تبلیغات
دفاع مقدس ، شرافت و شجاعت مظلومانه - آزاد سازی سوسنگرد به روایت شهید چمران

دفاع مقدس ، شرافت و شجاعت مظلومانه

با یاد آن روزهائی که مرد از نامرد تشخیص داده می شد . گروه پژوهشی معارف انقلاب اسلامی شهرستان آران و بیدگل

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 25 آبان 89 22:47

خبرگزاری فارس:من در زندگی خود، معركه‏های سخت و خطرناك زیاد دیده‏ام. فراوان، به حلقه محاصره دشمن درآمده‏ام و به كرّات با دشمنانی سخت و خونخوار رو به رو شده‏ام.ولی داستان شورانگیز سوسنگرد اسطوره‏ای فراموش ناشدنی است.


من در زندگی خود، معركه‏های سخت و خطرناك زیاد دیده‏ام؛ فراوان، به حلقه محاصره دشمن درآمده‏ام، به رگبار گلوله‏ها و خمپاره‏ها و توپ‏ها و بمب‏ها عادت دارم، و به كرّات با دشمنانی سخت و خونخوار رو به رو شده‏ام.
ولی داستان شورانگیز سوسنگرد اسطوره‏ای فراموش ناشدنی است. من به جهات سیاسی -نظامی آن توجّهی ندارم، و نمی‏خواهم از اهمیت استراتژیك سوسنگرد و رابطة آن با حمیدیه و اهواز سخن بگویم. آنچه در اینجا مورد توجه است، سرگذشت شخصی من در این نبرد است كه یك شهید (اكبر چهرقانی) و یك شاهد (اسدلله عسكری) به آن شهادت می‏دهند و ده‏ها نفر از دور ناظر آن صحنه عجیب و معجزه‏آسا بوده‏اند. این را نمی‏گویم چون خود قهرمان داستانم -زیرا از این احساس نفرت دارم- بلكه از این نظر می‏گویم كه افتخار ملت ما و نمونه برجسته‏ای از پیروزی ایمان مردم ما و نوع مبارزات عظیم آنان است، و حیف است كه به رشته تحریر درنیاید و از یادها برود…

*سوسنگرد در محاصره دشمن


سوسنگرد برای ما اهمیت خاصی دارد، زیرا معبر حمیدیه و اهواز است. دشمن به مدت چند روز سوسنگرد را محاصره كرده بود، و به شدت می‏كوبید. 500نفر از رزمندگان ما در سوسنگرد، تاآخرین رمق خود،‌ جانانه، مقاومت می‏كردند و هر روز تلفاتی سنگین می‏دادند.

عراق نیز قبلاً دوبار به سوسنگرد حمله كرده بود، كه یك‏بار آن، تا حمیدیه هم به پیش رفت، و اهواز را در خطر سقوط قطعی قرارداد، ولی بازهم شكسته و مغلوب بازگشت؛ و اكنون همه توان خود را جمع كرده بود تا با قدرتی بزرگ سوسنگرد را تسخیر كند و آن را پایگاه خود در زمستان قرار دهد.

*تصمیم برای درهم شكستن محاصره


در تاریخ 26-8-59 حملة ما آغاز شد؛ برای آزاد كردن سوسنگرد، برای درهم شكستن كفر و ظلم و جهل، برای بیرون راندن ظلمه صدام كثیف، برای نجات جان صدها نفر از بهترین دوستان محاصره شده ما، برای پاك كردن لكه ذلت از دامن خوزستان، برای شرف، برای افتخار، برای انقلاب و برای ایمان.

تانك‏های ارتشی در خط اَبوحُمَیظِه سنگر گرفتند، و دشمن نیز بشدت این منطقه را زیر آتش قرار داده بود و گلوله‏های توپ فراوانی در گوشه و كنار بر زمین می‏خورد. من نیز صبح زود حركت كرده بودم، قسمت بزرگی از نیروهای ما محافظت از جادة حمیدیه -ابوحمیظه را به عهده گرفته بودند، ولی من بعضی از رزمندگان خوب و شجاع را در ضمن راه انتخاب می‏كردم و به جلو می‏بردم. تیمسار فلاحی(1) و آقای مهندس(2) غرضی نیز با ما بودند، در ابوحمیظه قرار گذاشتیم كه آنها بمانند، زیرا تیمسار فلاحی مسئولیت داشت تا نیروهای ارتشی را هماهنگ كند، و فقط او بود كه در آن شرایط می‏توانست قدرت ارتش را برای پیشتیبانی ما به حركت درآورد. ما تصمیم گرفتیم كه با گرو‏های چریك، حمله به سوسنگرد را ‎آغاز كنیم و جنگ را از حالت تعادل خارج سازیم، زیرا دو طرف، در محل‏های خود ایستاده و به یكدیگر تیراندازی می‏كردند، و این وضعیت نمی‏توانست تعیین‏كننده پیروزی باشد؛ چه بسا كه دشمن با آتش قوی‏تر و تانك‏های بیشتر، قدرت داشت كه نیروهای ارتشی ما را درهم بكوبد. دشمن می‏ترسید ولی شك داشت، محاسباتش هنوز بطور قطعی به نتیجه نرسیده بود، بنابراین هر دو طرف در جای خود ایستاده و به هم تیراندازی می‏كردند…
محركی لازم بود تا این تعادل شوم را برهم زند و صفحه سیاه صدام را در سوسنگرد واژگون كند. این محرك حیاتی و اساسی، همان نیروهای چریكی بودند كه با شوق و ذوق برای شهادت به صحنه نبرد آمده بودند. از این رو فوراً این نیروهای مردمی را سازماندهی كردم.
گروه "بختیاری " را كه بیشتر، از صنایع دفاع آمده بودند و در كردستان نیز خدمات و فداكاری‏های زیادی كرده بودند و براستی تجربه داشتند، مسئول جناح چپ كردم، و آنها نیز كه حدود 90نفر بودند از داخل یك كانال طبیعی خشك شده، خود را به نزدیك‏های دشمن رساندند و ضربات جانانه‏ای به دشمن زدند، و تعداد زیادی از تانك‏ها و تریلرهای دشمن را از فاصله نزدیك منفجر كردند.
گروه دوم بیشتر از افراد محلی تشكیل می‏شد و آقای "امین هادوی "، فرزند شجاع دادستان پیشین انقلاب، آن را هدایت می‏كرد. آنها مأموریت یافتند كه از كناره جنوبی رودكرخه، كه كانال كم‏عمقی نیز برای اختفا داشت، طی طریق كرده از شمال‏شرقی سوسنگرد وارد شهر شوند. این گروه اولین گروهی بود كه پیروزمندانه توانست خود را زودتر از دیگران به سوسنگرد برساند.
مسئولیت گروه سوم را نیز شخصاً به عهده گرفتم. افراد بسیار ورزیده‏ای در كنار من بودند. برنامه ما این بود كه از وسط دو جناح چپ و راست، در كنار جادة سوسنگرد، به طور مستقیم به سوی هدف پیش برویم.
توپخانه دشمن بشدت ما را می‏كوبید و ما هم به سوی سوسنگرد در حركت بودیم. جوانان همراهم را تقسیم كردم، چند نفر سیصدمتر به جلو، چند نفر به چپ، چند نفر به راست، چند نفر به عقب و بقیه نیز مشتاقانه به جلو می‏تاختیم. شوق دیدار دوستانم در سوسنگرد در دلم موج می‏زد، و هنگامی كه شجاعت؛ و مقاومت‏های تاریخی آنها در نظرم جلوه می‏كرد، قطره اشكی بر رخسارم می‏غلتید، ستوان "فرجی " و ستوان "اخوان " را به یاد می‏آورم كه با بدن مجروح، با آن روحیه قوی از پشت تلفن با من صحبت می‏كردند، درحالی كه سه روز بود كه غذا نخورده، و حاضر نشده بودند بدون اجازه رسمی حاكم شرع، دكّانی یا خانه‏ای را باز كنند و ازنان موجود در محل، سدّ جوع نمایند. آن دو صرفاً پس از اینكه حاكم شرع اجازه داد كه رزمندگان به شرط داشتن صورت حساب می‏توانند اموال مردمی را كه از شهر گریخته بودند بردارند، حاضر شدند پس از سه روز گرسنگی وارد یك دكّان شوند و بعد از نوشتن فهرست مایحتاج خود از آنها استفاده كنند. این تقوی در این شرایط سخت از طرف این جوانان پاك رزمنده و مقاوم، آنچنان قلبم را می‏لرزانید كه سراز پا نمی‏شناختم.
به یاد می‏آورم خاطره‏های دردناك بی‏حرمتی‏های سربازان صدام، به مردم شرافتمند و عرب زبان منطقه را كه، حتی به زنان و كودكان خردسال هم رحم نكردند. مرور این خاطرات، آنقدر مرا عصبانی و نفرت زده كرده بود كه خونم می‏جوشید.
به یاد می‏آورم كه خاك پاك وطنم، جولانگاه غولان و وحشیان شده است، و صدام كثیف، این مجرم جنایتكار، در نیمه روزی روشن، حمله همه جانبه خود را علیه ایران شروع كرد، درحالی كه ارتش ما اصلاً آمادگی نداشت، و هنوز با مشكلات سخت طبیعی خود دست و پنجه نرم می‏كرد. این مجرم یزیدی سبب شد كه منابع كثیری از ایران و عراق نابود شود كه استعمار و صهونیسم به ریش همه بخندند!
این كافر بی‏دین، ایرانیان را مجوس و كافر خواند، و خود را بی‏شرمانه ابن‏حسین(ع) و ابن‏علی(ع) قلمداد نمود كه برای نجات اسلام قیام كرده است! این جانی مجرم، بدون ذره‏ای خجالت و ناراحتی، اعلام كرد كه اصلاً ایران به عراق حمله كرده است!… و بالاخره شب تاسوعا بود و به استقبال عاشورا لحظه‏شماری می‏كردم. كربلا در نظرم مجسم می‏شد، و می‏دیدم كه چگونه اصحاب حسین(ع) یك‏تنه به صفوف دشمن حمله می‏كردند، و با چه شجاعتی می‏جنگیدند، و با چه عشقی به خاك شهادت درمی‏غلتید…. و با ارادة آهنین و ایمان كوه‏‏آسا و سلاح شهادت چگونه سیل لشكریان ابن‏سعد و یزید را متلاشی و متواری می‏كردند، و چطور به قدرت ایثار و حقانیت خود، داغ باطل و ذلّت و نكبت بر جبین یزید و یزیدیان عالم می‏زدند….
و می‏دیدم كه حسین(ع) با آن همه عظمت و جبروت بر مركب زمان و مكان می‏راند، شمشیر خونینش سنت تاریخ را پاره‏پاره می‏كند، و فریاد رعد آسایش، زمین سخت را آن‏چنان به لرزه درمی‏آورد، كه موج‏هایی بر زمین به وجود می‏آید كه تا بی‏نهایت ادامه دارد… این خاطرات در ذهنم دور می‏زد، خونم را به جوش می‏آورد و آرزو می‏كردم كه صدام را بیابم و با یك ضربت او را به دو نیم كنم…
دیگر سر از پا نمی‏شناختم، و اگر بزرگترین قدرت زرهی دنیا به مقابله‏ام می‏آمد، بلادرنگ به قلب آن حمله می‏كردم، از هیچ‏چیزی وحشت نداشتم، و از هیچ خطری روی نمی‏گردانم. به یزید و صدام كثیف‏تر از یزید لعنت و نفرین می‏كردم و به جبروت و كبریای حسین(ع) چشم داشتم.
و خدا را تسبیح می‏كردم و به عشق شهادت به پیش می‏تاختم.
نیمی از راه بین ابوحمیظه و سوسنگرد طی شده بود، و من بر سرعت خود می‏افزودم، در این هنگام، تانكی در اقصی نقطه شمال، زیر رودكرخه، به نظرم رسید كه به سرعت به سوی ما پیش می‏آید، به جوانان گفتم فوراً سنگر بگیرند، و جوانی را با آر.پی.جی به جلو فرستادم كه تانك را شكار كند. اما تانك حضور ما را تشخیص داد؛ راه خود را به سمت جنوب كج كرده و به سرعت از روی جاده سوسنگرد گذشت و به سمت جنوب جاده گریخت و جوان آر.پی.جی به دست ما نتوانست خود را به تانك برساند.
در این هنگام صحنه جنگ، در وسط معركه، به كلی آرام بود، حدود یك كیلومتر دورتر در جنوب موضع ما، تانك‏های دشمن، همراه با تریلرها و كامیون‏ها و جیپ‏های زیادی درهم و برهم قرار گرفته بودند و گویا می‏خواستند به خود آرایشی دهند، ولی توپخانه ما ساكت بود و آنها را نمی‏كوبید تا آرایش آنها را به هم بزند! هلی‏كوپترها كه در آغاز صبح براستی خوب فعالیت كرده بودند، دیگر به چشم نمی‏خوردند، هواپیمایی نیز دیده نمی‏شد، فقط بعضی از تانك‏های دشمن به سوی تانك‏های ما تیراندازی می‏كردند، و بعضی از تانك‏های ما نیز جواب می‏دادند. من می‏دانستم اگر بخواهد داستان به همین جا خاتمه پیدا كند، وضع وخیم خواهد شد! زیرا مسلماً آتش دشمن شدیدتر و قوی‏تر از آتش ماست، و به انتظار آتش‏نشستن خطاست. می‏دانستم كه دشمن دست بالا را دارد، و اگر وضع به همین منوال ادامه پیدا كند، چه بسا كه دشمن آرایش هجومی به خود بگیرد و سرنوشت جنگ مبهم و خطرناك شود.

بنابراین فوراً نامه‏ای مفید و مختصر در پنج ماده برای تیمسار فلاحی نوشتم، و توسط یكی از دوستان برای او فرستادم، در این پیغام آمده بود:


نیروهای دشمن از سمت شمال جاده سوسنگرد به طرف جنوب در حال فرارند و هیچ خطری نیست و می‏خواهم كه:


1- هر چه زودتر توپخانه ما دشمن را بكوبد و ساكت نباشد.


2- بهترین فرصت برای شكار هلیكوپترهاست، هر چه زودتر بیایند و مشغول شوند.


ضمناً اگر ممكن است هواپیماهای شكاری ما نیز بیایند…


3- هرچه تفنگ 106 و موشك تاو از گروه ما در ابوحمیظه وجود دارد فوراً به جلو بیایند.


4- هر چه زودتر نیروی پیاده برای تسخیر شهر بیاید.


5- تانك‏های گردان 148 هرچه زودتر جلو بیایند و تانك‏های دشمن را اسیر كنند.


تیمسار فلاحی نیز یك توپ 106 را به رهبری "حاج آزادی "، كه از بسیج شیراز آمده بود فرستاد كه 6تانك زد؛ و یك موشك تاو به رهبری "مرتضوی "، كه 12تانك دشمن را شكار كرد، و ضمناً گروهی از نیروهای پیاده و تعلیم دیده موجود در ابوحمیظه را از سپاه پاسداران و نیروهای ما، به فرماندهی سروان "معصومی "، كه از بهترین افسران رزمنده ما بود به جلو فرستاد. او هنگامی كه پیروزمندانه وارد سوسنگرد شد، تیری بر سرش اصابت كرد و به شهادت رسید. خلاصه، این جوانان كسانی بودند كه پس از حادثه مجروح شدن من، كار دنبال كردند و وارد شهر شدند.

پس از نوشتن نامه و ارسال آن برای تیمسار فلاحی، به حركت خود به سوی سوسنگرد ادامه دادیم. سرانجام درخت‏های خارج شهر را بخوبی می‏دیدیم و از خوشحالی در پوست خود نمی‏گنجیدیم. من نیز در افكار خودسیر می‏كردم و عالمی ملكوتی داشتم…
ناگهان از طرف راست، زیر كرخه و در شمال‏شرقی سوسنگرد، گردوغباری بلند شد، و از میان گردوغبار، هیكل آهنین تانك‏ها و زره‏پوش‏های زیادی نمایان گردید. این تانك‏ها از میان گردوخاك بیرون می‏آمدند و درست به سمت ما حركت می‏كردند. به یكی از جوانان گفتم كه پیش برود و اولین تانك را شكار كند. او مقداری پیش رفت، بر زمین دراز كشید، و از فاصله 200متری اولین گلوله را به سوی اولین تانك پرتاب كرد. گلوله بر زمین كمانه كرد و بلند شد و به گوشه جلویی زنجیر تانك اصابت كرد و یكباره سرنشینان آن، و یكی دو تانك پهلویی، پیاده شدند و پا به فرار گذاشتند. اما تانك‏های دیگر ایستادند. گویا فرمانده آنها دستوری صادر می‏كرد، مشاهده كردیم كه تانكی از میان آنها خارج شد و بسرعت به سوی مشرق حركت كرد. من فوراً فهمیدم كه می‏خواهد ما را دور زده و محاصره كند و رابطه ما را با دوستانمان در ابوحمیظه قطع، و همه را درو نماید… به یكی از جوانان گفتم كه خود را به آن تانك برساند، و به هر قیمتی شده است آن را بزند… جوان ما پیش دوید و بر زمین دراز كشید و از فاصله 300متری شلیك كرد؛ ولی متأسفانه موشك بهآن تانك اصابت نكرد. تانك بر روی جاده آسفالته سوسنگرد بالا آمد و به سوی ما نشانه‏گیری كرد. جوان دیگری بر روی جاده سوسنگرد دراز كشید و به سوی تانك شلیك كرد، متأسفانه آن هم به خطا رفت. عجیب و غیرمنتظره و وحشتناك آنكه دیگر آر.پی.جی نداشتیم، دشمن نیز فهمید كه سلاح ضدتانك ما تمام شده و بطوركلی فلج هستیم.
لحظات مخوف و دردناكی بود، ولی یكباره متوجه شدم كه جوانان ما مشت‏ها را گره كرده و با فریاد الله‏اكبر به سوی تانك روی جاده حمله كرده‏اند، مات و مبهوت شدم كه چگونه می‏توان با شعار الله‏اكبر بر تانك غلبه كرد. بر خود می‏لرزیدم كه هم‏اكنون دشمن همه دوستانم را با یك رگبار درو می‏كند؛ اما در میان بهت و حیرت، یكباره دیدم كه تانك چرخید و به سمت جنوب گریخت و جوانان ما جوشان وخروشان با فریاد "الله‏اكبر "ی كه لحظه به لحظه رساتر می‏شد آن را تعقیب می‏كنند…
من نیز به دنبال جوانان به راه افتادم و به آنها دستور دادم كه به راه خود، به سمت شرق ادامه دهند تا از محاصره دشمن نجات یابند… اما یكباره متوجه شدم كه تانك‏های دشمن در فاصله 150متری در خطوط مستقیم و هماهنگ به جلو می‏آیند، و پشت سر آنها نیز سربازان مسلسل به دست، هر جنبنده‏ای را درو می‏كنند. در یك دید كوتاه توانستم حدود 50 تانك و نفربر را با حدود چندصدنفر پیاده برآورد كنم. آنها با نظم و ترتیب خاصّی پیش می‏آمدند، تا همه ما را در چنگال محاصره خود درو كنند.
برای یك لحظه احساس كردم كه اگر چنگال محاصره آنها دوستان ما را در بربگیرد، همه شهید خواهند شد. یكباره فكری به نظرم رسید كه جنبه انتحاری داشت، ولی سلامت دوستانم را كم و بیش تضمین می‏كرد. فوراً تصمیم سخت گرفتم و راه خود را 180درجه كج كردم و بسرعت به سوی سوسنگرد به حركت درآمدم، اكبر چهره‏قانی نیز با من همراه شد. پس از چند لحظه، اسدلله عسكری نیز به ما ملحق گردید. ما سه نفر شتابان به سوی سوسنگرد می‏تاختیم، و دوستان ما همچنان به سوی شرق می‏رفتند.
دشمن، ما سه نفر را می‏دید كه در مقابل آنها به سوی سوسنگرد می‏رویم و مواظب آنها هستیم در نتیجه اینكار همه توجه دشمن به ما جلب شد، آنها دوستان دیگر ما را رها كرده و هدف هجوم خود به سوی ما سه نفر قرار دادند، و این همان چیزی بود كه من نیت كرده بودم، و احساس سبكی می‏كردم كه خطر از دوستان ما گذشته است. البته دشمن فكر نمی‏كرد كه ما فقط سه نفریم، بلكه تصور می‏كرد كه عده زیادی هستند كه فقط سه نفر آنها را دیده است. ما از درون یكی از مجاری آب، خود را از شمال جاده به طرف جنوب جاده سوسنگرد رساندیم. همچنان به راه خود به سوی سوسنگرد ادامه دادیم. اگبر گاه‏گاهی سرك می‏كشید و می‏گفت: "دشمن به صدمتری یا پنجاه متری ما رسیده است. " خط اول دشمن به استعداد 50 تانك و نفربر، و پشت سر آنها نیروهای ویژه با لباس مخصوص خود، مسلسل به دست پیش می‏آمدند. پشت سر آنها، خط دوم و سوم نیز وجود داشت كه شامل توپخانه و ضدهوایی و كامیون‏ها و غیره بود….
فاصله آنها كمتر و كمتر شد تا به نزدیكی جاده آسفالته سوسنگرد رسیدند. من در این لحظات به دنبال محل مناسبی برای سنگر می‏گشتم كه در پشت آن كمین كنم. اكبر پیشنهاد كرد كه در داخل یكی از مجاری آب زیر جاده سنگر بگیریم، من نپذیرفتم، زیرا دشمن با پرتاب یك نارنجك و یا یك گلوله توپ تانك به داخل تونل همه ما را نابود می‏كرد. دیگر فرصتی نبود، دشمن درست به پشت جاده رسیده بود، من هم اجباراً پشت یك برجستگی كوچك خاك كه حدود 50سانتیمتر ارتفاع داشت سنگر گرفتم. اكبر در طرف چپ، و عسكری در طرف راست من بر زمین درازكش خوابیدند. اكبر مطمئن بود كه هر سه ما شهید می‏شویم. فرصت سخن گفتن هم نبود، فقط شنیدم كه اكبر زیر لب می‏گفت: "آنقدر از دشمن می‏كشم تا شهید شوم. " خود را بر روی زمین جابجا می‏كردیم و مسلسل خود را آماده تیراندازی می‏نمودیم كه یكباره چهار تانك و زره‏پوش بر روی جاده سوسنگرد بالا آمدند و همه دشت جنوب زیر رگبار گلوله آنها قرار گرفت. كماندوهای عراقی نیز بالا آمدند و فوراً به طرف ما سرازیر شدند و درگیری شدیدی بین ما و كماندوهای عراقی آغاز گردید. در چند لحظه از سه طرف محاصره شدیم. سرتاسر جاده آسفالته كه چند متر از زمین ارتفاع داشت، توسط دشمن پوشییده شده بود. آنها با ما فقط حدود شش یا هفت متر فاصله داشتند. در دو طرف چپ و راست ما نیز، به فاصله حدو ده متری، كماندوهای عراقی سنگر گرفتند و شروع به تیراندازی كردند، و خطرناك‏تر آن كه، از حد برجستگی آن تپه خاك 50سانتیمتری نیز گذشتند و از پشت، بدون حفاظ، بر ما مسلط شدند. فكر می‏كنم كه در همان لحظات اول، اكبر عزیز، توسط همان گروه دست چپی، از فاصله نزدیك به شهادت رسید. گلوله‏ای بر كلاخودش نشست و از آن خارج شد. من می‏چرخیدم و به چپ و راست تیراندازی می‏كردم و از نزدیك شدن آنها ممانعت می‏نمودم. احساس كردم كه وضع خیلی وخیم است. در زمین هموار، و از دو طرف، توسط گروهی كثیر محاصره شده‏ام، و ادامه نبرد در آن محل به صلاح نیست. با یك حركت سریع خود را به طرف دیگر برجستیگ خاك پرتاب كردم. این برجستگی را سنگر نموده و عراقی‏های دو طرف را به گلوله بستم و آنها شروع عقب‏نشینی كردند. در همین لحظات، گویا الهامی به من شد. به تانك‏هایی كه پشت سر من، روی جاده ایستاده بودند نظر انداختم. متوجه شدم كه یكی از آنها به سوی من هدف‏گیری می‏كند. یكباره با یك ضربت خود را به طرف دیگر خاك پرتاب كردم، كه ناگهان، توپی یا موشكی درست بر جای سابق من به پهلوی خاك نشست و آتش و انفجاری شدید به وجود آورد كه تا حدود ده متر به آسمان شعله كشید، و یك تكه آهن داغ و سنگین آن به پای چپم اصابت كرد و خون فوران نمود. فوراً به سوی برج‏های تانك‏ها و نفربرها یك رگبار گلوله گشودم، و با كمال تعجب مشاده كردم كه هر چهار تانك یا نفربر، به پشت جاده می‏خزیدند، و به عبارت دیگر، گریختند. فوراً متوجه دشمنان دیگر شدم و در چپ و راست به نبرد پرداختم، و در این ضمن چندین بار اجباراً به طرف دیگر برجستگی خاك رفتم، ولی مجدداً به علت ورود تانك‏های جدید به معركه و حضور آنها بر بالای جاده آسفالته، مجبور شدم كه به جای اول خود بازگردم. هنگامی كه با گروهی از عراقی‏ها در سمت راست می‏جنگیدم، یكباره متوجه گروه سمت چپ شدم و دیدم كه آنها به فاصله نزدیكی رسیده‏اند و به سوی من نشانه می‏روند. همان زمان كه رگبار گلوله خود را بر روی آنها می‏ریختم، گلوله‏ای به پای چپم اصابت كرد، از پائین ران داخل و از بالای آن خارج شد و شلوارم گلگون گردید. فوراً خود را به طرف دیگر خاك پرتاب كردم و با دو رگبار چپ و راست، هر دو گروه را به عقب راندم. نبرد من به حدنهایت خود رسیده بود، رگبار گلوله بر همه اطرافم می‏بارید و من بسرعت می‏غلتیدم و می‏خزیدم و از نقطه‏ای به نقطه دیگر خود را پرتاب می‏كردم و هر جنبنده‏ای رابا یك رگبار بر خاك می‏انداختم.

*رقصی چنین میانه میدانم آرزوست…


شب تاسوعا بود و تصور عاشورا؛ و لشكریان یزید كه مرا محاصره كرده بودند، و دیوار آهنین تانك‏ها كه اطراف مرا سد كرده، و آتش بار شدید آنها كه مرا می‏كوبید، و هجوم بعد هجوم كه مرا قطعه‏قطعه كنند و به خاك بیندازند…

و من تصمیم گرفته بودم كه پیروزی حتمی ایمان را بر آهن به ثبوت برسانم، و برتری قاطع خون را بر آتش نشان دهم، و برّندگی اسلحه شهادت را در میان سیل دشمنان بنمایانم، و ذلت و زبونی صدها كماندوی صدام یزیدی را عملاً ثابت كنم.
احساس می‏كردم كه عاشوراست، و در ركاب حسین(ع) می‏جنگم، و هیچ قدرتی قادر نیست كه مرا از مبارزه باز دارد، مرگ، دوست و آشنای همیشگی من، در كنارم بود و راستی كه از مصاحبتش لذت می‏بردم.
احساس می‏كردم كه حسین(ع) مرا به جنگ كفّار فرستاده و از پشت سر مراقبت من است، حركات مرا می‏بیند، سرعت عمل مرا تمجید می‏كند، فداكاری مرا می‏ستاید، و از زخم‏های خونین بدنم آگاهی دارد؛ و براستی كه زخم و درد در راه او و خدای او چقدر لذت‏بخش است.
با پای مجروح خود راز و نیاز می‏كردم: ای پای عزیزم، ای آنكه همه عمر وزن مرا متحمل كرده‏ای، و مرا از كوه‏ها و بیابان‏ها و راه‏های دور گذرانده‏ای، ای پای چابك و توانا، كه در همه مسابقات مرا پیروز كرده‏ای، اكنون كه ساعت آخر حیات من است از تو می‏خواهم كه با جراحت و درد مدارا كنی، مثل همیشه چابك و توانا باشی، و مرا در صحنه نبرد ذلیل و خوار نكنی… و براستی كه پای من، مرا لنگ نگذاشت، و هر چه خواستم و اراده كردم به سهولت انجام داد، و در همه جست و خیزها و حركاتم وقفه‏ای به وجود نیاورد.
به خون نیز نهیب زدم: آرام باش، این چنین به خارج جاری مشو، من اكنون با تو كار دارم و می‏خواهم كه به وظیفه‏ای درست عمل كنی…
رگبار گلوله از چپ و راست همچنان می‏بارید، و من نیز مرتب جابجا می‎‏شدم، و با رگبار گلوله از نزدیك شدن آنها ممانعت می‏كردم، یكبار، در پشت برجستگی خاك كه عادتاً مطمئن‏تر بود متوجه سمت چپ شدم، دیدم در فاصله ده متری، چند نفر زانو به زمین زده و نشانه‏گیری می‏كنند، لباس ببرپلنگی متعلق به نیروهای مخصوص را به تن داشتند، سن آنها حدود 30 تا 35 ساله بود، من نیز بدون لحظه‏ای تأخیر بر زمین غلتیدم و در همان حال رگبار گلوله را بر آنها گشودم؛ آنها به روی هم ریختند و دیگر آنها را ندیدم و فوراً خود را به سمت دیگر برجستگی خاك پرتاب كردم؛ در طرف راست نیز گروه‏های زیادی متمركز شده بودند و تیراندازی شدیدی می‏كردند، بخصوص كه عده زیادی در داخل تونل، زیر جاده سوسنگرد، در ده متری من،‌ سنگر گرفته بودند و از آنجا تیراندازی می‏كردند، و من نیز گاه‏گاه رگباری به سوی آنها می‏گشودم و آنها عقب می‏رفتند. یكبار یكی از آنها گفت: یا اَخی، اَنَاجُنْدی عراقی لاتَضْرِبْ علی… اما سخنش تمام نشده بود كه به یك رگبار پاسخش را دادم…
فرماندهی دشمن، فرمان عقب‏نشینی صادر كرده بود، چرا كه این همه تانك و نفربر و سرباز او نمی‏توانستند به علت وجود یك چریك خیره‏سر معطل شوند. همه نیروی خود را جمع كرده بودند كه او را خاموش كنند، اما میسرشان نشده بود، و نمی‏توانستند بیش از آن صبر كنند،‌ بنابراین تانك‏ها و نفربرها از دو طرف من شروع به حركت كردند و رهسپار چنوب شدند؛ می‏دیدم كه نیروهای زرهی آنها پیش می‏آید و در این محل به دو شقه می‏شوند، نیمی از طرف راست و نیمی دیگر از طرف چپ به سمت جنوب می‏روند، درحالی كه تیراندازی نیروهای مخصوص آنها همچنان ادامه دارد، و ما نیز بی‏توجه به عبور این هیولاهای آهنین به نبرد خود با نیروهای مخصوص ادامه می‏دادیم. حداقل 50 تانك و نفربر گذشتند؛ توپ‏های بزرگ و بلند؛ ضدهوایی‏ها، كامیون‏ها و تریلرهای مهمات همه گذشتند، و فقط حدود 20متری در وسط، یعنی حریم ما بود كه برای آنها اسرارآمیز می‏نمود. آنها این نقطه را دور می‏زدند و به راه خود ادامه می‏دادند…
یكی از آخرین كامیون‏ها، حامل 10 تا 15 سرباز بود، و از حدود 10متری من می‏گذشت. فكر كردم كه یا این پای تیر خورده، احتیاج به یك ماشین دارم كه مرا به شهر برساند؛ یك رگبار گلوله بر آنها بستم، سربازانش پیاده شدند و پا به فرا گذاشتند و هیچ یك از آنها تصمیم به مقابله نگرفتند، حتی كلید را نیز در داخل ماشین رها كردند، و من توسط همین كامیون خود را به بیمارستان اهواز رساندم.
این درگیری حدود نیم‏ساعت به طول انجامید، و حدود ساعت 11 صبح تقریباً همه آنها فرار كردند و به سمت جنوب رفتند. من صدای دور شدن همهمه آنها را می‏شنیدم و دور شدن سربازانش را نیز می‏دیدم، ولی تا حدود یك ساعت در همان محل بصورت آماده‏باش ماندم؛ زیرا هنوز از غیبت دشمن مظمئن نبودم، احساس می‏كردم كه هنوز هستند، و احتمالاً برنامه‏ای دارند؛ بخصوص كه از بالای جاده سوسنگرد،‌ لوله تانك و سیم آنتنی را می‏دیدم و مطمئن بودم كه تانكی هنوز در آن طرف جاده،‌ در10متری من حضور دارد. شروع به جستجو كردم، سینه‏خیز و با احتیاط كامل به هر طرف می‏رفتم. نگاه می‏كردم، گوش فرا می‏دادم؛ همه‏جا سكوت مستقر شده بود… به سمت اكبر رفتم… درحالی كه فكر می‏كردم هر دو همراهم شهید شده‏اند؛ زیرا، هیچ فعالیتی از طرف آنها نمی‏دیدم… اكبر! اكبر!… جوابی نمی‏آمد. غباری از اندوه و غم بر دلم نشست، سینه‏خیز خود را به طرف راست كشاندم و عسكری را صدا زدم، با كمال تعجب جواب او را شنیدم،‌ او در زیر بوته‏ها مخفی شده بود، و اصلاً دشمن از وجود او آگاهی نداشت، و الحمدالله جان سالم بدر برده بود… عسكری سینه‏خیز بسراغ من آمد. او را بسراغ اكبر فرستادم، یكباره صدای ضجه‏اش را شنیدم كه بر سر و روی خود می‏كوفت… او را آرام كردم و به سوی خود طلبیدم؛ هنگامی كه چشمش بر پای خونینم افتاد، دوباره ضجه كرد، گفتم: "وقت این حرف‏ها نیست، ما اكنون خیلی كار داریم. " لوله توپ و آنتن بلندی را كه او از ورای جاده سوسنگرد نمایان بود به او نشان دادم و گفتم كه از زیر تونل جاده برود و تحقیق كند و برگردد. او رفت، و پس از چند دقیقه مضطرب و ناراحت برگشت و گفت یك تانك بزرگ آنجا ایستاده است، به او گفتم: "من می‏دانم كه تانك است و لوله آن را می‏بینم،‌ اما می‏خواهم بدانم سربازی در آن هست یا نه؟ " عسكری دوباره رفت و آرام‏آرام به تانك نزدیك شد و بالاخره فهمید كه سرنشین ندارد و همه رفته‏اند و زنجیر تانك قطع شده است. این‏بار با اطمینان برگشت و خبر داد كه همه رفته‏اند، آنگاه من خود را سینه‏خیز به تونل زیر جاده رساندم و از آنجا همه اطراف را زیرنظر گرفتم. به عسكری گفتم كه ماشین عراقی را آماده كند تا به بیمارستان برویم. در این هنگام كه حدود ساعت 12 بود، دوست ما آقای كاویانی و گروهی از سپاه پاسداران و گروه‏های دیگر دسته‏دسته به سوی سوسنگرد می‏رفتند؛ ما هم با عسكری و كاویانی سوار كامیون عراقی شدیم و یك راست به بیمارستان جندی شاپور اهواز رفتیم. در میانه راه، در ابوحمیظه، با تیمسار فلاحی برخورد كردم، ابتدا از دیدار كامیون مهمات عراقی تعجب كرد، و سپس مرا بوسید و گفت كه از دوستان ما شنیده است كه من مجروح و اسیر عراقی‏ها شده‏ام تیمسار فلاحی دعا كرده بود كه خدا بهتر است جسد مرا به آنها برساند، ولی اسیر عراقی‏ها نگرداند. او می‏گفت: "اكنون كه خداوند تو را زنده به ما بازگردانده است، تو بازیافته هستی " و از این بابت خدا را شكر می‏كرد.
فراموش كردم كه بگویم، قبل از سوار شدن به كامیون و انتقال به اهواز، به یكی از دوستان رزمنده‏ام مأموریت دادم كه جسد اكبر را بردارد و به شهر بیارود. او نیز تنها به سراغ اكبر رفت و یكباره چند متر آن طرف‏تر، زیر بوته‏ها، 8 كماندوی عراقی را یافت و فوراً با آنها درگیر شد. در نتیجه، 3نفر از آنها كشته شدند، و 5نفر دیگر التماس كردند و دست و پایش را بوسیدند و می‏گفتند كه ما مسلمانیم. بنابراین، آن دوست ما، دست‏ها و چشم‏های آنها را بست و به همراه خود آورد.

*پیروزی تاریخی سوسنگرد


این پیروزی بزرگ نتیجه قطعی یك همكاری و هماهنگی نزدیك بین نیروهای ارتشی و مردمی (سپاه و نیروهای چریك) بود. هیچ یك به تنهایی قادرنبود كه چنین موفقیتی را تأمین كند. ارتش بدون نیروهای مردمی، آن قدرت و جسارت حمله را نداشت، بخصوص آن كه نیروهایش كمتر از دشمن بود، و نیروهای مردمی نیز بدون پشتیبانی ارتش، و وجود توپخانه و هیبت تانك‏های ارتش در پشت، هیچ‏كاری نمی‏توانستند انجام دهند، و بدون نتیجه متلاشی می‏شدند. این وحدت بین ارتش ومردم، كارآیی هر یك را چندین برابر می‏كرد، و تجربه‏ای جدید را در جنگ‏های كلاسیك و چریكی به دنیا ارائه می‏داد.

پیروزی سوسنگرد، درسی عبرت‏آموز برای ملت ما و شكستی تعیین‏كننده برای دشمن بود.

ویژه‌نامه سی سالگی دفاع مقدس در خبرگزاری فارس
جستجو در وبلاگ
درباره من
موضوعات
لینک های مفید
فروشگاه مجله و کتاب الکترونیکی کیوسک 724
گالری والپیپر و عکس پس زمینه والپیپرهای ایرانی
قالب های حرفه ای وبلاگ
مجله تفریحی سرگرمی جزیره نشین
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :