تبلیغات
دفاع مقدس ، شرافت و شجاعت مظلومانه - خاطرات شهید غلامرضا خلیلی/4

دفاع مقدس ، شرافت و شجاعت مظلومانه

با یاد آن روزهائی که مرد از نامرد تشخیص داده می شد . گروه پژوهشی معارف انقلاب اسلامی شهرستان آران و بیدگل

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 21 آذر 89 20:38

خبرگزاری فارس: در این قسمت از خاطرات شهید غلامرضا خلیلی ، ایشان به ذكر ناگفته های خود از عملیات انهدام گروهك منحرف فرقان می پردازد. وی در جریان این عملیات ، مسئولیت واحد نظامی را بر عهده داشته است.



اكبر گودرزی رییس گروهك فرقان با لباس روحانیت و با لباس شخصی به 
هنگام دستگیری
اكبر گودرزی رییس گروهك فرقان با لباس روحانیت و با لباس شخصی به هنگام دستگیری


به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس، غلامرضا خلیلی شهانقی از افسران توانمند تیپ نوهد(كلاه سبز های نیروی زمینی ارتش) بود كه پس از پیروزی انقلاب اسلامی همه وجود خود را وقف ارتقا و رشد سپاه پاسداران نمود.
شهید خلیلی شهانقی دردهه 50 وارد میدان مبارزات سیاسی شد و در دوران پیروزی انقلاب و پس از آن به ویژه در سال های دفاع مقدس در حالی كه مسئولیت های خطیری را بر عهده داشت ، تا مرز شهادت پیش رفت.
حاج غلامرضا خلیلی سرانجام در 19 تیر ماه سال 1385 ، بر اثر عوارض ناشی از جراحات شیمیایی به خیل شهدا پیوست آنچه می خوانید بخش چهارم از خاطرات شهید خلیلی است :

وقتی خانواده آمدند هنوز بی هوش بودم. زمزمه ها را می شنیدم. حوالی ده و نیم شب ، همسرم بالای سرم بود.

- غلام! چطوری؟
- خوبم.
- خدا را شكر كه زنده‌ای. مسئله‌ای نیست
نه گریه می‌كرد و نه دلتنگی. روحیه‌ی قوی او سرزنده‌ترم كرد. بعد گفت: امتحان الهی است. هدیه‌ای از طرف خدا. من كه به فال نیك می‌گیرم.
همان لحظه خدا را شكر كردم كه این قدر قوی‌ و خوددار است. با این حال در نگاه و صحبتش انگار غمی نهفته بود كه گمان می‌كردم از جنس دیگری است و می‌خواهد از من پنهان كند. اما بالاخره به حرف آمد.
- غلام!
- چیه؟
- چیزی می‌خواهم به تو بگویم. هر چند می‌دانم در حال حاضر شاید صلاح نباشد اما می‌ترسم خودت بعدا از من گله‌ كنی كه چرا نگفته‌ام.
- خبر بدی است؟
سرش را به نشانه تأیید تكان داد.
- بگو! می‌شنوم.
بعد سرش را انداخت پایین و با اندوه گفت: نیم ساعت پیش خبر دادند كه آیت الله مطهری ترور شدند. تیر به پیشانی‌شان خورده و شهید شده اند.
خدا شاهد است تا خبر را شنیدم تمام بدنم مور مور شد. انگار تمام دردهایی كه از صبح تحمل كرده بودم یكباره به تنم خزید. در عرض پنج، شش ثانیه تمام خاطراتی كه از شهید مطهری داشتم مثل یك نوار فیلم از جلو چشمم گذشت. به یاد خانواده‌اش افتادم و پیشانی خونی‌اش.
من كه بیشتر از 12 ساعت درد وحشتناكی را تحمل كرده بودم طاقتم تمام شد و بیهوش شدم.
وقتی به هوش آمدم خانمی را دیدم كه لباس سفید پوشیده بود، مثل فرشته‌ها. همه جا سفید بود. یك لحظه فكر كردم آن دنیا هستم. همه‌اش داشتم دنبال چیزی می‌گشتم ولی نمی‌دانستم چیست. كم‌كم سوزنی كه به زیر چشمم فرو می‌رفت را احساس كردم. بعد آدم‌های دور و برم را شناختم و دیدم خانم دكتر مهشید دارد گونه‌آم را جراحی می‌كند.
- به هوش آمده!
- چاره‌ای نیست. دیگر نمی‌توانیم بی هوشش كنیم. چیزی نمانده تمام شود. بهتر است ادامه بدهیم. طاقت می‌آورد.
صداها را به وضوح می‌شنیدم. درد خیلی شده بود. دست و پایم را محكم به تخت بسته بودند. یك لحظه ساعت را دیدم. 11 صبح بود. دوباره از حال رفتم.
دوباره كه به هوش آمدم جای دیگری بودم. دكتر رامین و دكتر ملك مدنی بالای سرم بودند.
- چطوری؟
- خوبم.
بعد ناگهان همه چیز یادم آمد و انگار پتكی خورد به سرم. می‌خواستم مطمئن شوم. به دكتر رامین گفتم: دكتر خبر آقای مطهری راست است؟
دكتر با ناراحتی گفت: بله متأسفانه، شهید شده.
دیگر مطمئن شدم. همه ناراحت بودند اما من چند لحظه فكر كردم و بعد احساس واقعی‌ام را به دكتر گفتم: چرا تأسف؟! او آرزویش شهادت بود. كاش من هم با او شهید شده بودم.
پرستاری كه بالای سرم بود زد زیر گریه. جلوی خودم را گرفتم. هر چند بغضی سخت در گلویم بود. بالاخره من را با برانكارد گذاشتند توی آسانسور تا به اتاق خودم منتقل شوم. در راهرو بیست الی سی نفری منتظر من بودند. از جمله آیت‌الله مهدوی كنی و مرحوم حاج سید احمد آقا. آن‌ها را كه دیدم روحیه‌ام صد چندان شد.
دیگر هر روز عیادت كننده‌ها به بیمارستان می‌آمدند. از بیت آیت‌الله طالقانی ، حاج آقا سعیدی آمد و از طرف بیت آیت‌ا... بهشتی هم به عیادتم آمدند.
روز دوم از روی تخت بلند شدم. این اولین بار بود كه مجروح می‌شدم. یك چشمم را از دست داده بودم. ابرویی از استخوان گربه برایم درست كرده بودند. عصب‌های یك طرف صورتم از كار افتاده بود كه جراحی پلاستیك كردند. در هر حال چون پزشك ایرانی روی جراحاتم كار كرده و آن هم به این خوبی ، خیلی راضی بودم.
پس از 19 روز از بیمارستان مرخص شدم.
از بیمارستان كه مرخص شدم بلافاصله از طرف شورای انقلاب حكم مسئولیتی به من ابلاغ شد. مسئولیت حفاظت و امنیت صدا و سیما. كارم در آن جا بسیار سخت بود. گاهی تا نیمه‌های شب در جام جم می‌ماندم.
در آن زمان قطب‌زاده سرپرست صدا و سیما بود. آدمی بسیار جاه طلب و خود فروش. خودش را تا شورای انقلاب كشانده بود. بیشتر مواقع بنا به ضرورت شغلی همراهش بودم، در جلسات شركت می كردیم. به همین خاطر كاملا می‌شناختمش. آدم فاسدی هم بود. با خانم‌های همكار، روابط صمیمانه‌ای داشت. حتی در برخی موارد غیر شرعی. ضمن این كه از تحركات سیاسی اش هم مشخص بود در حال انجام كارهایی برخلاف مصالح نظام و حتی ضد امام (ره) بود. من تمام گزارشات را مخفیانه به بیت آیت‌ا... طالقانی و منتظری می‌رساندم. قطب‌زاده در بیت ایشان نفوذ داشت. من باید خیلی مراقبت می‌كردم تا متوجه قضایا نشود. هر چند به این اكتفا نمی‌كردم و مطالب مهم را به حاج احمد آقا هم می‌گفتم. بیشتر از همه با شهیدان چمران دردل می‌كردم كه برخی مطالب را می‌پذیرفت و برخی را نه. از قدیم با هم دوست بودند و دكتر بعضی چیزها را انگار دوست نداشت باور كند و می‌گفت: تحقیق می‌كنم.
از من مدرك می خواست كه با شرایطی كه در سازمان صدا و سیما داشتم نمی‌توانستم در اختیارش بگذارم. به هر حال كج‌دار و مریض با قطب زاده سر می‌كردم، كم و بیش حركاتش را زیر نظر داشتم و گزارش می‌دادم.
در همان اوضاع و احوال به واسطه مسئولیتی كه داشتم یعنی امنیت صدا و سیما در سرتاسر كشور سفرهایی هم به شهرستان می‌كردم. از جمله سفری داشتم به سنندج. مدیر مركز صدا و سیمای آن موقع كردستان دكتر زیبا كلام بود.
بعد از سركشی از مركز و صحبت با مسئولان فكر كردم بهتر است به قلل و ارتفاعات هم سری بزنم. قائله كردستان هنوز به طور رسمی شروع نشده بود اما ضد انقلاب تحركاتش را شروع كرده بود. موقعیت مناسبی پیش آمده بود تا هم شهرهایی را كه تابهم حال ندیده بودم، ببینم و هم ارتفاعات و مناطق كوهستانی منطقه را مورد شناسایی قرار دهم و چه خوب شد كه این شناسایی‌ها در همان ز مان انجام شد. چون زمینه‌ای شد برای حضور فعالی كه بعدها در كردستان پیدا كردم و فصل تاز‌ه‌ای از زندگی‌ام در آن سرزمین سپری شد. فصلی پر از خاطرات از یاد نرفتنی.
از همان لحظه‌ای كه در بیمارستان خبر شهادت آیت‌ا...... مطهری را شنیدم قسم خوردم، كه قاتلینش را بگیرم و به دست قانون بسپارم. زمانی كه مرخص شدم البته سریع به صدا و سیما رفتم اما به لحاظ این كه هنوز مسئول آموزش بچه‌های سپاه بودم، با نیروهای مسلح ارتباط داشتم و نیز همچنان با شهید عباس علی ناطق نوری در ارتباط بودم.
كم‌كم كار جمع‌آوری اطلاعات از ضاربین و كلا آن گروهك تروریست شروع شد. ردها تا جایی دنبال شد كه ثابت كرد این ترور و ترورهای بعدی كار گروهی به نام فرقان است. زمانی كه مسبب اصلی مشخص شد، از طرف مسئولان زیربط به عنوان مسئول نظامی دستگیری این گروه انتخاب شدم.
اما گروه فرقان؛ گروهكی بود كه از منافقین منشعب شده بود. به ظاهر مذهبی بودند و اسلام را تبلیغ می‌كردند اما اسلام ساخته و پرداخته ذهن خودشان را. تفسیر غلطی از آراء و عقاید دكتر شریعتی می كردند و كینه غریبی از روحانیت و سرسلسله آنان حضرت امام (ره) در دل داشتند.
نقشه‌شان این بود كه اول دور و بر امام را از ستون‌های انقلاب خالی كنند سپس نقشه شومشان را اجرا كنند. این بود كه در ابتدا استاد مطهری و دكتر مفتح را به شهادت رساندند و سپس به جان آقای هاشمی رفسنجانی سوء قصد كردند كه موفق نشدند و پس از آن شهید طرخانی را ترور كردند. عناد و كینه‌شان آنقدر شدید بود كه حتی شخصی به نام «یوآخیم لایت» كه بازرگانی آلمانی‌ای بود و در رابطه با مسائل نظامی و بازرگانی به انقلاب كمك می‌كرد را به قتل رساندند. نشریه‌ای هم داشتند به نام «آرمان مستضعفین» و یك شورای انقلاب هم برای خودشان تشكیل داده بودند كه اعضای آن ده نفر بود. رئیسشان آدمی بود به نام «اكبر گودرزی» ایدئولوگی هم داشتند به نام «عسگری».
البته بعدها كاملا مشخص شد، سرنخ این گروه به دشمنان انقلاب به خصوص آمریكا می‌رسید. خود اكبر گودرزی پیش از آن چند سالی در آلمان ساكن بوده، زمانی كه اسناد لانه جاسوسی برملا شد سندی هم از «تام ست» كاردار سفارت آمریكا به دست آمد كه اعلام كرده بود، فرقان با آن‌ها در ارتباط بوده است. البته این موضوع از قبل كاملا مشخص بود اما با این اسناد خیانت و وابستگی این گروهك بیشتر مشخص شد.
بلافاصله پس از آشكار شدن ارتباط آن‌ها با آمریكا فردی از اعضای گروهك به نام «آیت» كه در زندان در حال گذراندن دوران محكومیتش بود، خودش را دار زد. شاید به خاطر فرار از ننگ، شاید هم به علت لو نرفتن اطلاعات دیگری از این گروه.
از لحاظ مالی هم طرفدار تئوری «هدف وسیله را توجیه می‌كند»، بودند. به بانك ها دستبرد می‌زدند و پولشان را از این راه به دست می‌آوردند. در هر حال پس از شناسایی اولیه عملیات شروع شد. آنقدر شناسایی‌ها خوب انجام گرفته بود و بچه‌ها خوب آموزش دیده بودند كه اكثر اعضای گروه فرقان بدون درگیری به دام افتادند. حتی عده ای در هنگام خواب دستگیر شدند.تنها در دستگیری گودرزی درگیری شد كه خودش و محافظش تیراندازی كردند و یك نارنجك هم انداختند طرف ما. مجبور شدیم به ساختمان حمله كنیم و پس از زخمی شدن گودرزی آن‌ها را بگیریم... در كل عملیات دو شهید بیشتر نداشتیم كه علت شهادت آن‌ها هم حجب حیایشان بود.
یكی از برادران به نام «داوود ریزه» كه جزو بچه‌های واحد اطلاعات بود، زمانی كه به یكی از خانه های تیمی می‌رود و می‌بیند ساكنان خانه زن هستند به خاطر حجبی كه داشته به آن‌ها نگاه نمی‌كند. آن‌ها هم از فرصت استفاده می‌كنند و او را با تیر می‌زنند و این برادر درجا شهید می‌شود.
یكی دیگر از مشكلاتمان همین حضور زن‌ها در گروه بود كه بعضا درگیر می‌شدند. حتی سه تا از آن‌ها به نام «حلیمه محمدزاده»، «نادره عزیزی»، «زهرا ترابی» و «نسرین حاتمی» رئیس گروه های عملیاتی بودند.
عزیزی و محمدزاده همسران برادران مرآت بودند. شیرین حاتمی هم همسر علی حاتمی بود او اهل كشان بود و با فردی به نام كشانی در قلهك فعالیت می‌كرد. حوزه فعالیت حلیمه محمدزاده، نظام آباد و حوالی میدان امام حسین (ع) بود. من خودم مدام شیرین حاتمی را تعقیب می‌كردم. همه جا زیر نظر ما بود. حتی چند بار خانه‌شان را عوض كرد. حتی بعضی وقت‌ها عمدا خودم را نشانش می‌دادم تا روحیه‌اش خراب شود و بداند همه جا دنبالش هستیم. یك بار من را كه دید گفت: «حتی اگر یك روز به زندگی‌ام مانده باشد تو را می‌كشم.»
و من لبخندی تحویلش دادم .
برخود لازم می‌دانم، از شهید لاجوردی یادی بكنم. این مرد بزرگوار در بحث با معاندین و گروهك‌ها و برگرداندن آن‌ها به سمت اسلام نقش مهمی داشت و بی‌چشمداشت با برهانی قاطع آن‌ها را مجاب می‌كرد.
خیلی‌ها می‌گفتند حكم این افراد اعدام است و دیگر گفت‌وگو با آن‌ها حاصلی ندارد. اما شهید لاجوردی اعتقاد داشت اگر آن‌ها با ایمان بمیرند بهتر است تا گمراه به آن دنیا بروند. این بود كه با همه آن‌ها بحث‌های دقیق و شدید ایدئولوژیكی می‌كرد و از آنجایی كه منطق منطقی سخت می‌كرد بیشتر آن‌ها برمی‌گشتند. به طور مثال تمام گروه فرقان به جز گودرزی توبه كردند، چه آن هایی كه به اعدام محكوم شدند و چه آن هایی كه زندان رفتند یا آن هایی كه آزاد شدند.
كار دیگری كه شهید لاجوردی كرد تسهیل در دیدار زن و شوهرها در زندان بود. ایشان اجازه می‌داد با هم مواجه شوند و همدیگر را ببینند یا حتی اگر نیاز شرعی دارند برطرف كنند. یادم است شب قبل از اعدام حاتمی، شهید لاجوردی اجازه داد با همسرش شیرین (نام مستعار) حاتمی دیدار كند. من آن نزدیكی بودم. كمی دورتر ایستادم تا اگر خواستند حرف خصوصی بزنند، بتوانند. شیرین حاتمی برگشت سمت من و گفت: «ها این‌جا ایستادی تا گریه من را ببینی؟ مطمئن باشد من تا آخر هم گریه نمی‌كنم.»
- این چه حرفی است كه می‌زنی خواهر؟
اما به خاطر عناد و دشمنی كه با ما داشت این طور فكر می‌كرد و همین شیرین حاتمی به دلیل این كه مسئول یكی از گروه‌های عملیاتی بود حكمش اعدام بود اما چون باردار بود، دادگاه حكم را به تعویق انداخت تا بچه به دنیا بیاید پس از آن شیردادن به بچه بود كه حكم را به تعویق انداخت. مدتی كه گذشت توبه كرد و هنوز هم دارد به زندگی‌اش ادامه می‌دهد.
پس از این كه همه گروه دستگیر شدند و به دادگاه انقلاب تحویل داده شدند تازه مسائل جدیدی را فهمیدیم. یكی این كه آن‌ها قصد ترور من را هم داشته‌اند. یكی از آن‌ها به نام «بهرام آذر تیموری» فرمانده گروه ترور من بود كه در حكمش 26 جرم درج شده بود. آن زمان خانه ما در خیابان كارون بود. اعضاء گروه ترور «آذر تیموری»، «علی نیكنام» و «یاسینی» بودند. نیكنام‌ها دو برادر بودند. علی نیكنام بچه ضعیف الجثه اما موتور سوار زبردستی بود كه همراه با «اسماعیل بصیری» و «علی بصیری» كه بچه‌های «قصرالدشت» سر چهار راه «خوش» بودند، یك تیم تشكیل داده بودند و بانك می‌زدند. چهار بانك زده بودند و در هر چهار سرقت موفق بودند و از دست مأمورین فرار كرده بودند. همین علی نیكنام وقتی دستگیر شد زیر دست شهید لاجوردی بسیار زود توبه كرد و اطلاعات خوبی درباره اعضاء اصلی گروه داد. نیكنام‌ها همسایه ما بودند. خانه آن ها پنج تا خانه آن طرف‌تر بود. یاسینی ضارب اصلی شهید مفتح بود. مادر یاسینی تا مدت‌ها بعد از اعدام پسرش صبح‌های خیلی زود از ساعت چهار صبح می‌ایستاد دم خانه ما و به من فحش می‌داد. اما من همیشه سعی می‌كردم با روی گشاده با او برخورد كنم. تا او را می‌دیدم می‌گفتم «سلام خانم یاسینی»
او بلند می‌گفت: «جرثومه فساد. آخوندیسم تبهكار» اما من هیچ وقت چیزی جز سلام و علیك به او نگفتم یا كاری نكردم. آن زمان اوج فعالیت‌های من و همسرم بود. با این كه دو تا بچه داشتیم اما فعالیت‌های آموزشی‌مان قطع نمی‌شد. این زمانی بود كه مدتی همسرم به آبادان رفته بود و آن جا در مكتب قرآنی به چند تا از خواهران آموزش عقیدتی و نظامی می‌داد. خود من هم مدتی به برادران ‌آموزش دادم. همزمان كار در صدا و سیما هم را هم ادامه می‌دادم. صدا و سیما بیوكی در اختیار من قرار داده بود كه با آن رفت و آمد می‌كردم. صبح‌های خیلی زود می‌رفتم سر كار. یاسینی زیر ماشین بمبی كار گذاشته بود، من هم از همه ‌جا بی‌خبر ماشین را روشن كرده و راه افتاده بودم، اما بمب عمل نكرد. من تا زمان برگزاری دادگاه این گروه از موضوع بی‌خبر بودم.
در جریان دادگاه ، بی‌ریشه بودن این گروه خیلی بیشتر مشخص شد. به طور مثال گودرزی در كتاب «فرقان نور» از طرف خودش حكم شرعی داده بود زنانی كه در خانه‌های تیمی هستند به جز شوهرانشان به مردهای دیگر هم محرم هستند، كه واقعا چیز غریبی بود. این را باید بگویم كه تمام زنان حاضر در این گروه محجبه بودند و هر حال مسلمان. مثلا شیرین حاتمی هم با چادر ظاهر می‌شد هم با ماتنو و روسری، نادره عزیزی با مانتو و روسری، حلیمه محمدزاده كه همیشه با چادر بود اما این حكم شرعی گودرزی دیگر چیز غریبی بود. در دادگاه، رئیس دادگاه گفت: «آقا! این حكم را شما داده‌اید؟!»
گودرزی گفت: «شما چرا همین جایش را می‌خوانید؟ بالا و پایین‌اش را هم بخوانید.»
رئیس دادگاه گفت: «اصلا این كتاب دست خودتان. بخوانید!»
ساكت شد و چیزی نگفت.
پسر شهید مطهری هم در دادگاه فریاد زد و به گودرزی گفت: «بای ذنب قتلت. به چه گناه كشته شدند؟ من خوشحالم كه پدرم شهید شده .این درست است كه از میان ما رفت، اما اگر شهید نمی‌شد گمنام می‌ماند اما حالا به تمام دنیا شناسانده می‌شود.»
حرف‌های این بچه هفت ساله آب سردی بود روی تمام افكار و عقاید گروهك فرقان و گودرزی رهبرشان، كه هیچ جوابی نداشتند.
در هر صورت غائله گروه فرقان با تمام پستی و بلندی‌هایش به اتمام رسید و واقعا ریشه آن‌ها خشكید و از بین رفت.

ادامه دارد


ویژه‌نامه سی سالگی دفاع مقدس در خبرگزاری فارس
جستجو در وبلاگ
درباره من
موضوعات
لینک های مفید
فروشگاه مجله و کتاب الکترونیکی کیوسک 724
گالری والپیپر و عکس پس زمینه والپیپرهای ایرانی
قالب های حرفه ای وبلاگ
مجله تفریحی سرگرمی جزیره نشین
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :