تبلیغات
دفاع مقدس ، شرافت و شجاعت مظلومانه - خاطرات شهید غلامرضا خلیلی/5

دفاع مقدس ، شرافت و شجاعت مظلومانه

با یاد آن روزهائی که مرد از نامرد تشخیص داده می شد . گروه پژوهشی معارف انقلاب اسلامی شهرستان آران و بیدگل

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 22 آذر 89 20:00
خواهر عزالدین حسینی چگونه كشته شد

خبرگزاری فارس: به خرپشته رسیدم. گلوله‌هایم تمام شده بود. كارد تیزی داشتم كه از یك دوست پزشك گرفته بودم. یادگار پدرش بود. كارد را گذاشتم میان دندانهایم و خود را آرام از خرپشته كشاندم بالا. سرم را كه كمی بالا آوردم دیدم دختری شلیته‌پوش سلاحش را به سویی نشانه رفته و دارد شلیك می‌كند.


به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس، غلامرضا خلیلی شهانقی از افسران توانمند تیپ نوهد(كلاه سبز های نیروی زمینی ارتش) بود.
شهید خلیلی شهانقی دردهه 50 وارد میدان مبارزات سیاسی شد و در دوران پیروزی انقلاب و پس از آن به ویژه در سال های دفاع مقدس در حالی كه مسئولیت های خطیری را بر عهده داشت ، تا مرز شهادت پیش رفت. آنچه می خوانید بخش پنجم از خاطرات شهید خلیلی است :
روزی شهید «اسماعیل هجرتی» و دوست دیگری به نام «گل محمدیان» آمدند صدا و سیما پهلوی من. بعد از سلام و احوالپرسی سر صحبت را باز كردند.
- آقای خلیلی ! چند وقتی است، یك سری از افسران ارشد ما را به جلساتی می‌كشانند و حرف‌هایی علیه انقلاب می‌زنند. انگار فكرهایی هم در سردارند.
چند و چون قضیه را بیشتر جویا شدم. همه چیز را توضیح دادند و بعد هم اضافه كردند: «ما از شما امین‌تر كسی را سراغ نداریم.»
گفتم منتظر خبر باشند. بلافاصله با شهید عباس ناطق نوری تماس گرفتم و همراه ایشان رفتیم خدمت حاج سیداحمد آقا. یك لیست شامل 22 نفر از افسرانی كه شروع به شیطنت كرده بودند و بعدها اعمال آن‌ها منجر به كودتاه نوژه شد، خدمت ایشان دادم. هنوز البته شش ماهی به جریان اصلی كودتا مانده بود. حاج احمد‌آقا هم بلافاصله لیست را برده بودند خدمت امام. حضرت امام (ره) هم انگشت روی اسم دو نفر گذاشته بودند كه این دو تا انسان‌های پاكی هستند ولی بقیه ممكن است خطا كنند ، مواظب باشید.
قرار بر این شد كه شهید هجرتی همچنان به آن جلسات رفت و آمد داشته باشد و اطلاعات را به ما منتقل كند. چند ماهی گذشت. پس از ماجرای گروه فرقان كم‌كم به چیزی نزدیك می‌شدیم كه بعدها به كودتا نوژه معروف شد. دورا دور مواظب اوضاع و احوال این گروه از افسران و درجه داران بودیم. یكی از كسانی كه جزو اقدام كنندگان اصلی بود و از افراد نوهد، به نام «ایرج بهی» آمده بود و اطلاعات ذیقیمتی درباره زمان و چگونگی عملیات داده بود. همین طور شهید «ناصر محمدی» كه پسر مذهبی‌ای بود، همراه كسی به نام «خانی» كه البته همچنان در كنار كودتاچیان بودند، نیز آمده بود. ناصر محمدی هنگام كودتا در اثر یك اشتباه به دست نیروهای خودی به شهادت رسید.
زمان وقوع كودتا قرار شد افراد ما به دو دسته تقسیم شوند. یك عده در تهران و قسمت دیگر در همدان. «تمیسار دادبین» و «اصغر نوری» به اضافه «شهید شهرام‌فر» به پایگاه نوژه همدان رفتند و من در تهران ماندم. شبانه باخودم یك گردان برداشتم و به پادگان ولی عصر رفتم. بیشتر كودتاچیان از افراد نوهد بودند كه تك‌تكشان را می‌شناختم و می‌دانستم چه تخصص‌هایی دارند همه‌شان افراد ورزیده‌ای بودند البته لیستی هم از دادستانی به ما تحویل داده شده بود. بعضی از كودتاچیان را هم گروه‌های تروریست تشكیل داده بودند كه مواظب آن‌ها هم می‌بایست می‌بودیم. بیشتر هم قصد گرفتن انتقام شخصی داشتند. از جمله علی دریانی كه قصد داشت من را بكشد.
مسئولیت تمام افراد نوهد با من بود. از ساعت 12 شب كه عملیات شروع شد تا ساعت 3 صبح، 84 نفر را دستگیر كردیم. بیشترشان را درخواب یا هنگام فرار در خانه‌هایشان بازداشت كردیم. البته اكثراً مسلح بودند و امكان درگیری هم وجود داشت اما در هیچ موردی چنین اتفاقی نیفتاد. تنها یك نفر توانست فرار كند كه او هم بعداً دستگیر شد.
در هنگام بازجویی عوامل كودتا خیلی زود اعتراف می‌كردند. از جمله این كه هر كدام 10 هزار تومان پول گرفته بودند. سران اصلی اعدام و بقیه زندانی شدند. البته عده‌ای هم كه پیش از شروع عملیات ما فرار كرده بودند به فرانسه رفتند و دور و بر بختیار را گرفتند.
قسمت دیگر عملیات دستگیری خلبان‌هایی بود كه قرار بود در «پارك لاله» جمع شوند و پس از آن به «مهرآباد» بروند. 16 فروند هواپیما منتظر آن‌ها بود. 40 فروند هم در پایگاه نوژه همدان. ابتدا قرار بود مناطق حساس تهران را بمباران كنند و پس از آن شهرستان‌ها را، اما كل این طرح به عللی انجام نشده بود. پیش از آن قرار بود افسری از افراد كودتا، گردانی از نوهد را به بهانه مأموریتی به مهرآباد ببرد و آن‌ها را آن‌جا مستقر كند تا از خلبان‌ها در برابر حمله احتمالی ما حمایت كنند. اما دو روز پیش از آغاز عملیات مسئولین ارتش بدون آنكه از حضور گردان در كودتا خبر داشته باشند آن‌ها را به مأموریتی در كردستان می‌فرستند. با این واقعه كل این قسمت از كودتا عقیم می‌ماند. اما در كردستان این گردان با عملیات هلی‌برن كومله و دمكرات روبرو می‌شوند و اكثر آن‌ها به اسارت در می‌آیند. از جمله فرمانده آنان. برادری از جهاد كه او هم در اسارت كومله و دمكرات بود برایم تعریف كرد در اسارت هم بند آن فرمانده بوده است. می‌گفت روزها با او بحث می‌كرده تا او را متوجه اصل قضایا كند. در نهایت هم از كارش پشیمانت می‌شود و توبه می‌كند. آن برادر جهادی می‌گفت این فرمانده دوباره طرح فرار می‌ریزد. دفعه اول موفق نمی‌شود و در مرحله دوم عوامل ضدانقلابیون او را با تیر می‌زنند كه كشته می‌شود. ما كه در آغاز از اصل قضایا خبر نداشتیم او را مرده‌ای عادی قلمداد می‌كردیم اما بعدها فهمیدیم بیش از مرگ توبه كرده و به جرگه شهدا پیوسته است. خوب، این درست كه با انتقال گردان به كردستان قسمت مهمی از كودتا عقیم مانده بود اما افراد این گردان از جلو چشم ما دور شده بودند و ما نمی‌توانستیم بر كار آن‌ها نظارت مستقیم داشته باشیم به علاوه همیشه احتمال وقوع خطر از سوی آنان وجود داشت. هنوز چند روزی از كشف و دستگیری عوامل كودتا نگذشته بود كه «شهید فلاحی» من را خواست این شهید بزرگوار من را كاملاً می‌شناخت و می‌دانست تخصص اصلیم در مورد عملیات تروریستی و ضدتروریست است. مسئله گردان نوهد را گوشزد كرد و گفت: «به شما مأموریت می‌دهم تا قضایا را پیگیری كنید. هر طور كه صلاح می‌دانید عمل كنید.»
بعد از آن گفت: «صیاد شیرازی را هم فرستاده‌ام آنجا، شما هم برای عملیات ویژه بروید منطقه. این كار فقط از شما برمی‌آید. منتهی هیچ كس از اصل مأموریت مطلع نشود.»
از این‌كه به منطقه می‌رفتم خوشحال بودم این مأموریت با روحیه من بیشتر می‌ساخت تا بودن در تهران و محیط اداری. قطب‌زاده هم به وزارت امور خارجه رفته بود. «حجت‌الاسلام موسوی خوئینی‌ها» سرپرست صدا و سیما بود. مطلب را با ایشان در میان گذاشتم. ابتدا ساز مخالفت زد. گفت: «ما به شما نیاز داریم.»
گفتم: «حاج‌آقا! كارها در صدا و سیما روی روال افتاده است هر كس دیگری هم بیاید می‌تواند این كار را انجام دهد. حالا من در منطقه بیشتر به درد می‌خورم. تازه من از طرف تیمسار فلاحی مأموریت دارم.»
پس از بحث و گفت‌وگوهای زیاد آقای خوئینی‌ها موافقت كرد. دو روز بعد شهید فلاحی هلی‌كوپتری در اختیارم گذاشت كه به وسیله، آن مستقیم رفتم سنندج. جای جای سنندج درگیری بین نیروهای ما و ضدانقلابیون رخ می‌داد. یكی از سرسخت‌ترین نیروهای معارض «شیخ جلال حسینی» و برادرش «عزالدین حسینی» و دیگران بودند.
مركز اصلی‌شان بانه بود اما در سنندج هم با نیروهای ارتش و سپاه می‌جنگیدند.
زمانی كه رسیدم به فكر افتادم در شهر گشتی بزنم و اوضاع را بررسی كنم. در قسمتی از شهر ساختمانی 2 طبقه‌ای را به من نشان دادند كه از بالای آن و خانه‌های اطرافش بیشترین تیراندازی به سمت نیروهای ما می‌شد. یك نفر گفت: «تا حالا هركس وارد خانه شده برنگشته»
همان لحظه تصمیم گرفتم وارد شوم. همراهم یك تیم كوچك از بچه‌های سپاه بودند. یكی دو نفرشان از شاگردان خودم بودند. نزدیك ساختمان كه رسیدم بهشان گفتم: «هر كاری می‌كنم شما هم بكنید»
ورود به ساختمانی كه افرادی مسلح در آن هستند شرایط خاصی را می‌طلبد كه در آن لحظه نمی‌شد كاملاً برای آن‌ها توضیح داد. وارد ساختمان شدیم. به حیاط نگاهی انداختیم. دیدم دو تا از بچه‌های ما در حیاط افتاده‌اند. شهید شده بودند. راه‌های رفتن به طبقه بالا را بررسی كردم. به بچه‌ها گفتم: «می‌خواهم پاكسازی كوچكی بكنم، مواظبم باشید.»
- سلاح آن‌ها «كلاشینكف» بود. من یوزی داشتم و یك سلاح كمری كه 14 تا گلوله می‌خورد. همراهمان یك جوان 17 ساله هم بود. لحظه‌ای حواسم به بررسی راه‌های ورودی به طبقه بالا بود كه متوجه نشدم چه طور رفت توی حیاط. اصلاً‌ متوجه نشدم چرا رفت. انگار ناخودآگاه كشیده شد آن‌جا. بسیار خطرناك بود، نه تنها بالای بام بلكه در تمام پشت‌ بام‌های اطراف ضدانقلابیون مستقر بودند. من ناگهان چشمم به او افتاد. رفت طرف جنازه‌ای كه نزدیك آشپزخانه افتاده بود، ضدانقلابیون را بالای بام دیدم تا آمدم او را متوجه آن‌ها كنم دیدم قبل از آن‌كه حرفی بزند افتاد زمین و دیگر تكان نخورد. به همراهم گفتم:
- آقا یدالله این از ترس افتاد یا تیر خورد؟
- نمی‌دانم.
چند بار صدایش كردم. اصلاً تكان نمی‌خورد. عجیب بود. یدالله گفت: «من می‌روم خبری بگیرم.»
- برو! مواظبم.
یدالله با یك خیز رفت طرف جوان. چند متری ما بودند.
چی شده؟
- تیر خورده تو سفیدرانش. شهید شده.
به همین راحتی شهید شده بود. اما چاره‌ای نبود باید عملیات را ادامه می‌دادیم. گفتم:‌«حالا كه آن‌‌جا هستی برو آشپزخانه ببین چه خبر است»
رفت چند لحظه بعد سرش را آورد بیرون.
- خبری نیست.
- زود برگرد.
دوباره اوضاع را بررسی كردم. برای رفتن به طبقه دوم می‌بایست چند نفری را كه بالای بام خانه روبرو بودند می‌زدیم. همان‌هایی كه مسعود را شهید كرده بودند. دو سه نفری بودند. آن‌ها را زدم. بلافاصه از بالای سر خودمان هم شلیك شروع شد. درگیری شدید شد. گلوله‌هایم تمام شد اما خوبی‌اش این بود كه دیگر از روبرو ما را نمی‌دید. به یدالله گفتم: «مواظب من باش تا بروم بالا»
آرام رفتم طبقه دوم. آن‌جا خبری نبود به راه پشت‌بام نزدیك شدم. به خرپشته رسیدم. گلوله‌هایم تمام شده بود. كارد تیزی داشتم كه از یك دوست پزشك گرفته بودم. یادگار پدرش بود. كارد را گذاشتم میان دندانهایم و خود را آرام از خرپشته كشاندم بالا. سرم را كه كمی بالا آوردم دیدم دختری شلیته‌پوش سلاحش را به سویی نشانه رفته و دارد شلیك می‌كند. پشتش به من بود. هنوز استقرار كامل پیدا نكرده بودم كه آرنجم صدایی كرد. دختر متوجه من شد همین كه آمد برگردد سریع كارد را فرو كردم توی گردنش و پیچاندم. از سلاحش كه آزاد بود یك رگبار فشنگ رو به زمین شلیك شد. تفنگ را از دسهایش بیرون آوردم و خالی كردم روی خودش. یدالله هراسان روی پشت‌بام رسیده بود.
- چی شده؟
- كشته شد.
بعد به دوروبر نگاه كرد چند جنازه دیگر هم آن‌جا بود.
- می‌بینی، اینها بچه‌های ما هستند.
چند نفری از بچه‌های سپاه بودند كه جنازه‌هایشان روی آن پشت بام و بام‌های دیگر رها شده بود. از روی بام‌های دیگر ضدانقلابیون ما را می‌دیدند. زن كه كشته شد ولوله‌‌ای روی بام‌های دیگر برپا شد و همه من را نشانه می‌دادند. بلافاصله تیراندازی‌ها هم شروع شد. چند تیری انداختیم و بلافاصله پایین آمدیم.
پایین كه رسیدیم یك گروه از بچه‌ها را سوار جیپ دیدم پرسیدند: «كجا بودید؟»
خانه‌ را نشان دادم.
- آن بالا
- می‌دانید؟ خواهر عزالدین حسینی كشته شد. یكی از بچه‌ها، آن بالا زدش، شما ندیدید؟
پشت بام را نشان می‌داد و می‌گفت: «رئیس زن‌ها بود حالا دیگر گروهشان متلاشی می‌شود.»
تازه فهمیدم قصه چه بوده. هنوز داشتند تعریف می‌كردند.
- مثل این‌كه سرش را بریده‌اند حالا حتماً دنبال ضاربش می‌گردند.
گفت: نكنه شما بودید.
- من؟!
- هیچ‌كس چشم‌بندی مثل شما ندارد.
آن روزها برای این‌كه گردوخاك به چشم مصنوعی‌ام نرود چشم‌بندی تكی به چشم داشتم.
- شاید كس دیگری هم مثل من چشم‌بند داشته باشد.
- نه. این‌جا هیچ‌كس مثل شما چشم‌بند نمی‌زند. بهتر است سوار جیپ شوید و همراه ما بیایید.
وارد شهر كه شدم دیدم واقعاً شهر ملتهب است. انگار مشهور شده بودم. رفتم پادگان همه از من می‌پرسیدند واقعاً تو این كار را كرده‌ای؟ بعد كه تأیید كردم همه خوشحال شدند یك نفر هم گفت: «نمی‌دانی این بی‌پدر چه‌قدر از بچه‌های ما را شهید كرد؟»
در عرض یك ساعت تمام سنندج بسیج شدند، تا من را بگیرند.
نقشه‌ای كشیدم. هواپیمای C130 آمده بود فرودگاه و می‌خواست مجروحان را ببرد. من آشكارا با همان چشم‌بند رفتم سمت فرودگاه آن‌جا كه رسیدم مخفیانه چشم‌بند را برداشتم، لباسهایم را عوض كردم و برگشتم. آن‌ها به گمان این كه من داخل C130 هستم با خمپاره آن را زدند كه الحمدالله چیزی نشد. برگشتم شهر و رفتم پادگان، شب را آن‌جا ماندم. گرگ و میش صبح به سقز رفتم، و از آن‌جا با هلی‌‌كوپتر به بانه رفتم. در بانه برخوردم به بچه‌هایی كه در كودتای نوژه قرار بود در عملیات شركت كنند البته پیش از رسیدن من، در عملیات هلی‌برن كمین خورده بودند. یكی از هلی‌كوپترهای عمل‌كننده در دامنه كوه ایربابا كه بلندترین ارتفاع منطقه است خورد زمین و هر 19 نفر سرنشین آن اسیر شدند. بینشان همان فرمانده‌ای كه قبلاً گفتم هم بود.
بانه كه رسیدم دیدم هم صیاد آنجاست، هم تیمسار دادبین كه آن موقع ستوان بود. اصغر نوری، شهید شهرام‌فر و تمام دوستانی كه در پنج، شش سال گذشته با هم بودیم و دوستی‌مان محكم شده بود، آن‌جا بودند.
ماجرای مأموریتم را به صیاد گفتم، گفت: «با این حساب قسمت اصلی مأموریت. تو قابل پیگیری نیست.چون بیشتر آن گردان از بین رفته‌اند و بقیه هم كه در پادگان هستند و می‌توانیم به راحتی آن‌ها را زیر نظر بگیریم.»
شهر تقریباً دست ضدانقلابیون بود. نیروهای ارتش و سپاه به طور كامل استقرار نداشتند. ارتش در پادگان بیرون شهر مستقر بود. بچه‌های سپاه هم در مقرهای خودشان. صیاد كه توپچی قابلی بود از داخل پادگان توپ‌های اطراف پادگان را به سمت نقاط اصلی تجمع ضدانقلابیون هدایت می‌كرد. در آن زمان این مؤثرترین اقدامی بود كه ما می‌توانستیم علیه ضدانقلابیون انجام دهیم. اما بعدها با سروسامان دادن نیروها كارهای بیشتری صورت گرفت.
مقر اصلی من پادگان شد. دو كار را همزمان با هم پی‌ گرفتم. یكی آموزش نیروها و دیگری گشت‌های روزانه و پاك‌سازی منطقه بود. تقریباً برای تمام نیروهایی كه از طرف سپاه گسیل شده بودند یك دوره آموزش ترتیب دادم به خصوص افراد بیت حضرت امام (ره) سردار جعفری و دیگران كه بیشترشان یك تفنگ دستشان گرفته بودند و به منطقه آمده بودند. حتی بعضی‌ها همان یك تنگ را هم نداشتند.
پیروز شدن در منطقه كردستان مستلزم دانستن انواع جنگ‌های چریكی بود كه با جنگ‌های منطقه باز بسیار متفاوت بود. این دقیقاً همان چیزی بود كه من دوره‌های آن را گذرانده بودم و حالا می‌توانستم در اختیار رزمندگان بگذارم. از جمله پیش‌مرگ‌های كرد كه در همان پادگان بانه آموزش می‌دیدند. بعد هم به مقر سپاه منتقل شدند. مسئولیتش با شهید پیچك بود. بعد هم آقای تاجیك و كاظمی از اطلاعات سپاه آمدند و بعد هم شهید خادمی. به هر حال تمام كسانی كه به آن پایگاه می‌آمدند آموزش می‌خواستند. چه از نظر اطلاعاتی و چه از نظر امنیتی، نظامی و سیاسی، آن‌قدر كاره زیاد و پرشتاب بود كه باعث شد 17 ماه تمام یك سره در منطقه بمانم. سردشت، كامیاران، مریوان، سقز، ارومیه، بوكان، میاندوآب، ایوان‌دره، سنندج فرقی نمی‌كرد. هر جایی كه قرار بود عملیاتی صورت گیرد و یا پاكسازی انجام شود حاضر بودیم. به خصوص پاكسازی اطراف پادگان كه شخصاً به عهده خودم بود.
من و شهید شهرام‌فر و اصغر نوری را گذاشته بودند در پادگان و دادبین را مسئول «گردنه خان» كه منطقه بسیار خطرناكی بود بین سقز و بانه كرده بودند. اكثر نیروهای ضدانقلابیون از آن‌جا به نیروهای ما حمله می‌كردند. تیمسار دادبین هم با شجاعت مثال‌زدنی‌اش تمام وقت مراقب آن‌جا بود.
برنامه اصلی ما فرستادن گشتی از داخل پادگان به اطراف بود تا منطقه از ضدانقلابیون پاكسازی شود. یك روز در میان تا شعاع بیست، سی كیلومتری، اطراف می‌رفتیم. و در برخی موارد هر روز كمین می‌زدیم و ضدانقلابیون را عاصی می‌كردیم. نمی‌گذاشتیم آرام باشند. آن‌ها هم با ما درگیر می‌شدند. در جاده‌ها، دهكده‌ها،... چه روز و چه شب. ابتدا یك زخمی، دو زخمی دادیم و بعد شهید دادیم، یكی، دو تا و بعضی وقت‌ها سه، چهارتا، و گاهی پنج شهید. طوری شده بود كه صبح وقتی من از خواب بیدار می‌شدم بچه‌ها می‌گفتند: «اخ! مسئول مرگ آمد.»
در این فاصله خود شهر هم، خیلی امن نبود. محل استقرار من پایگاه ارتش در خارج از شهر بود. اما چون در مقر سپاه هم كار زیاد داشتیم (آموزش‌ها و غیره) و هم دوستان زیادی، همیشه بین مقر سپاه و پایگاه ارتش در رفت و آمد بودم. معمولاً شب‌ها تا دیروقت در مقر سپاه می‌ماندم و بعد به پایگاه ارتش می‌رفتم. بیشتر مواقع پیاده و بعضی‌ وقت‌ها هم با ماشین «آهوئی» كه داشتم. بیشتر هم سعی می‌كردم تنها باشم. یك شب كه داشتم پیاده می‌آمدم، نزدیك میدان انتهایی شهر كه پس از آن جاده پادگان شروع می‌شد، فریادی شنیدم كه گفت: «ایست!»
با خودم گفتم یا خودی است و دارد شوخی می‌كند، یا دشمن است كه صلاح نیست حتی لحظه‌ای بایستم. سریع شروع كردم به دویدن. هفتاد، هشتاد متر جلوتر كوچه پشت بیمارستان بود. همین كه شروع به دویدن كردم تیراندازی كردند. دیگر مطئمن شدم ضدانقلاب هستند، نایستادم، فاصله 4 كیلومتری تا پادگان را یك نفس دویدم.
شب دیگر حوالی نه، ده شب بود كه دوباره داشتم از مقر سپاه می‌آمدم. این بار با ماشین به همان میدان رسیده‌ بودم، داشتم به سمت جاده پادگان دور می زدم كه یك رگبار تیر خالی شد طرف ماشین سریع فرمان را پیچاندم سمت چپ خیابان، در حین حركت در را باز كردم تا خودم را پرت كنم، اما نتوانستم، پایم زیر پدال گاز گیر كرده بود. چاره‌ای نبود سرم را خم كردم زیر فرمان. ماشین همچنان در حال حركت بود و آن‌ها هم تیر می‌انداختند. من هم از همان‌جا چند تیری انداختم بالاخره پایم را آزاد كردم و از ماشین پریدم بیرون. چند گلوله‌ای خورد به شیشه و بدنه ماشین. خودم را كشاندم سمت انبوهی از سبدهای خالی مرغ كه كنار میدان چیده بودند. پشت آن‌ها مخفی شدم. پنج دقیقه بعد بچه‌های پایگاه كه صدای تیراندازی را شنیده بودند، «فرهاد حق‌شناس» و چند تا از بچه‌های دیگر به میدان رسیدند.
فردا صبح به محل رفتم ماشین 9 گلوله خورده بود. محل مخفی شدن و كمین ضدانقلاب‌ها را هم پیدا كردیم. خونی بود این به معنی زخمی شدن آن‌ها بود.
شب دیگری در خانه یكی از اهالی دعوت بودیم. ترسی نداشتیم. اگر ما را جایی دعوت می‌كردند، می‌رفتیم. چند نفری با من بودند از جمله شهید «خادمی». ساعت‌های ده، ده و نیم شب بود كه رسیدیم مقر سپاه. به شهید خادمی گفتم: «من می‌روم پادگان بچه‌ها را آماده كنم، صبح ساعت 4 برای گشت، می‌خواهیم بیرون برویم.
«عسگری» و «تاجیك» هم بودند گفتند: «بگذار برسانیمت»
گفتم: «نه. خودم می‌روم»
شهید خادمی گفت: چند دقیقه دیگر می‌روم طرف شهر، می‌خواهی با هم برویم؟
- نه. بهتر است با هم نباشیم. من تنهایی می‌روم شما هم اگر خواستید بعداً بیایید.
پیاده راه افتادم. در شهر وضع به نظر مشكوك می‌آمد. تحركاتی بود سایه‌هایی را می‌دیدم كه می‌پریدند این طرف و آن طرف. اوضاع را كه این‌ طور دیدم زدم، تو كوچه پس كوچه‌ها خودم را رساندم به همان میدان انتهایی شهر كه بهترین جا برای كمین گرفتن علیه ما بود. بیمارستان كنار میدان بود. یك راه كه می‌خورد به پادگان و راه دیگر به جاده اصلی می‌رسید كه به سمت سردشت و گردنه خان می‌رفت.
به میدان كه رسیدم صدای تیراندازی شنیدم. منتهی سمت من شلیك نمی‌شد. اما احتیاط را از دست ندادم و شروع كردم به دویدن سمت پادگان. دویست، سیصد متری نرفته بودم كه متوجه شدم جیپی در جاده به دنبال من است. سرعتم را زیاد كردم. در همان لحظه شروع كردند به تیراندازی به طرف من هرچه در توان داشتم در پاهایم جمع كردم و به صورت زیگزاگ دویدم. به صدمتری پادگان كه رسیدم ترس دیگری وجود را فرا گرفت. فكر كردم نكند نیروهای خودی به من حمله كنند. چون حتماً تا به حال می‌بایست از صدای تیراندازی متوجه غیرطبیعی بودن اوضاع می‌شدند. به در پادگان رسیدم اما هیچ صدایی از داخل نمی‌آمد. یك لحظه فكر كردم نكند پادگان را هم گرفته و خلع سلاح كرده باشند. اما دیدم به داخل بروم بهتر است، تا به دست پشت‌سری‌ها كه هنوز داشتند می‌آمدند و شلیك می‌كردند بیفتم. رفتم سمت سیم خاردارها و از روی آنها پریدم داخل پادگان. به پشت سرم نگاه كردم جیپ جلوتر نیامد و برگشت. حالا با خیالی راحت اوضاع پادگان را زیر نظر گرفتم. اما دیدن اوضاع آن‌جا حسابی از كوره بدرم برد. سربازها و نگهبان‌ها تخت خوابیده بودند. فریادم بلند شد.
از خواب پریدند و شروع كردند به معذرت‌خواهی. آن‌ها را رها كردم و رفتم پیش فرمانده پادگان.
- آقا این چه وضعشه؟ شما مثلاً مسئولید؟ مگر صدای تیراندازی را نشنیده‌اید؟ درجه‌دارها و افسرهایتان را بفرستید گشت.
- باشد باشد الان خودم می‌روم بررسی می‌كنم.
با حالی بد به اتاقم رفتم. بلافاصله با مقر سپاه تماس گرفتم. خواستم بهشان خبر بدم اوضاع شهر مشكوك است، مواظب باشند. تلفن زنگ می‌خورد ولی كسی گوشی را برنمی‌داشت. حالا ساعت 11 شده بود. دیدم چاره‌ای نیست بهتر است، منتظر باشم چون فردا صبح زود باید به گشت می‌رفتیم. هنوز دستم زیر سرم بود و چشمهایم گرم نشده بود كه دوباره صدای شلیك چند گلوله را از تو شهر بلند شد. از جا پریدم.
- ای داد و بیداد حتماً كسی را زدند.
ناگهان یادم آمد شهید خاتمی می‌خواست به شهر بیاید. معطل نكردم. سوار جیپ شدم، به چند نفری هم گفتم سوار شوند.
ما نمی‌آییم تو شهر درگیری است و ما را می‌زنند.
- دیگر كارد می‌زدند خونم درنمی‌آمد. پایم را فشردم روی پدال گاز و از پادگان خارج شدم تو جاده، هنوز به میدان نرسیده بودم كه دیدم یك نفر دارد به سمت پادگان می‌دود. خوب كه نگاه كردم دیدم تاجیك است. هراسان و ناراحت زدم روی ترمز.
- چه خبره
- آقای خلیلی بیا كه خادمی شهید شد.
- شهید؟! چه اتفاقی افتاده
سوار شد. به حرف آمد.
- چند دقیقه بعد از شما حركت كرد آمد شهر. با ماشین بود. با چهل میلیمتری زده‌اند پس كله‌اش.
- آخر چه‌طوری؟ من یك ربع بیشتر نیست رسیده‌ام پادگان.
سر شهید خادمی كاملاً از بین رفته بود. پسرخاله‌اش هم همراهش بوده كه مجروح شده بود. مسئله عجیب این بود كه شهید خادمی حدود یك ماه پیش قرار بود، با خواهری كه برای تبلیغات آمده بود و به جمع‌آوری اطلاعات آشنا بود ازدواج كند. ما هم شروع كرده بودیم به تدارك دیدن مراسم عروسی. اما یك هفته قبل، آن خواهر همین طور كه داشته با اسلحه‌‌اش بازی می‌كرده، گلوله‌ای شلیك می‌شود و در جا شهید می‌شود.
در همان مسجدی كه آن خواهر را غسل داده و كفن كرده و فرستاده بودند، كاشان، تن شهید خادمی را هم غسل دادند. اما این خون‌ها خاصیت خودش را هم داشت، فردای آن روز عظیم‌ترین راهپیمایی كه تا آن زمان شهر به خاطر داشت علیه ضدانقلاب صورت گرفت. تمام مقامات محلی و بزرگان حتی مفتی شهر هم آمده بودند.
درست است كه درگیری روزمره‌ با ضدانقلاب و آموزش نیروهای خودی كار اصلی من شده بود اما مأموریت پیگیری مسئله نوژه را هم فراموش نكرده بودم. پیش از آن شاهد بودم كه چطور طی یك عملیات هلی‌برن، 19 نفر از آن‌ها اسیر ضدانقلاب شده بودند.
روزی به من خبر رسید جنازه سه نفر از آن‌ها كه به دست ضدانقلاب كشته شده در ده «بوئین‌ علیا» دفن شده‌اند. پیش خودم فكر كردم هرچه باشد آن‌ها هم وطن هستند و حتماً خانواده‌هایی دارند كه منتظر جنازه‌هایشان هستند. غیر از این، همكارم در نیروهای مخصوص بودند. بوئین علیا از پادگان فاصله زیادی داشت. برای رفتن به آن‌جا باید با احتیاط كامل حركت می‌كردم. ستون سنگینی را به سمت ده حركت دادیم. صدنفری می‌شدیم. هم از بچه‌های ارتش و هم سپاه. هفده، هجده ماشین داشتم و اسكرپین و تانك هم بود. هفت ده را پاكسازی كردیم تا به بوئین علیا رسیدیم. به ما گفتند جنازه‌ها در بوئین سفلی دفن هستند. حركت كردیم سمت آن‌جا. صدمتری بود تا به محل دفن برسیم، لندوری را دیدم كه میان درخت‌ها پنهان كرده بودند. لندور نو بود. گفتم: «بچه‌ها این حتماً سر باطری‌اش مشكل پیدا كرده یا بنزین تمام كرده طوریش نیست.»
به ستوان سیفی گفتم: آقا مجید! تا ما جنازه‌ها را در می‌آوریم و تو آمبولانس می‌گذاریم شما این ماشین را آماده كن تا همراه خودمان ببریم.
بچه‌های دیگر هم همراهمان بودند. منتهی من با ستوان مجید سیفی راحت‌تر بودم. بچه مؤمنی بود و از همان اوایل با صیاد كار می‌كرد. باز هم به ستوان تأكید كردم خیلی مواظب باشد.
رفتیم قبرها را شناسایی و نبش قبر كردیم. جنازه‌ها را بیرون آوردیم. مطمئن كه شدیم خودشانند آن‌ها را داخل آمبولانس گذاشتیم. یك ماهی می‌شد زیر خاك بودند و حسابی بو می‌دادند. هنوز كارمان تمام نشده بود كه دیدم دودی از اطرافمان به آسمان بلند شد. دقت كه كردم دیدم از محل لندور است. ماشین داشت در آتش می‌سوخت متوجه اصل قضیه نشدم.
- آقا مجید چی شده؟!
برایم توضیح داد.
بین ما برادری از بچه‌‌های ارتش بود كه پنجاه سالی داشت. بازنشست شده بود. اما، دوباره به خط مقدم برگشته بود. آدم متدینی بود اما نمی‌دانم چرا وقتی آمده بود نزدیك ماشین گفته بود بهتر است آن را آتش بزنند. این را كه شنیدم اعصابم خرد شد. خیلی ناراحت شدم.
- آخر این چه كاری بود كه كردید؟ من مسئول این ستون هستم .جان تك تك شماها به عهده من است. می دانید این كار چه عواقبی می‌توانست داشته باشد.
حسابی جوش آورده بودم. اما خوب به هر حال باید ستون را حركت می‌دادیم و برمی‌گشتیم. هنگام حركت به بچه‌ها گفتم: «با این دودی كه بلند شده حتماً ضدانقلاب متوجه شده، تو جاده كمین می‌خوریم، خیلی مراقب باشید.»
ستون را سپردم به شهید حسین معصومی از افسرهای زرنگ و انقلابی. بچه چیذر بود و در سوسنگرد شهید شد. جنازه‌اش در همان چیذر دفن است. تیمی داشت از بچه‌های جسور و شجاع. ته ستون را كه سپردم به او تقریباً خیالم راحت شد هر اتفاقی بیافتد او ستون را جلو می‌كشاند.
- خودم همراه بچه‌های سپاه رفتم سرستون. سوار استیشن بودم به همراهانم گفتم: هر وقت كمین خوردیم تا گفتم همه بیرون می‌پرید.
آرایش كمین باید ساعتی باشد یعنی افراد مثل شماره‌های ساعت از 1 تا 12 روی زمین قرار می‌گیرند. یك دایره كامل. اگر چهار نفر باشند روی شماره‌های 12، 3، 6، 9 و اگر بیشتر نزدیك‌‌تر. وقتی حمله دشمن شروع می‌شود هركس متوجه روبرو است و به پشت سركاری ندارد حتی اگر از آن طرف شلیك شود. حركت كردیم دقیقاً همان اتفاقی كه باید به وقوع پیوست. اولین گلوله دقیقاً از بالای ماشین ما رد شد.
فعلاً می‌رویم جلوتر ما سرستون هستیم.
همان لحظه با پادگان تماس گرفتم و به آن‌ها اطلاع دادم كمین خورده‌ایم، چند هلی‌كوپتر بفرستند. دومینگلوله هم از بالای سرمان رد شد پیچی جلویمان بود.
- این دومی بود، سومی كه آمد همه می‌پریم بیرون به احتمال زیاد سرهمین پیچ حمله اصلی را شروع می‌كنند.
حرفم تمام نشده بود كه سومی هم شلیك شد.
- بپردید بیرون! آرایش ساعتی یادتان نرود!
علت اصلی شلیك‌های با فاصله را می‌دانستم. ضدانقلابیان چون فاصله‌شان با ما و همین‌طور با خودشان زیاد بود با این شلیك‌ها همدیگر را از حضور ما خبردار می‌كردند دوباره فریاد زدم: «بپرید بیرون!»
لحظه اول همه ترسیده بودند. كسی از ماشین بیرون نپرید.
- مگر با شما نیستم.
حجم شدید آتش روی سرمان ریخت. دیدم این طور نمی‌شود. با دست محكم پشت كله هر كدامشان زدم تا حالشان جا بیاید. كمی حالشان جا آمد. یكی یكی با زور از ماشین پرتشان كردم بیرون. به راننده گفتم: «ماشین را ببر 30 متر جلوتر نگه‌‌دار.»
ما كه بیرون آمدیم ستون ایستاد و همه از ماشین‌ها پریدند بیرون دشمن از بالای ارتفاعات با دوشكا كالیبر پنجاه ما را می‌زد. بالای ارتفاعات را به دقت بررسی كردم و محل تجمع آن‌ها را پیدا كردم. شلیك كردم سمتشان. اما فایده‌ نداشت. باید با سلاح سنگین شلیك می‌شد. دویدم سمت تانك اما متوجه شدم تانك دارد صحنه را ترك می‌كند پریدم. درش را باز كردم سرگردی داشت آن را هدایت می‌كرد از نیروهای مخصوص بود اسلحه‌‌ام را طرفش گرفتم.
- اگر بخواهی فرار كنی همین‌جا می‌كشمت.
من را كاملا می‌شناخت و می‌دانست شوخی نمی‌كنم. گفتم: «مردحسابی! جان این همه آدم در خطر است آن وقت تو داری فرار می‌كنی؟»
- چشم! هرچه شما بگویید.
- زود پیاده شو و نیروهایت را آرایش بده.
با ترس و لرز رفت سراغ نیروهایش، شهید معصومی از نیروهای او بود اما این كجا و آن كجا؟! تانك از مسیر خارج شده بود، به دو تا از بچه‌ها به نام «ابوالحسنی» و «غلام حسینی» گفتم: «كالیبر 50 را برگردانید سمت كوه.»
محل كمین را نشانشان دادم. آن‌ها هم با تبحر نشانه گرفتند. همین كه شروع كردند، آتش ضد انقلاب قطع شد. وقت خوبی بود كه ستون را حركت دهم. خواستم بروم سر ستون و به بچه‌ها بگویم استیشن را حركت دهند اما ناگهان باران گلوله بود كه به سمتم می‌آمد. انگار تنها من را نشانه گرفته بودند. رگبار قطع نمی‌شد، شیرجه زدم روی زمین. خودم را كه انداختم زمین گلوله‌ای آمد و پاشنه كفشم را برد. اول فكر كردم به پایم خورده چون خیلی می‌سوخت اما نه، تنها ته پوتینم را برده بود. بچه‌ها خیلی ترسیدند.
- چی شد حاجی؟
- هیچی، حركت كنید.
لنگ لنگان خودم را به استیشن رساند. همان لحظه دو تا هلی‌كوپتر در آسمان پیدا شدند. بچه‌ها خیلی خوشحال شدند. خلبان‌ها هم حسابی خدمت ضد انقلابیون رسیدند. یكی دو راكت رها كردند آن‌ها حسابی از كبری می‌ترسیدند و هر وقت در آسمان پیایشان می‌شد، عروسی بچه‌ها و عزای ضد انقلابیون بود. نیروهای كمكی «اصغر نوری» هم پیدایشان شد. یكی از بچه‌ها كه اسمش كامران بود از جایش پرید و گفت: «آخ جان»
داد زدم: بخواب !
هنوز حرفم تمام نشده بود كه رگباری آمد و گلوله‌ خورد به باسنش.
- حقت بود.
فریادش به آسمان بلند شد، نمی‌توانستیم جلو خنده‌‌مان را بگیریم. به هرحال با رسیدن نیروهای كمكی و هلی‌كوپترها امنیت برقرار شد. ضد انقلاب فرار را بر قرار ترجیح داد. هنگام حركت پرسیدم: «غیر از كامران هم، كسی مجروح شد؟»
- بله
- كی؟
- همین بنده خدا
دیدم به هر دو بازوی كسی كه ماشین را آتش زده بود و موقعیت ما را لو داده بود، تیر خورده. همان دست‌هایی كه ماشین را آتش زده بود. رو كردم به آسمان و گفتم:
- خدایا! ما راضی به این نبودیم.
هر دو را سوار آمبولانس كردیم و فرستادیم برای معالجه. می‌خواستیم، حركت كنیم كه یكی از بچه‌های بسیجی فریاد زد: «من می‌دانم. ما را از همین ده بوئین علیا لو داده‌اند.»
بعد هم یك آر-پی‌-جی برداشت و به سمت ده رفت. روستا نزدیك ما، درست پائین پایمان بود. خیلی عصبانی بود. دویدم دنبالش. هشتصد متری دویدم تا بهش رسیدم.
- كجا داری می‌روی؟ این كار را نكن. الان می‌رویم و با آن‌ها صحبت می‌كنیم.
همین كار را هم كردیم. موقع برگشت به روستای بوئین علیا رفتیم. همه اهالی را در میدان ده جمع كردیم. ماموستا هم آمد.
-ببینید! ما در اصل برای رهایی شما آمده‌ایم نه برای ایجاد مزاحمت. صحیح نیست كه كسی از شما محل ما را به ضد انقلاب لو بدهد، این به ضرر خودتان تمام می‌شود.
دست آخر از ماموستا، از معلم ده و از همه تشكر كردیم و حركت كردیم. بعدها فهمیدیم همان بومی كه ما را لو داده بود در یكی از درگیری‌های طرف ده «عباس‌آباد» كشته شده.
خلاصه جنازه‌ها را با هر زحمتی بود به تهران فرستادیم اما بعد خبری را شنیدم كه خستگی كل عملیات به تنم ماند. هدف اصلی من رساندن جنازه‌ها به خانواده‌هایشان بود. اما یكی از مسئولین پادگان، سهل‌انگاری كرده و آن‌ها را در قطعه افراد گمنام دفن كردند. خبر را وقتی شنیدم كه كار از كار گذشته بود.

ادامه دارد


ویژه‌نامه سی سالگی دفاع مقدس در خبرگزاری فارس
جستجو در وبلاگ
درباره من
موضوعات
لینک های مفید
فروشگاه مجله و کتاب الکترونیکی کیوسک 724
گالری والپیپر و عکس پس زمینه والپیپرهای ایرانی
قالب های حرفه ای وبلاگ
مجله تفریحی سرگرمی جزیره نشین
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :