مسلح شدن به جمع تفنگچی های خان می پیوستند و تجارت مواد مخدر به عنوان منبع درآمد سرشار همه را به خود جذب می کرد .

منطقه عملیاتی آورتین در تقسیمات کشوری حال حاضر ، جزو استان کرمان -  شهرستان قلعه گنج و شامل دهستان های چاه دادخدا – رمشک و مارز می باشد اما  در زمان عملیات (1373) این منطقه جزو شهرستان کهنوج ، و قلعه گنج از توابع آن بوده است .

این منطقه کوهستانی از لحاظ جغرافیایی – اجتماعی و امنیتی ، اختصارا دارای ویژگیهایی به شرح ذیل می باشد :

نقطه اتصال سه استان کرمان – هرمزگان و سیستان و بلوچستان .

نقطه اتصال قوم فارس و بلوچ .

نقطه اتصال مذهب شیعه و سنی .

نقطه اتصال دشت و کوهستان .

منطقه ای در اوج  محرومیت های اجتماعی و خدماتی با کمترین امکانات و خدمات دولتی

منطقه ای دورافتاده از مراکز و جاده های مواصلاتی اصلی ، بدون انتظامات و کنترل دولتی

وجود فرهنگ عشیره و قبیله و خان بازی در مناسبات اجتماعی

منطقه عملیاتی آورتین محل سکونت طایفه کامرانی بوده که در زمان عملیات ، شرور جلال کامرانی نقش رهبری طایفه را به عهده داشته داست .

منطقه ای امن -  مستحکم و حفاظت شده برای اشرار و کاروان های مواد مخدر

وجود فرهنگ مختلط فارس و بلوچ – عقاید مختلط شیعه و سنی در منطقه

منطقه عملیاتی آورتین در مرز سه استان سیستان و بلوچستان-کرمان و هرمزگان

عکس هوایی از منطقه عملیاتی آورتین

شرور عیدمحمد(عیدوک) بامری

طایفه بامری ، از حوزه شهرستان ایرانشهر، طایفه ای پر افتخار با شهدای زیاد و رزمندگان دلاوری می باشند که در انقلاب و دفاع مقدس و امنیت بخشی در بلوچستان فداکاری های فراوانی نموده اند .

با پیروزی انقلاب ، برخی افراد فریب خورده از این طایفه به دلیل درگیر بودن با قاچاق مواد مخدر ، در مسیری خلاف امنیت و ثبات منطقه وارد شدند . از جمله آنها دو برادر به نام های آسا و غلامحسین بامری که با شرارت های خود و درگیری با نیروهای نظامی و انتظامی علاوه بر ناامن کردن منطقه ، موجب کندی و یا توقف برنامه های عمرانی در این منطقه محروم می شدند .  این اشرار وقتی مجبور به فرار از منطقه می شدند ، منطقه کوهستانی آورتین را برای مخفی شدن انتخاب می کردند . شرور عیدمحمد بامری فرزند غلامحسین نیز که تا کلاس پنجم ابتدایی دانش آموز مدرسه در دلگان بود ، از سن 12 سالگی وارد باند جنایتکار پدر شد . در سال 66 با هلاکت آسا و غلامحسین ، عیدوک بامری جانشین پدر در شرارت شد و کوهستان های آورتین مخفیگاه او گردید . عیدوک در ازدواج دوم خود ، دختر شرور جلال کامرانی را به همسری گرفت و این باعث نفوذ بیشتر او در منطقه آورتین گردید .


شرور عید محمد(عیدوک) بامری فرزند شرور معدوم غلامحسین بامری



نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 18 آبان 98 10:46

14-8-1373 – شنبه روز اول عملیات

سپیده دم صبح چهاردهم ، و با اولین روشنایی صبحگاهی ، پایگاه هوانیروز کرمان دستور پرواز بالگردها را صادر کرد . 5 فروند 214 – 2 فروند شنوک – یک فروند 206 به همراه یک تیم آتش کبرا ، پرواز 400 کیلومتری خود تا هدف را آغاز کردند . در وهله اول در مزرعه لشکر 41 بین جیرفت و کهنوج سوخت گیری کردند و در توقف بعدی نیروهای عملیاتی تیپ مالک (مازندرانی ها) را برای انجام عملیات هلی برن سوار نمودند .

هماهنگی بین نیروهای هلی برن و محور زمینی (تیپ سلمان) در جنوب سخت بود . اصل غافلگیری و ورود هماهنگ شده هر دو محور کار را سخت می کرد .

تقریبا تمام عده های لشکر درگیر عملیات می شوند .

کروکی مسیر تقریبی عملیات هلی برن و محور زمینی در عملیات آورتین

با آغاز عملیات ،  نیروهای هلی برد ، روی ارتفاعات مسلط منطقه پیاده می شوند . بلافاصله تیم آتش پروازی مناطق مشخص شده در 2 روستای آورتین و زحمت آباد را زیر آتش می گیرند . عیدوک بامری که هدف اصلی عملیات است ، و امروز روز هفتم است که در منطقه حضور دارد ، در هر دو روستا خانه دارد ولی صبح امروز در روستای زحمت آباد حضور داشته . برآورد 100 نفری اشرار حاضر ، در وهله اول ، فرار و مخفی شدن از آتش بالگردها بوده . در این آتشباری اولیه تعدادی از اشرار به درک واصل ، تعدادی مجروح و مابقی در چند گروه به اطراف پراکنده می شوند . آگی بامری عموی عیدوک که در آورتین است به عیدوک در زحمت آباد ملحق می شود . گروه زمینی تیپ سلمان که از طریق چاه هاشم و دهانه سولان در حال ورود به منطقه بوده است با تعدادی از اشرار درگیر و فرمانده تیپ سردار حاج عباس ییلاقی در این درگیری مجروح می شود . عیدوک که از این درگیری با خبر می شود ، چون راه فرارش هم از همان دهانه بوده ، با رفتن بالگردها از آسمان ، به وسیله 5 دستگاه خودرو به طرف دهانه سولان می روند . عیدوک که تا این لحظه هنوز درک درستی از وسعت عملیات ندارد به تدریج متوجه می شود  نیروهای اعزامی با هدف گروه او وارد منطقه شده اند . عیدوک که دهانه سولان را بسته می بیند به طرف جنوب و شرق یعنی کوهها می رود .

کروکی مسیر تقریبی تعقیب و گریز انهدام باند شرور عیدوک بامری در روز اول عملیات آورتین

عیدوک بعد از فرار به طرف کوه در اولین فرصت مقداری غذا و قند و چای تهیه و ادامه مسیر می دهند . برای دومین مرتبه تیم هجوم هوایی به منطقه می آید و گروهی از نیروها در جلوی مسیر عیدوک هلی برن شده و مسیر به طرف بشاگرد را مسدود می کنند . در این مرحله یکی از ماشین های عیدوک هدف قرار می گیرد . عیدوک که می داند در تعقیب زمینی او هستند ، سعی در فاصله گرفتن هر چه بیشتر با تعقیب کننده ها دارد . با مسدود شدن مسیر شمالی عیدوک به طرف شمالشرق تغییر جهت می دهد و برای در امان ماندن و درگیر شدن با بالگردها زیر مقداری نخل خرما پنهان و حتی به طرف بالگردها آرپی جی شلیک می کنند . آتش بالگردها در این نقطه نیز تعدادی تلفات از گروه عیدوک می گیرد و همچنین تعدادی از گروه جدا شده و به نقاطی متواری می شوند . با خروج  تیم آتش ، عیدوک و گروهش مجددا ادامه مسیر می دهند . مقداری که ادامه مسیر می دهند ، مسیر سخت می شود . ماشین عیدوک کمک دار بوده و رد شده ولی متوجه می شود بقیه ماشین ها نتوانسته اند هنوز بیایند . نزدیک روستایی بوده اند که درختان خرما و پرتقال داشته است . عیدوک ماشین را  پنهان و وارد گپر می شود تا بقیه گروه برسند .

تیم آتش هوایی که مجددا وارد منطقه شده ، ماشین های گروه و منطقه نخلستان را شناسایی و اجرای آتش می کنند . چند نفر از برادران عیدوک از زمان درگیری دهانه سولان تا این نقطه تا به حال کشته و مجروح شده اند و آگی عموی عیدوک نیز در این نقطه به شدت مجروح می شود ..  عیدوک تصمیم می گیرد تا تاریک شدن هوا در زیر تخته سنگ ها پنهان شوند . با تاریک شدن هوا عیدوک برای بررسی وضعیت خودروها و تلفات به سمت خودروها می آیند . ماشین خود او پنچر بوده که پنچری می گیرند . آگی عموی عیدوک و آواره برادرش که زخمی بوده اند عقب سوار می کنند و حرکت می کنند . تا ساعت 1 نیمه شب که می روند راه مسدود و غیر قابل عبور می شود . مجبور می شوند ماشین را ترک و با مقداری فاصله از آن سنگر می گیرند . عیدوک در اینجا امید داشته که تا فردا عملیات تمام شده و مجددا می توانند با ماشین برگردند .

15-8-1373 – یکشنبه روز دوم عملیات

با روشن شدن هوا و پرواز بالگردهای شناسایی ، گروه باقی مانده عیدوک مجبور می شوند تا نزدیک غروب در همان حالت مخفی بمانند و این درحالی است که هم دو مجروح سخت دارند و آب و غذایی هم ندارند .

نزدیک غروب تلاش می کنند تا از اطراف الاغی برای حمل مجروح های خود پیدا کنند که موفق نمی شوند و پیاده از غروب تا صبح روز بعد پیاده می روند .

در این روز گروه های رد زن نیروهای عشایر به فرماندهی شهید علی معمار و شهید محمد جندقیان ، مسیرهای متعددی را برای شناسایی مسیر اصلی عیدوک بررسی می کنند ، اما چون گروع عیدوک متلاشی و هر گروه به سمتی رفته ، کار شناسایی ردها مشکل می شود .

گروه های پاکسازی در این روز موفق به ددستگیری حدود 100 نفر از اشرار گروه جلال کامرانی و عیدوک بامری در منطقه می شوند .

16-8-1373 – دوشنبه روز سوم عملیات

با روشن شدن هوا گروه باقی مانده اشرار در زیر درختان خود را پنهان می کنند . اشرار که پرواز بالگردهای شناسایی را در بالای سر خود می بینند تا ساعت 5 عصر در رهمین مکان می مانند . تعدادی دیگر از گروه عیدوک در این نقطه بدون اطلاع گروه را ترک و متواری می شوند .

گروه های رد زن عشایری که ماشین استتار شده عیدوک را پیدا می کنند به تعقیب ادامه می دهند که مجددا به تاریکی هوا برخورد می کنند . با مشخص شدن حدود تقریبی مسیر حرکت اشرار و تاریک شدن هوا ، چندین گروه از نیروها در نقاط حساس مستقر می شوند .

نزدیک غروب عیدوک متوجه می شود در اطراف محل آنها نیرو مستقر شده و در محاصره هستند . با تاریک شدن هوا ، آنها موفق می شوند از نقاط کور و پنهان از حلقه محاصره خارج و به فرار خود ادامه دهند .

از گروه عیدوک در این موقع 13 نفر باقی مانده است . آگی عموی عیدوک که زخمی است ، دیگر قادر به ادامه مسیر نیست و یک نفر با او می ماند و بقیه حرکت می کنند .

اشرار تا ساعت 4 صبح پیاده می روند و بعد به دلیل خستگی با پیدا کردن محلی مناسب برای مخفی شدن مشغول استراحت می شوند .

17-8-1373 – سه شنبه روز چهارم عملیات – روز پایانی عملیات در آورتین

اشرار تا ساعت 10 صبح در مخفیگاه می مانند اما چون پرواز بالگردها و نزدیکی نیروهای عملیاتی را احساس می کنند به دنبال محل مناسبت تری برای پنهان شدن و یک درگیری احتمالی می گردند ، تا اینکه در مسیر رودخانه پشت تخته سنگی که به صورت آبشاری مسلط به مسیر بوده سنگر می گیرند .

گروه ردزنان عشایری تیپ سلمان امروز در دو گروه به فرماندهی شهیدان معمار و جندقیان در دو مسیر مختلف اقدام به تعقیب اشرار کرده بودند . حوالی ظهر که گروه شهید جندقیان برای نماز و نهار و استراحت توقف کرده بودند . شهید جندقیان مثل همیشه نیست . بیشتر در خودش فرو رفته و در فکر است .  برای چند دقیقه ای با برادر نوری صحبت از دلتنگی خانواده و اینکه در زاهدان چندین روز است بی خبر هستند . برادر نوری به محمد می گوید خوب برنامه ریزی می کردی بچه ها را می آوردی ایرانشهر پیش بچه های ما . محمد طوری با برادر نوری صحبت می کند که اینجا دیگر پایان کار من است و خون من در این منطقه ریخته خواهد شد .

 شهید جندقیان و حسن نوری مشغول همین درد و دل ها هستند که سردار سلیمانی با بالگرد در کنار آنها فرود می آید . اخبار و اطلاعات حکایت از حرکت اشرار در مسیر گروه شهید معمار دارد  به همین خاطر گروه شهید جندقیان با سوار شدن بر بالگرد به همراه سردار سلیمانی به طرف موقعیت شهید معمار می روند . سردار سلیمانی در مسیر وقت تنگ است و فرصت کم  . ساعت حدود 30/3 و نیم عصر وتا تاریگی هوا چیزی نمانده . قرار می شود گروه 13 نفری شهید جندقیان حرکت کنند و گروه شهید معمار با یک استراحت کوتاه پشت سر آنها به راه بیفتند . شهید سید محمد فولادی (چاچا) علیرغم اینکه در گروه شهید معمار بود و خسته ، خود را به گروه شهید جندقیان ملحق می کند . گروه به شکلی حرکت می کند که برادر نوری با چند نفر جلوتر می روند و شهید جندقیان و تعدادی دیگر با فاصله چند متری پشت سر آنها . نوری و همراهانش به آثار به جا مانده از اشرار برمی خورند و رد زن اعلام می کند ، ردپاها خیلی تازه است . شهید جندقیان با بی سیم به شهید معمار موضوع را اطلاع می دهد . شهید معمار به محمد می گوید خیلی نزدیک هستند و مواظب باش و ما هم راه افتادیم .

شهید جندقیان با اشاره سر و چشم به برادر نوری که مشغول بررسی وسائل اشرار است اعلام می کند ما حرکت کردیم  . از اینجا به بعد جندقیان – فولادی – کرد و رئیسی در جلو و تعدادی با برادر نوری در پشت سر حرکت می کنند . به فاصله 5 متری تخته سنگی می رسند که گروه عیدوک از صبح تا به حال پشت آن مخفی شده اند .

مسیر پیچ دار رودخانه و و سایه های افتاده بر کف رودخانه و همچنین موقعیت قرارگیری تخته سنگ اشرار به شکلی بوده ، که عیدوک متوجه نزدیک شدن نیروها نمی شود . حسین رئیسی از عشایر نیکشهر در همین فاصله 5 متری به یکباره متوجه حضور اشرار در زیر تخته سنگ شده  و اعلام می کند عیدوک زیر تخته سنگ است و شروع به تیراندازی می نماید .

در کمتر از ثانیه عیدوک که در نقطه ای مسلط سنگر دارد ،  تازه متوجه حضور نیروها شده و بلافاصله اقدام به تیراندازی می کند و در همان رگبار اول شهیدان جندقیان – فولادی و کرد که در سمت چپ حسین رئیسی و در تیر رس بوده اند از فاصله 5 متری به سختی مورد اصابت قرار می گیرند و به شهادت می رسند .

با تیراندازی و مقاومتی که گروه چندین نفره عیدوک انجام می دهند ، اجازه ورود نیروها به محل درگیری را نمی دهند . این درگیری تا تاریکی کامل ادامه پیدا می کند و از جمع اشرار که در این درگیری تعدادی کشته و زخمی می شوند ، تنها سه نفر که یکی از آنها عیدوک بامری بوده ، باز هم موفق به فرار از محل می شود .

کروکی مسیر تقریبی تعقیب و گریز انهدام باند شرور عیدوک بامری تا پایان روز چهارم و شهادت گاه

شهدای تیپ سلمان در عملیات آورتین - سردار شهید محمد جندقیان - سید محمد فولادی(چاچا) - حامد کردنیا



نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 18 آبان 98 10:45

فداکاری – ایثار و تحمل مرارت های فراوان رزمندگان و خانواده های آنها ، به صورت مستمر در چهل سال گذشته ، برای هر منطقه از کشور نوید بخش امنیت و ثبات و سازندگی بوده است . مناطق شرقی کشور یکی از این مناطق است که امنیت و ثبات آن ، مرهون تلاش مجاهدین بومی و غیر بومی آنجا می باشد . این سرزمین فرماندهان و سرداران بزرگی با یاران متعهد و سخت کوشی به خود دیده است که هر کدام در مقطعی و در منطقه ای حماسه ها آفریده اند .

عملیات آورتین به فرماندهی سردار پرافتخار حاج قاسم سلیمانی ، آغازی بود بر رفع معظل بزرگی به نام ناامنی پایدار که نزدیک به صدسال دامنگیر مناطق مشترک سه استان سیستان و بلوچستان – کرمان و هرمزگان بود .

به جرات می توان گفت عملیات پاکسازی منطقه جنوب شرق که با عملیات آورتین آغاز شد ، بزرگترین عملیات در نوع خود در تاریخ معاصر بود . تسلیم صدها نفر از اشرار و مسلحین منطقه و تحویل هزاران قبضه سلاح در طی سال های 1373 و 1374 کاری بود کارستان که از عهده دهر کسی بر نمی آمد .

درود می فرستیم بر روح بلند شهدای بزرگ و افتخارآفرین سپاه سرافراز اسلام .   

نماهنگ تسلیم و خلع سلاح اشرار و مسلحین در سال 1373 در سایت آپارات

[https://www.aparat.com/v/pn9bg]


نماهنگ با حجمی کمتر در کانال تلگرامی گروه پژوهشی جبهه مقاومت اسلامی شهرستان های کاشان و آران و بیدگل به آدرس زیر :

https://t.me/gpjme/817




نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 12 آبان 98 12:00
شهادت 36 تن از نیروهای گروه عملیاتی سپاه زاهدان
خبر هولناک و شوک آور بود . شهادت تمامی 36 نفر گروه عملیاتی سپاه زاهدان . برای سپاه در استان بی سابقه بود . گروه در کمین افتاده بودند ، اما علیرغم مقاومت و رشادت ، به دلیل قطع ارتباط بی سیمی و در نتیجه عدم پشتیبانی ، بعد از چندین ساعت همه به شهادت می رسند .
شهادت این دلاوران هر چند مظلومانه و غریبانه ، و در نگاه محاسبات دنیایی ما از سر بی تدبیری ، اما حکمتی خداوندی در آن نهفته بود که این شهادت سرآغازی باشد برای پاکسازی و آزادسازی مناطقی از این سرزمین ، که در غفلت ، از چشمه همه مخفی مانده بود . در چند سال بعد از این حادثه ، شاهد پاکسازی بخش بزرگی از مناطق غرب استان سیستان و بلوچستان و جنوب و شرق استان کرمان از لوث وجود اشرار خطرناکی بودیم که سالها در این مناطق آزادانه به فعالیت پرداخته بودند .
ستون اعزامی 36 نفره اعزامی از پایگاه شهید شمعگانی زاهدان به فرماندهی شهید حاج محمد حسین قاسمی ساعت 1535 مورخه 11 آبان 1366 حرکت نموده و شب را در روستای گرگ حیدرآباد مستقر می شوند . صبح روز بعد قصد حرکت می نمایند . بر اساس برخی گفته ها ، مقصد ستون به طرف مدوهان نبوده ، ولی دیدن یک موتور که به طرف ارتفاعات می رفته ، آنها در تعقیب او به طرف ارتفاعات می روند . ممکن است ، گروه شرور عباس ناروئی که عامل این جنایت بوده ، از روز قبل ورود ستون به منطقه را دیده و با طراحی از پیش تعیین شده ، موتورسوار را برای فریب و کشاندن ستون به ارتفاعات وارد دشت کرده اند .
سه سال بعد از این واقعه ، سرخک (افغانی محکوم به اعدام) که از تفنگچیان شرور نورمحمد شعلی بور بود ، در حین ماموریتی که او به عنوان راهنما ما را به طرف ارتفاعات پیرسوران می برد ، چند روایت از عملیات های چندسال گذشته تعریف کرد و از جمله درباره این واقعه اینگونه تعریف کرد : 
ما (گروه نورمحمد شعلی بور) در لوت زنگی احمد بودیم که عباس ناروئی آمد .
از جیب لباس خود یک آرم لباس سپاه بیرون آورد و با افتخار گفت : نورممد ، 36 کمیته ای را کشتم . عباس نارویی آرم سپاه را نمی شناخت . تا نورممد نگاهش به آرم سپاه خورد ، با دو دست زد توی سر خود و به عباس نارویی گفت : چه کردی تو ؟ تو بچه های سپاه را زده ای . دیگر جای ما توی این منطقه نخواهد بود و سپاه از فردا به دنبال ما خواهد بود .
و همینگونه هم شد . طی سه سال فعالیت عملیاتی در منطقه شهرستان زاهدان ، بهشت امن اشرار و کاروان های مواد مخدر در مناطق غربی زاهدان ، تبدیل به جهنمی برای آنها شد . بعد از این بخش بزرگی از اشرار طایفه نارویی و از جمله عباس نارویی ، پایگاه های اصلی و خانواده خود را به مناطق جنوبی استان کرمان (ارتفاعات جبال بارز) منتقل کردند که در سال 71 با قرار گرفتن حاج قاسم سلیمانی در مقام فرماندهی قرارگاه قدس نیروی زمینی سپاه ، آن مناطق نیز مورد پاکسازی قرار گرفت . 
نهایتا شرور عباس ناروئی در 19 فروردین 1371 طی عملیاتی در روستای پور سلطانی در 50 کیلومتری سیرجان طی یک درگیری دستگیر شد . در این درگیری سه نفر از اشرار از جمله پسر بزرگ عباس ناروئی کشته شدند .
سوابق شرور عباس نارویی در به شهادت رساندن نیروهای نظامی و انتظامی
سال66 شهادت 16 تن از پرسنل ژاندارمری
سال 66 شهادت 36 نیروی سپاه زاهدان
شهادت 5 نفر بسیجیان بم
سال 67 شهادت 6 نفر نیروهای اطلاعات بومی کمیته
5 روز قبل از هلاکت شهادت 7 نیروی انتظامی

کروکی مسیر حرکت ستون عملیاتی تا کمینگاه

کروکی مسیر حرکت ستون عملیاتی تا کمینگاه
اسامی شهدای 12 آبان 1366 غرب زاهدان
شهید حاج محمد حسین قاسمی(رسمی- محل دفن زاهدان) - شهید رضا برفی(رسمی- محل دفن زاهدان) – شهید علیرضا کوهکن(رسمی-زاهدان) - شهید مزار پودینه(رسمی-زابل) – شهید حسینعلی خیاطی(افتخاری-زاهدان) – شهید غلامحسین مردان زاده حیدری(رسمی-زابل) – شهید حسین رنجور ملاشاهی(رسمی-زاهدان) – شهید اسدالله خشت زرین(رسمی-کاشان) – شهید موسی قاسمی(رسمی-بیرجند) – شهید محمدعلی خیاط(وظیفه-زابل) - شهید عباسعلی خیاط(وظیفه-زابل) – شهید ابراهیم نعیمی(وظیفه-زابل) – شهید علی شیروانی(وظیفه-زابل) -  شهید منصور جهان تیغ(وظیفه-زابل) - شهید خان محمد اربابی(وظیفه-زابل) -  - شهید غلامحسین ترک جوش(وظیفه-زابل) - شهید عباسعلی آذریان(وظیفه-زابل) - شهید حسین اشتراک(وظیفه-زابل) - شهید تاجبخش عالی مقدم(وظیفه-زابل) - شهید محمود کول(وظیفه-زابل) -  شهید احمد حاجی حسینی(وظیفه-زابل) - شهید خدارحم خمری(وظیفه-زابل) - شهید محمد شیخ کبیر(وظیفه-زابل) - شهید احمد روزبه(وظیفه-زابل) - شهید غلامرضا میربهاالدین(وظیفه-زابل) - شهید اکبر نادری(وظیفه-زاهدان) - شهید نقی باجان(وظیفه- چهاردانگه ساری) - شهید رضا خلیلی(وظیفه-چهاردانگه ساری) - شهید عیسی خواجه محله(وظیفه-چهاردانگه ساری) - شهید عباس یزدانی(وظیفه-فریمان) - شهید علیرضا سورانی(وظیفه- شهرستان بن در استان چهارمحال و بختیاری) –- شهید ابراهیم ولی پور(وظیفه-بهشهر) - شهید عباس رجبی(وظیفه-کرمان) - شهید مرادعلی حسین نژاد(وظیفه-قوچان)

پوستر 36 تن از شهدای آبان 66 زاهدان

پوستر 36 شهید آبان 66 زاهدان


نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 4 شهریور 98 09:14

من و ما و خیلی ها در تیتر روزنامه خواندیم یا از رادیو تلویزیون ، فقط شنیدیم ، خرمشهر آزاد شد .
خیلی خوشحال شدیم .
اما نمی توانستیم لحظه ای هم فکر کنیم چطور آزاد شد ؟
چند صحنه عملیات را از تلویزیون دیدیم . مردم شیرینی پخش کردند و جشن گرفتند .
نمی دانستیم و نمی دانیم در این 5 مرحله عملیات در 23 روز چه بر سر رزمندگان آمد . آیا خرمشهر را عراقی ها دو دستی تحویل دادند و رفتند ؟
نه برادر ، نه خواهر ، چه خون ها که ریخته شد ، چه سرها که جدا شدو چه پیکرها که متلاشی شد .
چه فرزندانی بی پدر شدند و چه پدر و مادرانی بی فرزند .
این تصویر فقط گوشه ای از نمایش پیکر شهدای کربلای عملیات بیت المقدس است . بعد از یک پاتک سنگین دشمن در روزهای اول عملیات برای بازپس گرفتن جاده اهواز خرمشهر .
جانانه ایستادند . با کمترین امکانات در پشت خاکریزی کوتاه . بدن هایشان را آماج گلوله ها قرار دادند و مقاومت کردند .
ما فقط شنیدیم خرمشهر آزاد شد و شادی کردیم .
به احترام شان و به یادشان ، مقاومت کنیم تا پیروزی نهایی
ترکش های شایعه و راست و دروغ ، مجروحمان اگر کرد ، تسلیم نشویم .
سحر نزدیک است .


نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 19 مهر 94 12:47

شهید سردار «حسین همدانی» که بود؟ + تصاویر - کلیک کنید



پیکر سردار شهید حسین همدانی پیش از عزیمت به تهران، در حرم حضرت زینب(س)بنی هاشم طواف داده شد


پیکر سردار شهید حسین همدانی


عکس/ فرزاندان سردار شهید همدانی

وهب و محمد" همدانی فرزندان سردار شهید حسین همدانی





نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 9 خرداد 94 21:34
سردار «حمید حسام» نخستین نویسنده‌ای است که پس از گذشت سال‌ها از دوران دفاع‌مقدس و حماسه فراموش نشدنی شهدا و رزمندگان قلم به دستش گرفته است و غواص‌های عملیات «کربلا4» را دست‌مایه داستان خود در حوزه خاطره‌نگاری جنگ‌تحمیلی قرار داده ‌است.این کتاب 16 سال پیش منتشر شده است.
 
کتاب «غواص‌ها بوی نعناع می‌دهند»، روایت داستانی 72 غواص لشکر «انصارالحسین(ع)» استان همدان است که در روز چهارم دی ماه 1365 در منطقه عملیاتی «کربلا4» حماسه آفریدند. این روایت براساس خاطرات بازماندگان حادثه و شاهدان عینی در قالب داستان به همت حمید حسام در سال 1378 به از سوی انتشارات «صریر» چاپ رسیده است.
 
اکنون که در فضای آکنده از یاد و نام 175 شهید غواص که توسط دشمن طی عملیات «کربلا4» به اسارت درآمده و با دستان بسته به شهادت رسیده‌اند در میهن هستیم، ایسنا خاطره‌ای غواصان عملیات کربلای 4 را منتشر می‌کند.
 
«پنجاه متری می‌شد که زده بودیم به آب.. نور منورهای خوشه‌ای دیگر جلایی نداشتند و داشتند می‌مردند.از زمین و آسمان گلوله سرخ می‌بارید. روی محورهای چپ و راست ما. و آن رو به رو، درست رو به روی ما، سکوتش خیلی مرموز بود. و مرا واداشت حس کنم که منتظرند برویم نزدیک‌تر و آن وقت...
 
بعدش را دوست نداشتم تصور کنم و به منورهای جدید نگاه کردم که چتری از نور شدند روی اروند و غواص‌هایی که معلوم بود کنار موانع عراقی‌ها کُپ کرده‌اند. احساس عجیبی داشتم. تصور می‌کردم همه آنها الان چشم‌هاشان به ما است که چطور برویم و ته دلشان آرزو می‌کنند که ما لااقل برسیم اگر آنها نرسیده‌اند. حرکت تند ستون ما آرام گرفت و کند شد و کند‌تر. فکر کردم این کندی نمی‌تواند به خاطر خستگی باشد،آن هم با آن نیرویی که از بچه‌ها سراغ داشتم. تصمیم گرفتم برگردم و مسیرم را وارسی کنم.
 
حلقه طناب را از دستم درآوردم و دادمش به نفر دوم ستون، به امیر طلایی. همه رو به جلو فین(کفش مخصوص غواصی) می‌زدند و هیچ کس حتی نپرسید که: کجا؟
 
انگار منتظر این کار من از قبل بوده‌اند. رفتم رسیدم به ته ستون. نفر آخر مرا صدا می‌زد، آرام و کمی با درد. می‌گفت: پام گرفته، حاجی‌جان. نمی‌توانم فین بزنم.
 
فکر کردم می‌خواهد بهانه بیاورد که نمی‌آید، منتهی گفت: ولی می‌آیم. دیدم نجفی است، قدرت‌الله طلبه جوانی که غرور عجیبی داشت در درد کشیدن و باز آمدن و دم نزدن. جای یکی به دو نبود. دستش را از طناب جدا کردم و گفتم: برگرد عقب! گفت: ولی من...
 
گفتم: سریع!
 
گفت: من این حرف‌ها را نگفتم که بخواهم برگردم. فقط دلیل دردم را گفتم.
 
گفتم:بی‌ حرف!
 
فرصت نداشتیم و این را هر دومان می‌دانستیم. مجبور شدم حتی هلش بدهم. برگشت به صورتم زل زد و خواست چیزی بگوید که گفتم: فقط بگو چشم!
 
صدای موج و انفجار و شلیک نمی‌گذاشت صدای نفس کشیدنش و آهش را بشنوم. فقط دیدم دست اطاعت به پیشانی گذاشت و برگشت رفت. از کجا می‌دانستم باید بیشتر نگاهش کنم تا بعد حسرت نخورم چرا من جای او نبوده‌ام، چرا من پام نگرفت، چرا من برنگشتم، چرا توپ کنار من زمین نخورد، چرا من اولین شهید این گروه نبوده‌ام.
 
سریع برگشتم سر ستون و حلقه طناب را باز بستم به دست چپم. هنوز نصف راه را هم نرفته بودیم، هنوز از آتش در امان بودیم که آب دور خودش چرخید و شد گرداب و آمد وسط ما و ما را کشید وسط دایره گرد خودش. انتظارش را نداشتیم، با این که احتمالش می‌رفت. فکرمان را به جنگ با آتش متمرکز کرده بودیم، نه با آب و این طور سخت و این طور وقت گیر و این طور نفس‌گیر.
 
قدرت موج می‌آمد و می‌کوبیدمان به هم و تمام توانمان را می‌گرفت. هیچ پایی نا نداشت رو به جلو فین بزند. اگر آب می‌آمد یکی را پرت می‌کرد طرفی، بقیه هم کشیده می‌شدند طرفش، به خاطر همان طنابی که به دست‌هامان بسته بودیم، و می‌چرخیدند. گرداب ما را کشاند برد طرف سنگرهای جزیره «ام‌الرصاص.» و بچه‌های دیگر سکوت در شب را، فراموش کرده بودند و فریاد می‌زدند، پر همهمه، و فکر نمی‌کردند ممکن است آن رو به رو چشمی یا چشم‌هایی پنهان منتظر همین فریادها باشد.
 
از لحظه‌ای که وحشت داشتم اتفاق افتاد. بچه‌های در تیررس بودند و تیراندازی در یک آن شروع شد. دنبال کریم گشتم، بدون اینکه بدانم کجاست یا ببینمش، فریاد زدم: کریم! حتی من هم یادم رفته بود نباید داد بزنم. صدایی نیامد. فکر کردم نشنیده بعد گفتم: نه. گفتم اگر هم شنیده باشد، فاصله و این صداها مگر می‌گذارد صدا به صدا برسد. پا زدم و دنبالش گشتم و پیدایش کردم. موج نمی‌گذاشت به هم برسیم.
 
می‌کوبیدمان به موجی دیگر و گاهی بالای آب بودیم و گاهی پایین آب. و من می‌شنیدم کریم دارد بی‌بی را صدا می‌زند و مولایش را. آن هم مقطع و با فریادی فروخورده. آب می‌آمد راه دهانش را می‌بست، و دهان مرا هم، و می‌کوبیدمان به موج و بچه‌های دیگر هیچ کاری نمی‌شد کرد، جز دعا و توکل و فریادهای دل و اشک. اگر اشک بود. خیلی آنی، باور کردنی نبود و نیست، یعنی حالا را می‌گویم که بگویم از آن گرداب وحشی آمدیم بیرون و کشیده شدیم تو مسیری راکد و آرام. اگر آرامش داشتیم، یا پامان روی خاک بود، یا کسی آن رو به رو مواظب مان نبود، حتم فریادها می‌کشیدیم از این چیزی که دیده بودیم و حتم گریه‌ها می‌کردیم. از این لطف و معرفت و مرحمت. اما نیرومان را جمع کردیم و رفتیم به مسیری که جلومان بود و منتظرمان.
 
به عقب که نگاه می‌کردم جزیره ام‌الرصاص پشت ام‌الرصاص بود و همین طور آن کشتی سوخته‌ای که قرار بود شاخص‌مان باشد. حالا دقیق داشتیم رو به روی راهکارهای خودمان فین می‌زدیم، در دو ستون موازی و نه چندان منظم.
 
باید باز به بچه‌ها سر می‌زدم ببینیم کسی طوریش شده یا نه. یا نه، ببینم آب کسی را برده یا این که... که دیدم هم هستند، حالا نه با قدرت قبل و نه با سرعت قبل و فقط با همان لب‌هایی که ذکر می‌گفتند و خدا را کمک می‌خواستند.
 
هواپیماها که آمدند تو آسمان، موجی آمد طرفم و سرم را برد زیر آب و من خیلی سریع سعی کردم بیایم روی آب و ببینم این بار بمب‌ها کجا افتاده و چه‌ها کرده. و همان لحظه، از همان راه دور حدس زدم باید اسکله باشد، اسکله نیروهای پیاده. و منورها، با آن درخشندگی بی‌ رحمشان، حقیقت تلخی را نشانم دادند: آتشی که به جان قایق‌ها افتاده بود، در مدخل کارون و حتم... نخواستم تخیلم را به کار بیندازم و قایق‌ها را پر از نیرو ببینم. حتی دلم می‌خواست حس بویایی‌ام از کار می‌افتاد و بوی خون و باروت را نمی‌شنیدم. یا یک بوی تند دیگر را؛ که از بودنش در تعجب ماندم و سر چرخاندم و دنبالش گشتم و دیدم آن جا نمی‌توان آن بو را شنید و گفتم: پس...
 
گفتم: این بوی نعنا از کجاست؟
 
و موج آب و صدای آب و تمنای درونی‌ام به تنهایی‌های بلم و سواری روی آن و خلوت غار به اعترافم کشاند که این بود از همان نعنایی است که آن شب، کنار آن غار، پیشانی کنار خاکش گذاشته بودم. یا آن نعنا و سر حمیدی‌نیا در کنارش. خیلی آنی یاد نادر افتادم و یاد بلم سواری و آن بو بیشتر شد و اینها همه فقط در یک لحظه، حتی کمتر از یک چشم به هم زدن، به تصورم آمد. و من دنبال کریم می‌گشتم. حتی صدایش می‌زدم، بلند و بی‌پنهان کردن خیلی چیزها. و او هم حتی جواب می‌داد.
 
و من به خودم گفتم: نه.
 
گفتم: دهانت را ببند!
 
گفتم: حتی به زبان هم نباید بیاوری.
 
گفتم: حتی دیگر حق نداری برگردی به عقب نگاه کنی.
 
گفتم: جلو.
 
گفتم: فقط جلو.
 
گفتم: سریع!
 
گفتم: بی‌حرف!
 
گفتم: فقط بگو چشم!
 
انگار به نجفی گفته باشم. و من به خودم، برای خودم، دست اطاعت به پیشانی زدم و حتی گفتم، نه زیاد آهسته و حتی بلند: چشم.
 
و فین زدم رفتم جلو. فاصله‌مان 20 متر هم نمی‌شد. طناب را آوردم بالا و بی‌بی زهرا(س) را صدا کردم و محکم‌تر فین زدم تا بقیه بفهمند این دیگر لحظه‌های آخر شنای ما است. و درست در همین لحظه بود که دوشکا شروع کرد به شلیک. و پدافند هم. و هر دوشان دقیق روی سطح آب را نشانه رفته بودند. همهمه و فریاد بچه‌ها با خروش موج و صدای شلیک‌ها درهم شده بود و مرا نگران بچه‌ها و عملیات و آن قایق‌های پر از نیرو و بوی نعنا می‌کرد.نمی‌توانستم به کسی کمک کنم.
 
خودم هم کمک می‌خواستم. پس هر کس تمام سعیش را می‌کرد که برود برسد به ساحل پر موانع آن رو به رو. ستون ما به شکل باز و دور از آن آرایش منظم قبلی خودش پیش می رفت.
 
و اولین آرپی‌جی‌ ما، از سمت چپ، با دست نادر شلیک شد و باز آن بوی نعنا و حالا لبخند را حس می‌کردم. صدای شلیک با صدای فریاد همراه بود و کسی از پشت سرم ناله می‌کرد که: محسن؟ حاجی... تیر... تیر خوردم.
 
طناب سنگین شده بود و من برگشتم دیدم امیر طلایی است که تیر خورده. فین زدم آمدم کنارش و فقط توانستم بگویم: نگران نباش!
 
بگویم: چیزی نیست.
 
بگویم: صلوات بفرست فقط.
 
فقط شنیدم گفت:الله...
 
و دیگر هیچ. تیر از کنار صورتمان رد می‌شد. داغی‌اش را حتی حس می‌کردم. امیر را به حالت حمل مجروح انداختم روی دست چپم و چند قدم آخر را هم فین زدم و آمدم رسیدم به گِل. همان طور خوابیده، دست دراز کردم و فین‌ها را از پاهام آزاد کردم و دست‌های امیر را گذاشتم توی یک خورشیدی(میلگردهای جوش داده شده به هم که شبیه قاصدک هستند) و چشمم افتاد به محمد مختاران و رضا حقگویان که افتاده‌اند کنار همان خورشیدی، بی‌جان. و آن بوی نعنا باز آمد و من از امیر جدا شدم و امیر صدام کرد، به اسم حتی، چیزی که انتظارش را نداشتم. نتوانستم بگویم چه می‌گوید. آتش نمی‌گذاشت. دست پرسش تکان دادم و دستی به سر و صورتش کشیدم تا لااقل با نگاهش بفهمم چه می‌گوید و او نگاهش چرخید طرف جنازه رضا و همان جا ماند و دستش شل شد و با سر افتاد روی خورشیدی و من به رضا و بیشتر به خودم گفتم: صلوات بفرست فقط ! فرستادم.
 
به بچه‌ها خیره شدم که سعی می‌کردند از تیررس بیایند بیرون و نشوند آن جنازه‌هایی که روی دست آن موج‌های وحشی می‌رفتند سمت خلیج فارس و تیر می‌خوردند و باز هم و باز هم. نارنجکی آماده کردم و همان طور خوابیده انداختمش طرف سنگر تیربار رو به رو و دیدم که خاک پیچید تو هم و سنگر دیگر سنگر نماند. قدرت گرفتم و فریاد زدم: سریع بلند شوید بیایید تو کانال!
 
کجا و چطورش را نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم باید بیایند. گذشتن از آن چند 100متر سیم خاردار حلقوی لازم بود و حتمی، آن هم در میان آن آتش و هلهله و فریادهای دیوانه‌وار سربازهای عراقی و زوزه تیرهای رسامی که از لای سیم خاردار رد می‌شدند و صدای عجیبی می‌دادند. سریع سیم‌خاردار‌ها را برانداز کردم و دیدم هیچ کدام‌شان هنوز باز نشده‌اند و این فاجعه بود و چاره‌ای هم جز غلتیدن روی آنها نبود.
 
نایستادم. حتی به کسی دستور ندادم که پیشقدم بقیه شود. خودم را غلتاندم روی سیم خاردارها و خورشیدی‌ها و درد را تحمل کردم و فقط دعا می‌کردم لباس غواصی‌ام زیاد پاره نشود و آن آرپی‌جی زن عراقی بیاید لب سنگر و در تیررس من. که آمد. کلاش را گرفتم طرفش و شلیک کردم و چند جای بدنم گر گرفت و سوخت و سنگین شدم و با صورت افتادم روی باتلاق. آمدم دست راستم را ستون تنم کنم و بلند شوم که یک نارنجک آمد افتاد کنار زانوی چپم، توی گِل. فقط توانستم صورتم را برگردانم و انفجار را بشنوم و آن گر گرفتگی باز بیاید، حالا از مچ پا تا کتف و من می‌گویم: بخشکی شانس!
 
آسمان و زمین و خط سرخ تیرها و آتش دور سرم می‌چرخیدند و من به خودم می‌گفتم چیزی نیست و صلوات می‌فرستادم و بو می‌کشیدم، تا باز بوی نعنا بیاید. که آن هم آمد و من فکر کردم نکند همه چیز دارد تمام می‌شود و خیلی آنی و حتی بلند گفتم: نه.
 
گفتم: نمی‌گذارم.
 
تیر می‌آمد می‌خورد به گِل‌های دور و برم و می‌پاشیدشان به صورتم و من به بچه‌ها، به آنها که لای سیم‌خاردار تیر می‌خوردند می‌گفتم: بیایید بیرون! بیایید این ور.
 
تیربار عراقی هنوز آتش می‌ریخت و من بی‌اختیار و معلوم نبود به کی فریاد زدم: خاموشش کن!
 
شاید اغراق باشد و نشود باور کرد. اما تیربار درست همان لحظه خاموش شد و من درست در همان لحظه، زیر نور منور، چند تا از بچه‌ها را دیدم و باور کنید که خندیدم، آن هم با آن همه زخم و درد و تیر و بوی نعنایی که داشت دیوانه‌ام می‌کرد. گفتم، حتم به خودم، این هم از خط اول. و حس کردم حالا درد کشیدن راحت‌تر است. »
 
حمید حسام در سال 1340 در همدان متولد شد. وی فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد ادبیات فارسی دانشگاه تهران است.جوانی خود را در جبهه‌های نبرد سپری‌ کرد و همین مساله باعث شد تا دفاع مقدس رویکرد اصلی حمید حسام در نوشتن و خلق آثارش باشد. سردار حسام معاون در دوره‌ای معاون ادبیات و انتشارات بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس بود و در زمینه نویسندگی نیز کارنامه قابل توجهی دارد.

منبع: ایسنا
موضوع: خاطرات، سال 1365،

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 19 خرداد 93 21:18




حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در آستانه برگزاری همایش تجلیل از مادران شهدای گمنام با عنوان «مادران چشم به راه»، خطاب به این مادران شهدا پیامی صادر کردند.








بسمه تعالی
سلام و درود خدای توانا و مهربان بر دلهای صبور و پرظرفیت مادرانی که پس از هجرت جگر گوشه‌گان دلبندشان به نشانه‌ئی از پیکر پاک آنان دل بستند و به آن نیز دست نیافتند؛ و با این همه، با شکیبائی و صبوری خود نقشی بی نظیر و استثنائی از خود بر جای نهادند. پاداش این صبر بزرگ، روشنی چشم آنان به مژده‌ی رحمت الهی خواهد بود ان‌شاءالله.
۹۳/۰۳/۱۷

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/26656/C/13930319_0126656.jpg



نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 24 اسفند 92 18:39
همیشه نوشته ها و گفته های فرزندان شهداء ، آتش بر جان می زند و امکان ندارد اشک من را در نیاورد . امروز هم اتفاقی با وبلاگ دختر شهید بزرگوار و  گمنام حسین بداعی آشنا شدم و به همین خاطر یکی از نوشته های سال 89 ایشان را که به مناسبت تولد پدر عزیزش نوشته باز نشر می دهم .


سالگرد تولد پدرم

۲۲ ساله نیستی بابا

۲۲ ساله شدم بابا

اخ که چقدر دوست دارم بابایی

اخ که چقدر دلم برات تنگ شده بابایی

اخ که چقدر دوست داشتم برات کیک تولد بگیرم

اخ که چقدر دلم میخواست برام کیک تولد بگیری

ولی هنوزم حسرت یه تولد حتی یک سالگیم هم مونده رو دلم

من همش شش ماهم بود بابایی

اخ که چقدر گریه کردم وقتی زینب عکسای تولدشوتو تومدرسه اورد نشون داد که بابایش بغلش کرده بود

اخ که چقدر مامان...

کجایی بدجنس ...

زیر خروار خروار خاک وبه خونمون ترجیح دادی مومن خدا

این بود رسم رفاقت دیگه ؟ سالگرد تولدته باباحسینم

موهات کو پس دلدارم؟

چشمای نافذت کو اقای من؟

چشمای قشنگتو کجا جاگذاشتی؟

کو گونه هات که همیشه برای حسین(ع) خیس بود

 اخ که تواین سالها هیچ کس جز من نمیتونست بفهمه یعقوب واردیده بر در دوختن یعنی چه

هیچ کس کاش نباشد نگهش بر راه

دیده بردر بود ودلبراو دیر کند

پ.ن حاج حسین پنچ شنبه تولدته ...این تبریک واز دخترت قبول کن

پ.ن۲ بازم ازتون معذرت میخوام(مخاطب خاص دارد)

منبع : وبلاگ گمنام مثل پدرم -  http://parastoo25saleh.blogfa.com/




نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 28 تیر 92 23:31
گزیده‌ای از بیانات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در مورد قطعنامه‌ی ۵۹۸ به مناسبت سالگرد پذیرش آن منتشر شد.

* كاسه‌ی شهد و شیرینی به جای كاسه‌ی زهر...
هر كسى در این ایام، اظهارات مخالفان ما را در دنیا گوش كرده یا خوانده باشد، مى‌فهمد كه دشمنان نظام ما، چه‌طور از عزت امروز جمهورى اسلامى، از ته دل ناراحتند. پیروزى ملت ایران، به كام اینها تلخ آمد. خداى متعال، همه‌ى كارها را با حساب انجام مى‌دهد. یك روز بنده‌ى صالح خدا، آن انسان بزرگ و مخلص كه هیچ‌چیز را براى خودش نمى‌خواست و همه‌ى كارها را براى خدا مى‌كرد و همه چیز را براى او مى‌خواست، در قضیه‌ى قطعنامه گفت: كاسه‌ى زهر را نوشیدم. این تلخى را او تحمل كرد؛ ولى خداى متعال به آن بنده‌ى صالح عوض داد و هنوز دو سال و اندى نگذشته كاسه‌ى شهد و شیرینى پیروزى را به ملتش چشاند و كامشان را شیرین كرد. آن فداكارى، این ثمره را داشت. «اللهم ما بنا من نعمة فمنك لا اله الا انت». همه چیز متعلق به او و به اراده‌ى اوست.
سخنرانى در دیدار با گروه كثیرى از آزادگان و اقشار مختلف مردم، در اولین روز از هفته‌ى وحدت ۱۱/۰۷/۱۳۶۹

* خصوصیت ملى مردم ایران
ما در جنگ فهمیدیم كه ملت ما یك فرصت فوق‌العاده دارد؛ یك فرصت ملى و آن این است كه مردم احساس مسؤولیت دارند. مردم ایران این‌گونه‌اند. شاید همه‌ى مردم دنیا این‌طور نباشند. بعد از قضیه‌ى قبول قطعنامه، كه دشمن فرصت طلبى مى‌كرد و مى‌خواست از موقعیت سوء استفاده كند، ناگهان شما دیدید آن‌چنان جبهه‌ها پر شد كه در طول جنگ، كمتر سابقه داشت، یا هیچ سابقه نداشت. بعد از قطعنامه، این‌گونه شد. قطعنامه را كه قبول كردیم، عراق حمله كرد. مردم دیدند دشمن نارو مى‌زند و فرصت طلبى مى‌كند. ناگهان، همه احساس مسؤولیت كردند. نگفتند: «دیگر كار از كار گذشته است. مى‌خواستند قبول نكنند! چرا امام قبول كرد؟!» مى‌توانستند این‌گونه بگویند؛ اما نگفتند. این، یك خصوصیت ملى است و ما این را در جنگ مى‌فهمیم؛ كمااین‌كه در انقلاب مى‌فهمیم و در دیگر قضایاى بزرگ مى‌فهمیم. هیچ صحنه‌اى مثل صحنه‌ى جنگ، براى گزارش خصوصیات یك ملت و همه‌ى چیزهایى كه در گزاره‌ى تاریخى مورد نظر است، مناسب نیست.
بیانات در دیدار مسؤولان برگزاركننده «هفته‌ى دفاع مقدس» ۲۹/۰۶/۱۳۷۲
 
http://farsi.khamenei.ir/ndata/home/1388/13880424204777b9a.jpg

* پذیرش قطعنامه، به خاطر ترس نبود
قطعنامه را هم كه امام قبول كرد، به‌خاطر این فشارها نبود. قبول قطعنامه از طرف امام، به خاطر فهرست مشكلاتى بود كه مسؤولین آن روزِ امورِ اقتصادى كشورْ مقابلِ روىِ او گذاشتند و نشان دادند كه كشور نمى‌كِشد و نمى‌تواند جنگ را با این همه هزینه، ادامه دهد. امام مجبور شد و قطعنامه را پذیرفت. پذیرش قطعنامه، به خاطر ترس نبود؛ به خاطر هجوم دشمن نبود؛ به خاطر تهدید امریكا نبود؛ به‌خاطر این نبود كه امریكا ممكن است در امر جنگ دخالت كند. چون امریكا، قبل از آن هم در امر جنگ دخالت مى‌كرد. وانگهى؛ اگر همه‌ى دنیا در امر جنگ دخالت مى‌كردند، امام رضوان‌اللَّه علیه، كسى نبود كه رو برگرداند. بر نمى‌گشت! آن، یك مسأله‌ى داخلى بود؛ مسأله‌ى دیگرى بود.

در تمام عمر ده ساله‌ى حیات مبارك امام رضوان اللَّه تعالى علیه، پس از پیروزى انقلاب، یك لحظه اتّفاق نیفتاد كه او به خاطر سنگینىِ بارِ تهدیدِ دشمن، در هر بُعدى از ابعاد، دچار تردید شود. این، یعنى همان برخوردارى از روحیه‌ى حسینى.

جنگ، تلفات دارد. جان یك انسان، براى امام خیلى عزیز بود. امام بزرگوار، گاهى براى انسانى كه رنج مى‌بُرد، اشك مى‌ریخت و یا در چشمانش اشك جمع مى‌شد! ما بارها این حالت را در امام مشاهده كرده بودیم. انسانى رحیم و عطوف، داراى دلى سرشار از محبّت و انسانیت بود. اما همین دل سرشار از محبّت، در مقابل تهدید شهرها به بمباران هوایى، پایش نلرزید و نلغزید. از راهْ برنگشت و عقب‌نشینى نكرد. همه‌ى دشمنان انقلاب در طول این ده سال، فهمیدند و تجربه كردند كه امام را نمى‌شود ترساند. این، نعمت بسیار بزرگى است كه دشمن احساس كند عنصرى چون امام، با ترس و تهدید از میدان خارج نمى‌شود. امام، با منش و شخصیت درخشان خود، كارى كرد كه همه در دنیا، این نكته را فهمیدند. فهمیدند كه این مرد را از میدان نمى‌شود خارج كرد؛ تهدید نمى‌شود كرد؛ با فشار و با تهدیدهاى عملى هم نمى‌شود او را از راه خود منصرف كرد. لذا مجبور شدند خودشان را با انقلاب تطبیق دهند.
بیانات در اجتماع پرشكوه زائران مرقد امام خمینى(ره) ۱۴/۰۳/۱۳۷۵

* خانواده‌های شهدا، از مهمترین ابزارهاى الهى برای استمرار جهاد ملت ایران بودند
حتما خوانده‌اید كه امیرالمؤمنین یا خود پیغمبر در مراحل اعزام نیرو به جبهه‌ها، چه كشیدند! قرآن مى‌گوید: «یقولون ان بیوتنا عورة و ماهى بعورة ان یریدون الا فرارا»؛ به آنان مى‌گویى عازم جبهه‌ى نبرد شوید، اما هر كدامشان بهانه‌اى مى‌آورند. مى‌گویند: «خانه‌مان خراب است. گرفتارى داریم. فصل تابستان است و هنگام چیدن خرما و برداشت محصول. كار و كسبمان كساد مى‌شود.» نفس پیغمبر بود، اما نمى‌توانست آنان را به جبهه بكشاند! بعد از جریان قطعنامه كه مجددا عراق حمله كرد و حضرت امام پیام دادند و بنده هم چیزى نوشتم، به منطقه رفتم. در آن فصل از سال دیدم سراسر كوه و دشت و بیابان، پوشیده از مردم است. آیا اینها كار نداشتند؟ كشاورزى نداشتند؟ بیوتشان «عوره» نبود؟ عجیب است! این چه حركت و چه قدرتى بود؟ البته جز قدرت خدا هیچ چیز دیگر نبود و عاملش هم امثال شما بودید. مى‌خواهم این را عرض كنم كه پدران و مادران شهدا، از مهمترین ابزارهاى الهى بودند براى این‌كه جهاد استمرار پیدا كند؛ براى این‌كه ملت شكست نخورد؛ براى این‌كه انقلاب در قمار جهانى نبازد و در این مقابله‌ى جهانى نتوانند آن را از میدان خارج كنند. شما بزرگترین ابزار بودید. نفس امام در شما، در ملت و در جوانان اثر كرد.
بیانات در دیدار با خانواده‌هاى شهداى مشهد  ۲۵/۰۱/۱۳۷۱

* دلیل رد قطعنامه‌ی اول
جنگ را چه كسى به وجود آورد؟ نمى‌شود گفت جنگ را فقط عراق به وجود آورد. همه‌ى قراین از اول كار نشان مى‌داد كه استكبار پشت سر عراق است؛ او را كمك نظامى كردند؛ از لحاظ تبلیغاتى به او كمك كردند و شوراى امنیت را در خدمت متجاوز قرار دادند. با این‌كه جنگ به این اهمیت در این نقطه‌ى حساس واقع شده بود، اما روزهایى گذشت كه سازمان ملل در آن روزها، هیچ عكس‌العملى نشان نداد؛ این عادى نیست. در حمله‌ى عراق به كویت، بعد از چند ساعت شوراى امنیت موضعگیرى كرد؛ اما در حمله‌ى عراق به ایران، تا وقتى كه تانكهاى عراقى پیشروى مى‌كردند، شوراى امنیت ساكت و تماشاچى نشست؛ بعد از آن‌كه هزاران كیلومتر را تصرف كرده بودند، شوراى امنیت یك كلمه حرف زد، كه آن هم تقبیح تجاوز نبود؛ عراق را ملامت نكرد كه چرا تجاوز كرده و جنگ را شروع كرده است؛ به دو طرف گفت كه حالا بیایید دست از جنگ بكشید و آتش‌بس كنید! یعنى درحقیقت، تثبیت عراق در اراضى اشغالى ما. البته ما قبول نكردیم و آن قطعنامه را رد كردیم.
خطبه‌هاى نماز جمعه‌ى تهران  ۰۵/۰۷/۱۳۷۰
 

* تكلیف و مصلحت اسلام این است
مى‌بینید آنچه كه امام مى‌كند در دلهاى جا باز مى‌كند این مردمى كه هشت سال گفته بودند جنگ جنگ، امام عزیزمان آن وقتى كه مصلحت دانست قطعنامه را قبول كرد گفت نه آتش‌بس، ملاحظه نكرد كه حالا من هفته‌ى قبل یا ده روز قبل یا یك ماه قبل، خود من چى گفتم نه تكلیف این است مصلحت اسلام این است، كى چه خواهد گفت براى امام مطرح نیست و چون براى خدا كار مى‌كند خدا هم براى او همه‌ى مقدمات را فراهم مى‌آورد، «من كان لله كان الله له» دلهاى مردم مجذوب سخن امام مى‌شود همان مردمى كه تا دیروز شعار مى‌دادند به جنگ جنگ آنچنان صداقت و صراحت و خلوص امام در دلهاى آنها كارگر مى‌شود كه آنها بر مى‌گردند راهپیمایى مى‌كنند شعار مى‌دهند كه نخیر امروز باید آتش‌بس باشد؛ این نشانه‌ى خلوص است.
بیانات در خطبه‌هاى نماز جمعه تهران ۱۱/۰۱/۱۳۶۸
 
* قبول قطعنامه‌ى ۵۹۸، توطئه‌ى دشمن را برگرداند
این قطعنامه كه زیر فشار سهمگین رزمندگان اسلام بر پیكر دشمن صادر شد، سندى است كه شعار دفاع مقدس ما در آن تأمین گردیده بود و اجراى كامل آن، دشمن را به شكست قطعى مى‌رسانید و لذا هرگز جمهورى اسلامى آن را رد نكرد. آنچه براى ایران اسلامى مطرح و موجب عدم شتاب در قبول آن مى‌شد، اصرار بر تنبیه متجاوز به قدر كافى در میدانهاى نبرد و نیز بى‌اعتمادى در اجراى میثاقهاى بین‌المللى توسط قدرتهاى بزرگ بود.

از صدور قطعنامه تا قبول رسمى آن از سوى جمهورى اسلامى، دنیا شاهد سنگینترین ضربات نیروهاى اسلام بر دشمن و فتوحات بزرگ رزمندگان ما بر دشمن در جبهه‌هاى جنگ از سویى و فشارهاى همه جانبه از سوى حامیان رژیم عراق علیه ایران اسلامى از سوى دیگر بود. حصر اقتصادى، حمله به تأسیسات ما در خلیج فارس و تمركز بى‌سابقه‌ى نیروهاى نظامى امریكا و ناتو در اطراف مرزهاى آبى و هوایى و حتّى تجاوز به آنها، بخشى از این فشارها بود؛ به طورى كه تقریباً هیچ فشار ممكن باقى نماند، مگر آن‌كه بر ملت ایران وارد شد و رژیم امریكا تقریباً به‌طور مستقیم وارد صحنه شد. تهدیدها، بمبارانهاى وسیع شیمیایى و جنایت حمله به شهرها و هواپیماى مسافربرى و كشتى غیرنظامى و اثبات این‌كه استكبار در حمایت از عراق آمادگى براى دست یازیدن به هر جنایتى دارد، بخشى از حوادث این دوران است و جا دارد در موقع مقتضى، این حقایق هشداردهنده براى ملت ایران شكافته و بر ملا گردد.

قبول قطعنامه‌ى ۵۹۸ از سوى جمهورى اسلامى و رهبر عظیم‌الشّأن فقید آن، توطئه‌ى وسیع دشمن را بار دیگر با هدایت الهى به خود او برگرداند و دشمن را كه تحت شعار صلح‌طلبى، به هر جنایتى دست مى‌زد، خلع شعار كرد. شاید مشیت الهى بر این بود كه با قبول قطعنامه، حقانیت جمهورى اسلامى بیش از پیش در جهان آشكار شود و ملت ایران به هدفهاى اساسى خود در سطح بین‌المللى نزدیكتر گردد.

با این ابتكار جمهورى اسلامى، دشمن در دو راهى شكست قرار گرفت: اگر اجرا شود، ایران اسلامى به خواسته‌هاى خود رسیده است و اگر اجرا نشود، داعیه‌ى همیشگى جمهورى اسلامى مبنى بر لزوم قطع ریشه‌ى تجاوز و رابطه‌ى میان تجاوزِ عراق و حاكمیت سلطه در جهان و این‌كه رژیم عراق در ادعاى صلح‌طلبى صداقت نداشته است، به اثبات مى‌رسد و بى‌اعتمادى به قرارهاى ساخته‌ى قدرتها كه جمهورى اسلامى همواره مدعى آن بوده است، در میان ملتها رایج خواهد شد و آنها را بر تكیه‌ى فقط به نیروى خویش، تشویق خواهد كرد.

حكام سبكسر عراق كه در طول جنگ عملاً نشان داده‌اند از تشخیص مصالح عاجزند، این بار نیز زیانبارترین راه را گزیدند؛ یعنى ابتدا با حمله به ایران و ندیده گرفتن شعارهاى خود در قبول قطعنامه، بى‌اعتبارى سخن و عمل خود را به دیرباورترین اشخاص هم ثابت كردند و البته وقتى با حضور بى‌نظیر رزمندگان در جبهه، مجبور به عقب‌نشینى در بخش عظیمى از مرزها شدند، یك بار دیگر آزموده را آزمودند. با تعلل در اجراى قطعنامه، باز هم اقدامى دیگر در جهت عكس منافع سیاسى و اقتصادى و نظامى و حیثیتى خود انجام دادند و جهالت و آزمندى خود را به اثبات رساندند.

نگهداشتن بخشى از اراضى ایران اسلامى كه عمدتاً دزدانه و پس از آتش‌بس تصرف شده، به قیمت تعطیل قطعنامه‌یى كه مدتها دم از اجراى آن مى‌زده‌اند، جز نكبت و پشیمانى، چیزى براى آنها به ارمغان نخواهد آورد و این حیله‌ى شیطانى نیز به خود آنان بر خواهد گشت: «ولایحیق المكر السّیئى الّا باهله». آنان دیر یا زود، مجبور به تخلیه‌ى این اراضى خواهند شد و همه مى‌دانند كه ایران انقلابى، حضور متجاوز غاصب پلید را در مرزهاى خود، زمان درازى تحمل نخواهد كرد و به طور حتم خسارتى كه در این مرحله نصیب متجاوز و منطقه خواهد شد، مانند گذشته خسارتى سنگین خواهد بود. اگر یك سال پیش، صدام به اجراى قطعنامه تن داده بود، اینك اسرا برگشته، اروند لایروبى شده و صلح مستقر گردیده و پیشرفت بازسازیها چشمگیر بود. آنچه از تعلل رژیم عراق در عمل به قطعنامه، تا كنون بر دو كشور وارد شده، و آنچه از این پس وارد شود، مسؤولیتش بر دوش رژیم عراق و شخص صدام است.
پیام به مناسبت نهمین سالگرد جنگ تحمیلى ۳۰/۰۶/۱۳۶۸
نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 21 تیر 92 16:59

روایتی خواندنی از دلاورمردان لشکر 25 کربلا در دوران دفاع مقدس

سه برادر که در فاصله چهل روز به شهادت رسیدند+ تصاویر

شهیدان محمد علی،  قاسم و حجت الله عبوری

 سه برادر بودند که در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیدند.

برگرفته از وبلاگ دوران رنج

به گزارش رجانیوز، آنچه که در پی می‌آید ماجرای عجیب شهادت این سه برادر اهل ساری است که در فاصله چهل و به ترتیب سن، خون مبارک‌شان در راه حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی جاری می‌شود. روایت شهادت آنها، توسط جانباز سرفراز "علی‏رضا علی‏پور" از هم‌رزمان این شهیدان بیان و توسط نویسنده دفاع مقدس برادر جانباز  "غلامعلی نسائی" قلمی شده است که متن کامل آن در ادامه می‌آید.

این همه شهید یکجا همه شهر را بهم می‌ریزد

عملیات «والفجرهشت» را پشت سرگذاشته، پس از استراحتی کوتاه، دوباره به منطقه بازگشته‌ایم، جاده فاو - بصره، حوالی کارخانه نمک، در عملیات «والفجر هشت» تا جاده شنی پیشروی کرده، اکنون اینجا برای دشمن بسیار ارزشمند و حیاتی است. نفوذ دشمن از این منطقه، می‌تواند کار فاو را یکسره کند.

این محور استراتژیک را به نیروهای «گردان مسلم بن عقیل(ع)» جمعی لشکر 25کربلا سپرده اند.




نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 17 تیر 92 12:25
یکی از راههای ثبوت حقانیت انقلاب، در رفتارهای انسانی انقلابیون  در مواجه با دشمنانشان و وحشیگری ضدانقلاب با انقلابیون نهفته است . به عنوان نمونه و مشتی از خروار ، رفتار و کردار ضدانقلاب در کردستان در سالهای قدرت نمائی شان مبین همین موضوع است  . آنقدر وحشیگری و رذالت از جانب آنها که باور این خونخواری ها  واقعا سخت و دشوار  است .
شهید احمد وکیلی که با پیروزی انقلاب نام مستعار سعید را برای خود انتخاب کرده بود ، بچه شهر قم بود . با وجود جوان بودن سخت ترین عرصه ها را برای خدمت به انقلاب برگزید و نهایتا توسط ضدانقلاب کردستان زخمی شد و بعد اسیر و بعد شکنجه و بعد قطع عضو و بعد شهید و سپس خورده شد  .
سال 58 که حضور در کردستان ، ایمانی قوی و دلی چون شیر را می طلبید ، سعید در 2 نوبت عازم آن منطقه شد. در اردیبهشت سال 59 و در جریان عملیات آزاد سازی شهر سنندج بعد از نبردی دلاورانه ، مجروح شد و توسط کومله به اسارت گرفته شد . همان لباس با آرم سپاهی که پوشیده بود ، کفایت می کرد تا خونخواران کومله تا لحظه شهادت بلاهائی بر سر او بیاورند که باور این رفتارها از یک انسان بسیار سخت است .

بعد از مجروحیت و اسارت سعید دیگر هیچ خبری از او نبود و نیست و برای همیشه مفقود الاثر شد و تنها سند و حکایت بعد از اسارت ایشان خاطرات یک برادر ارتشی است که از آن دوران دارد :

(( ... ما عده‌ای از برادران ارتشی بودیم که ماموریت بازگرداندن حدود چهل بدن مطهر و منور از شهدای عملیات‌های گذشته را داشتیم. در محور پیرانشهر در منطقه آلواتان بود که افراد کومله یکی از تانک‌های ما را زدند، در همان هنگام که می‌خواستم خودم را از تانک بیرون بیندازم کتف راستم هدف تیر آن کوردلان قرار گرفت و به همین صورت به اسارت افراد وحشی و خونخوار حزب کومله درآمدم.

اینکه می‌گویم وحشی و خونخوار، غلو نیست. برایتان توضیح می‌دهم اعمالی را که اینها با اسیرانشان داشتند یک گرگ درنده گرسنه با شکارش ندارد. شما هر حیوان وحشی را که در نظر بگیرید پس از یک شکار و شکم سیری، آرام می‌شود و تا مدتی به کسی کاری ندارد اما باور کنید این از خدا بی‌خبران کارهایی می‌کردند که فکر می‌کنم صهیونیست‌ها هم از این اعمال شرمشان بیاید...............

همان اول اسارت که به پایگاه منتقل شدم، گفتند هیچ اطمینانی در حفظ اینها نیست، به همین خاطر پاشنه‌های هر دو پایم را با مته و دلر سوراخ کردند و برادران دیگر را هم نعل کوبیدند و با اراجیف و فحاشی بر این عملشان شادمانی می‌کردند. بعد از 18 روز قرار شد ما را به سبک دموکراتیک و آزادانه!! محاکمه و دادگاهی کنند........

روز دادگاه رسید، رئیس دادگاه، سرهنگ حقیقی را که همان اوایل انقلاب فرار کرده بود شناختم و محاکمه بسیار سریع به انجام رسید. چون جرم محکومین مشخص بود - دفاع از حقانیت اسلام و جمهوری آن و ندادن اطلاعات- و بالطبع حکم هم مشخص، عده‌ای به اعدام فوری و بقیه هم به اعدام قسطی (یعنی به تدریج) محکوم شدیم. حکم ما که اعداممان قسطی بود به صورت کشیدن ناخن‌ها، بریدن گوشت‌های بازو و پاها، زدن توسط کابل، نوشتن شمارهای انقلابی! توسط هویه برقی و آتش سیگار به سینه و پشت و ... و تمامی اینها بی چون و جرا اجراء می‌شد. که آثارش بخوبی به بدنم مشخص است.

یک بار که ناخن‌هایم را می‌کشیدند طاقتم تمام شده بود و دیگر می‌خواستم اعتراف کنم و هر چه که می‌دانستم بگویم، اما یکی از برادران سپاهی که با هم بودیم به نام برادر سعید وکیلی، می‌گفت ما فقط به خاطر خدا آمده‌ایم خود داوطلب شده‌ایم که بیاییم پس بیا شرمنده خدا و خلق او نشویم و لب به اعتراف باز نکنیم. سوره والعصر را برایم خواند و ترجمه کرد، آب سردی بود که بر آتش بی طاقتم ریخته شد، پس از آن جریان بود که سه تا دیگر از ناخن‌هایم را کشیدند و با نمک مرهم گذاشتند و پس از اینکه مقدار زیادی با کابل زدند باز برای به درد آوردن بیشتر بدنم در حضور دیگر برادران، مرا برهنه در دیگ پر از آب نمک انداختند و بیش از نیم ساعت وادارم کردند که در آن بمانم و سپس برای عبرت دیگر برادران، مرا در سلولی عمومی انداختند..........

مرسوم است به میمنت ازدواج نوجوانی، جلو پایش قربانی ذبح شود. این رسم را کومله نیز اجرا می‌کرد با این تفاوت که قربانی‌ها در اینجا جوانان اسیر ایرانی بود. چند نفر از ما را برای دیدن عروسی دختر یکی از سرکردگان بردند پس از مراسم، آن عفریته گفت: باید برایم قربانی کنید تا به خانه شوهر بروم، دستور داده شد قربانی‌ها را بیاورند. شش نفر از مقاوم ترین بچه‌های بسیج اصفهان را که همه جوان بودند، آوردند و تک تک از پشت سر بریده شدند، این برادران عزیز مانند مرغ سربریده پر پر می‌زدند و آنها شادی و هلهله می‌کردند. ولی آن بی انصاف باز هم تقاضای قربانی کرد. مجددا شش سپاهی، چهار ارتشی و دو روحانی آورده شدند و از طرف اقوام و دوستان و آشنایان هدیه شدند. آن عزیزان نیز چون دیگر برادران به فیض شهادت عظیمی رسیدند. من و عده‌ دیگری از برادران را که برای تماشا برده بودند به حالت بیهوشی و اغما به زندان برگرداندند ولی شنیدیم تا پایان مراسم عروسی 16 نفر دیگر را هم در طی مراحل مختلف قربانی هوسرانی شیطانی خود کرده بودند. ننگ و نفرین ابدی بر شما که اگر تنها قانون جنگل را هم مبنای خود قرار می‌دادید اینچنین حکم نمی‌کردید.

قبلا اسمی از برادر سعید وکیلی برده بودم. ماجرائی را که بر سر این برادر آورده شده است نقل می‌کنم. همان طور که در بالا هم گفتم تنها برای ثبت در تاریخ و اعلام آن به تمام دنیاست که این صحبت‌هار ا می‌گویم. شاید که بشنوند و من باب دلخوشی تنها همین یک عمل را محکوم کنند. از مقاوم ترین افراد، سعید وکیلی، سرگرد محمد علی قربانی، سرگروهبان جدی و دو خلبان هوا نیروز بودند که اغلب اوقات اینها زیر شکنجه بودند. سعید 75 روز زیر شکنجه بود، ابتدا به هر دو پایش نعل کوبیده و به همین ترتیب برای آوردن چوب و سنگ به بیگاری می‌بردند. پس از دادگاهی شدن محکوم به شکنجه مرگ شد بلکه اعتراف کند. اولین کاری که کردند هر دو دستش را از بازو بریدند و چون وضع جسمانی خوبی نداشت برای معالجه و درمان به بهداری برده شد و پس از چند روز که کمی بهبودی یافته بود آوردندش و مجددا اعتراف گرفتن شروع شد.

او از ایمانی بسیار بالا برخوردار بود و مرتب قرآن را زمزمه می‌کرد. استقامت این جوان آن بی‌رحم‌ها را بیشتر جری می‌کرد. انگار مسابقه‌ای بود بین تمام مردانگی، با تمامی نامردی‌ها و شقاوت‌ها، هر چند که سعید را با سنگدلی هر چه تمام‌تر به شهادت رساندند اما در این مسابقه تنها سعید بود که تاج افتخار پیروزی را بر سر گذاشته و بر بال ملائک به ملاء اعلی پیوست.

تنها به آخرین قسمت از زندگی سعید وکیلی می‌پردازم که اگر سراسر زندگی‌اش هم درسی نباشد همان اواخر دنیایی از ایثار و گذشت، مروت، و مردانگی، استقامت و شجاعت را به تمام ما آموخت و نمودی از عشق و ایمان را جلوه‌گر ساخت. او که دیگر نه دستی، نه پائی، نه چشمی و نه جوارحی سالم داشت با قلبی سوخته به درگاه خدا نالید که خدایا مپسند اینچنین در حضور شیاطین افتاده و نالان باشم دوست دارم افتادگی‌ام تنها برای تو باشد و بس...

خداوند دعایش را اجابت نمود. سعید را به دادگاه دیگری بردند و محکوم به اعدام گردید. زخمهایش را باز کردند و پس از آنکه با نمک مرهم گذاشتند داخل دیگ آب جوش که زیرش آتش بود انداختند و همان جا مشهدش شد و با لبی ذاکر به دیدار معشوق شتافت. اما این گرگان که حتی از جسد بی‌جانش نیز وحشت داشتند دیگر اعضایش را مثله نمودند و جگرش را به خورد ما که هم سلولیش بودیم دادند و مقداری را هم خودشان خوردند و بدنش را ...
 
الله اکبر... لااله الا الله ... اینکار تنها برای او نبود رسمی شده بود برای هر کس زیر شکنجه جان می‌سپرد البته ناگفته نماند مقداری را هم برای امام جمعه ارومیه فرستادند. درود به روان پاک تمامی شهیدان بالاخص شهید سعید وکیلی.

قبل از آزادی ما، دو تن از خلبانان هوانیروز در آن حوالی که ما بودیم مشغول گشت زنی بودند. افراد کومله با لباس مبدل به آنها علامت می‌دادند و آنها نیز بر زمین می‌نشینند افراد کومله یکی از خلبان ها را دستگیر می‌کند و خلبان دیگر که طی درگیری زخمی هم می‌شود به پایگاه برگشته و گزارش ما وقع را می دهد. بعد از چندین روز هواپیماهای شناسائی منطقه را شناسایی می‌کنند و برادران رزمنده طی یک عملیات آن منطقه را آزاد و در نتیجه ما نیز آزاد شدیم. آن موقعی که عملیات صورت می‌گرفت و افراد کومله فراری و متواری می‌شدند من بیهوش بودم و در هواپیما بود که به هوش آمدم و فهمیدم آزاد شده‌ام. به علت جراحات بسیار سنگینی که داشتم امکان معالجه‌ام در تهران نبود بعد از 24 ساعت به وسیله بنیاد شهید به آلمان فرستاده شدم. همراه من عده دیگری از برادرانی که آنها نیز در این عملیات آزاد شده بودند به آلمان آمدند. مدت کمی گذشت تا الحمدالله بهبودی حاصل شد و برگشتم ولی برادرانی بودند که هر دو دست و هر دو پایشان ناقص شده بود و یا چشمهایشان را در آورده بودند، آنها ماندند تا معالجه شوند.

 موقعی که آزاد به خانه برگشتم کسی را دور و برم نداشتم چون پدرم در زمان شهید نواب صفوی توسط ایادی استعمار شهید شده بود و مادرم همان موقع که شنیده بود بدست کومله اسیر شده‌ام سکته می‌کند و تا به بیمارستان می‌رسد به رحمت ایزدی می‌پیوندد. در این مدت که اسیر بودم برادرم که خلبان بود به شهادت می‌رسد که جنازه‌اش هم پیدا نشد. شوهر خواهرم همراه با دو تا از بچه‌هایش به شهادت رسیدند. و یکی دیگر از فرزندانش هم به دست مزدوران صدامی اسیر است. تنها من مانده‌ام و یکی دو نفر دیگر از افراد خانواده که خودم هم الان در خدمت ملت قهرمان منتظر اعلام حمله هستم تا به یاری خداوند همراه دیگر رزمندگان راه قدس را از کربلا باز کنیم انشاء‌الله باشد که خداوند لیاقت شهادت را نصیب بنده حقیر خودش بفرماید.

والسلام علیکم و علی عباد‌الله الصالحین
 
راوی: آقابالا رمضانی

منبع : وبلاگ نبرد سوم

تعداد کل صفحات : 11 1 2 3 4 5 6 7 ...
جستجو در وبلاگ
درباره من
موضوعات
لینک های مفید
فروشگاه مجله و کتاب الکترونیکی کیوسک 724
گالری والپیپر و عکس پس زمینه والپیپرهای ایرانی
قالب های حرفه ای وبلاگ
مجله تفریحی سرگرمی جزیره نشین
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic