تبلیغات
دفاع مقدس ، شرافت و شجاعت مظلومانه - خاطرات شهید غلامرضا خلیلی/6

دفاع مقدس ، شرافت و شجاعت مظلومانه

با یاد آن روزهائی که مرد از نامرد تشخیص داده می شد . گروه پژوهشی معارف انقلاب اسلامی شهرستان آران و بیدگل

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 8 دی 89 13:15
فكر كردند من هم جنازه ام

خبرگزاری فارس:احتمال می دادم به جنازه‌ها هم شلیك كنند. همین طور هم شد به یكی دوتا از مجروحان و شهدا شلیك كردند. تو دلم گفتم:« خدایا! رحم كن.»گمانم چون چشم مصنوعی‌ام رو به آسمان بود و این چشم حالتی دارد كه انگار خونی است فكر كردند من هم جنازه‌ام.

شاید اغراق نباشد اگر بگویم به اندازه موهای سرم كمین خوردم. جالب این كه، بیشتر موارد وقتی با دیگران بودم این اتفاق می‌افتاد. به طور طبیعی بیشتر كمین‌ها پس از انجام عملیات‌ها بود و زمانی خطرناك‌تر می‌شد كه عملیات ما با موفقیت تمام می‌شد، چرا كه نیروها در این طور مواقع احتیاط لازم را از دست می‌دهند و شرایط منطقه را در نظر نمی‌گرفتند. همیشه می‌گفتم مردن در زمان حمله 10 درصد و در موقع برگشت 100 درصد ناحق است. در بازگشت از یكی از عملیات‌های موفق، كمین سختی خوردیم. بیش از 40 نفر بودیم با سه ماشین، برادران كاظمی و تاجیك هم با ما بودند. من در ماشین دوم بودم كه یك "آرو " بود. با فاصله 50 متر از هم حركت می‌كردیم. تیربار روی ماشین اول قرار داشت. به پیچی رسیدیم، ماشین اول كه از پیچ رد شد، ضد انقلاب حمله‌شان را شروع كردند. روی ارتفاعات بالای سرمان به حالت Z دو به دو مستقر شده بودند. همین كه اولین گلوله شلیك شد همه پریدند پائین. در این طور مواقع بهترین كار پیدا كردن یك سرپناه است منتهی نباید آن قدر زمین‌گیر شد كه دیگر نشود حركتی كرد. مواظب بودم بچه‌ها خیلی پراكنده نشوند. و با اشاره و فرمان‌هایی كه می‌دادم تلاش می‌كردم آرایش نظامی افراد حفظ شود. حالا باران انواع و اقسام گلوله‌ها روی سر ما می‌بارید. جایی كه من بودم 10 متری با جاده فاصله داشت. از همان جا بچه‌هایی را كه موقعیت بهتری داشتند به سمت جلو هدایت می‌كردم. ناگهان بالای ران پای راستم سوزشی را احساس كردم. خون داشت از پایم بیرون می‌ریخت. نگذاشتم بچه‌ها بفهمند. به كاظمی و تاجیك گفتم: "بكشید جلو "
حالا بعضی از بچه‌ها در موقعیتی بودند كه بتوانند از كمین خارج شوند.
- شما چه كار می‌كنید؟
- فعلا مواظب باشید، كسی متوجه نشود من زخمی شده‌ام.
- ماشین‌ها دارند حركت می‌كنند. شما چه كار می‌كنید؟
درد هرلحظه بیشتر می‌شد. تیر كلاشینكف به طور مستقیم به رانم خورده بود و غیر ممكن بود با آن حال بتوانم تا ماشین بروم.
- من خودم را می‌كشم، بالا شما زودتر بروید.
آن هائی كه زخمی نشده بودند به سمت ماشین‌ها حركت كردند. دور و بر من خالی شد. انگار ضد انقلاب متوجه شده بود كه زخمی شده‌ام چون حجم شدیدی از آتش به سمن من می‌آمد. تركشی خورد به بازوی چپم. خون از آن بیرون زد. آن هائی كه سالم بودند سوار ماشین شده بودند و رفته بودند. ضد انقلاب از بالا داشت به طرف پائین می‌آمد. با پای چپ و دست راستم، خود را تكان دادم. دیگر به هیچ چیز فكر نمی‌كردم جز این كه خودم را بالا كشیده و پناه بگیرم تا آن‌ها من را نبینند.
در ذهن من همیشه اسارت چیز بد و ناپسندی بود. آن موقع من اسیر شدن را مثل الان كه اسرا به صورت آزاده درآمده‌اند و جزو ذخایر انقلابند، نمی‌دیدم. مسئول عملیات مشترك سپاه و ارتش در منطقه بودم و با توجه به گذشته‌ای كه داشتم به هیچ قیمت حاضر نبودم اسیر شوم. اتفاقا روزی به حاج آقا ناطق خبر می‌رسد: "خلیلی اسیر شده "
ایشان گفته بود: "محال است. روحیه‌اش را من می‌دانم اگر به لحظه آخر برسد صددرصد كاری می‌كند او را بكشند. "
یقینا آن لحظه داشتم همین فكر را می‌كردم. تصمیم گرفته بودم اگر نزدیكم شوند آن قدر سمتشان شلیك كنم تا من را بزنند. با هر مشقتی بود خود را از پیچ كوه بالا كشیدم، درد هر لحظه بیشتر می‌شد و با هر حركت ضرباتش سنگین‌تر می‌شد. بالاتر كه رفتم چشمم به شیاری افتاد. با هر زحمتی بود خودم را انداختم توی آن. حالا ضد انقلاب رسیده بودند به محوطه ای كه ما كمین خورده بودیم. همه به جز چهار نفر از بچه‌های زخمی رفته بودند. آن‌ها را اسیر كردند با تحكم و برخورد بدی بردنشان. چند لحظه‌ای در محوطه گشتند تا شاید كس دیگری را پیدا كنند اما خوب آن‌ها هم می‌ترسیدند، بچه‌های ما برگردند، برای همین زیاد نماندند. زود منطقه را تخلیه كردند و به جای بانه به دهی به نام "ساوان " رفتند.
همین كه رفتند خودم را سر دادم میان شیار عمیق‌تری تا هم استتار كامل‌تری داشته باشم و هم جاده را ببینم. من هم مثل ضد انقلاب منتظر بودم بچه‌ها برگردند. اما بعدها فهمیدم آن‌ها فكر كرده بودند من در درگیری شهید یا دست كم اسیر شده‌ام و به همین خاطر حتی فكر برگشتن را هم نكرده بودند. تا عصر منتظر بودم ساعت‌ شش و نیم - هفت، مطمئن شدم بچه‌ها دیگر نخواهند آمد. حالا درد به نهایت خودش رسیده و خون زیادی هم ازم رفته بود طوری كه هر لحظه قوای بدنم تحلیل می‌رفت.
لحظه اولی كه خودم را داخل شیار انداختم و ضد انقلاب رفتند. به درگاه خدا شكرگذاری كردم. هوا تاریك كه شد به خودم گفتم هر طور شده باید خودم را تا صبح نگه دارم. می‌دانستم در این لحظات دشمن اصلی انسان از دست دادن امید و تسلیم شدن به ناامیدی است. این بود كه سرم را با هر چیزی كه می‌شد گرم كردم. اول سعی كردم ببینم چه قدر می‌توانم بدنم را تكان دهم و كجاهایم زخمی شده می‌دانستم فقط نباید خوابم ببرد. به خدا گفتم: "این بار هم جانبازی را با شهادت عوض كردم! "
البته بعضی فكرها هم به سرم می‌زد كه دست خودم نبود،‌ مثلا فكر به زن و بچه، بارها این مساله چه قبل از این واقعه و چه پس از آن برایم رخ داده بود. زمان‌هایی كه باران گلوله بر سرم می‌بارید، به فكر زن و بچه‌ام كه چه قدر به من وابسته بودند،‌ می‌افتادم و همه چیز را فراموش می‌كردم تا این كه ناگهان آتش قطع می‌شد و همه چیز آرام می‌گرفت. هر چند شب سردی بود اما سردی بدن من بیشتر، از خونی بود كه از آن رفته بود. از چند نقطه بدنم خون می‌آمد و من فقط توانسته بودم چفیه‌ام را به پایم ببندم كه همان لحطه اول غرق خون شده بود. چند باری تا آستانه خوابیدن رفتم اما به خود نهیب می‌زدم .فكرم را مشغول انواع نقشه‌ها برای پائین رفتن و رسیدن به پایگاه می‌كردم. لحظاتی هم خودم را با زخم‌هایم سرگرم می‌كردم. مثلا اول به پایم فكر می‌كردم. آن را تصور می‌كردم. نگاهش می‌كردم بعد بازوی چپم را و بعد دنبال زخم‌های دیگر می‌گشتم. تا صبح سه بار ماشین از جاده رد شد. اما در خودم آن قدر توانایی نمی‌دیدم كه بروم پائین. تازه معلوم نبود خودی باشند، كه اگر هم بودند در آن تاریكی شب ممكن بود به طرفم شلیك كنند. به همین خاطر فكر كردم به خطرش نمی‌ارزد! ساعت‌ها گذشت. با همه فشاری كه به خودم می‌آوردم لحظه‌ای خوابم برد. نمی‌دانم چه قدر گذشت. ناگهان صورتم كمی خیس شد و از خواب پریدم. شبنم بود. رطوبتی بود كه در طول شب جمع شده بود یك قطره‌اش افتاده بود روی صورتم. به حال آمدم آسمان را نگاه كردم. هوا داشت روشن می‌شد. فكر كردم تا هوا كاملا روشن نشده باید خودم را بكشانم پائین لب جاده. طراوت آن شبنم صبحگاهی، انگار نیروی تازه‌ای در جانم ریخته بود! حركت كردم. دید به جانم دوید اما به آن فكر نمی‌كردم. تنها به این فكر می‌كردم كه باید نجات پیدا كنم. هرچند متر تحلیل می‌رفتم و بالاجبار صبر می‌كردم و دوباره راه می‌افتادم. فاصله شصت، هفتاد متری تا لب جاده یك ساعت طول كشید.
پائین‌تر از سطح جاده شیاری بود كه اگر به صورت درازكش در آن پنهان می‌شد ممكن نبود دیده شوم. هوا داشت رو به روشنی می‌رفت و حتما رفت و آمدها بیشتر می‌شد. پرواضح است كه ترجیح می‌دادم ماشین خودی باشد نه ماشین‌های ضد انقلاب!
هوا دیگر گرگ و میش بود. چند لحظه‌ای گذشت. متوجه شدم از انتهای جاده سقز یك ماشین دارد می‌آید. یك لندرور كه اتاق نداشت و پشتش باز بود. فكر كردم در این موقع صبح حتما باید خودی باشد چون از سمت سقز و گردنه خان می‌آمد. چراغش هم خاموش بود. از شیار آمدم بیرون و كنار جاده دراز كشیدم. ماشین رسیده بود به من. هر چه در توان داشتم در گلویم ریختم و فریاد زدم "ایست! "
بلافاصله یك تیر هم در كردم، سینه‌ام را از لب جاده بالا آوردم. همین طور ژ - سه‌ام را تا دیده شود. تیر كه شلیك شد ماشین كنار كشید و نگه داشت.
خودم هم نمی‌دانستم این همه نیرو را از كجا آورده بودم. هنوز نمی‌دانستم خودی هستند یا نه. از ماشین آمدند بیرون دو نفر بودند لباس محلی تنشان بود دقت كردم آشنا نبودند.
- اسلحه تان را بیندازید زمین.
كلاش داشتند كه انداختند. حسابی ترسیده بودند. شاید فكر می‌كردند عده زیادی هستیم و تو كمین افتادند.
دستهایتان را ببرید بالا.
هر چه می‌گفتم گوش می‌كردند هنوز خوابیده بودم كنار جاده
- برگردید و دستهایتان را بگذارید روی تخته سنگ‌ها.
برگشتند با زحمت خودم را كمی جابجا كردم نقشه‌ها بود كه همین طور پشت سر هم می‌آمد تو ذهنم.
- آقایی، تو!
یكی‌شان برگشت. همان كه پشت فرمان بود.
- برو طناب ماشین را بردار و دست دوستت را ببند. بی هیچ حرفی كاری كه گفته بودم كرد.
- می‌آیم امتحان می‌كنم كلكی در كنار نباشد.
كارش تمام شد.
- خودت هم برو وایستا كنار كوه و رویت را بكن به آن طرف.
حالا هر دو پشتشان به من بود. عرض جاده سه، چهار متری بیشتر نبود. به هر جان كندی بود خودم را رساندم بهشان. دست بردم به طناب تا بینیم دستش را محكم بسته یا نه. محكم بود. اسلحه‌شان را برداشتم و انداختم روی شانه‌ام.
- برو به خواب تو ماشین
به آن یكی گفتم كه دستش بسته بود. به دیگری گفتم: اگر حركت كنی...
و نوك اسلحه را نشانش دادم. خیلی بیشتر از آن، ترسیده بود كه بخواهد عكس العملی نشان دهد. آن كه دستش بسته بود رفت خوابید تو قسمت باز ماشین، با زحمت خودم را كشاندم بالا و رفتم روی بار كنارش نشستم. و روی كردم به دیگری و گفتم:
- خیلی آرام می‌روی پشت فرمان می‌نشینی و می‌روی پادگان مطمئن باش كوچكترین حركت مشكوكی بكنی شلیك می‌كنم.
مثل یك بره آرام رفت نشست پشت فرمان! حركت كردیم. تا بانه هفت، هشت كیلومتر بیشتر نبود. یك ربع بعد رسیدیم توی میدان اصلی شهر كه مقر سپاه بود. بچه‌ها من را كه می‌دیدند ریختند دور ماشین.
- تو زنده‌ای؟!
- همه جا پخش شده كه تو شهید شدی!!
جا برای حرف بیشتر نبود. وضع پایم را كه دیدند هلیكوپتری آماده كردند. ساعتی بعد سوار شدیم و رفتیم مراغه آن جا سوار هواپیما شدم و به سمت تهران حركت كردیم. خبر به تهران رسیده بود. اتاق عمل را آماده كرده بودند. از فرودگاه یك راست رفتیم بیمارستان، پزشك معالج، دكتر فرودی بود. عمل موفقیت آمیز انجام گرفت.
به هوش كه آمدم اولین كارم تلفن زدن به خانه بود. كسی گوشی را بر نداشت چند دقیقه بعد باز هم زنگ زدم ولی باز هم كسی نبود یكی دو ساعت بعد چند نفر از دوستان به عیادتم آمدند.
- حالت چه طوره مرد؟ ما كه تو تمام شهر خبر شهید شدنت را پخش كردیم.
- همه جا؟!
- حتی دیروز به خانواده‌ات هم گفتیم.
حسابی جا خوردم. دكتر را خواستم بهش گفتم: آقای دكتر! من هر طور شده باید بروم خانه.
- الان بعد از عمل؟!
از من اصرار و از او انكار تا بالاخره راضی شد!!!
- فقط برای یكی دو ساعت، زود برمی‌گردی.
آمبولانس را آماده كردند و من را سوارش كردند فكر كردم حالا كه خبر كشته شدن من را شنیده‌اند حتما به خانه پدر خانمم رفته‌اند. یك راست به آن جا رفتیم. آمبولانس سر كوچه نگه داشت. ابتدا برای آن كه نشان دهیم طوریم نشده خواستم با عصا بروم. اما خیلی درد داشتم و نشد. سوار ویلچرم كردند با ولیچر وارد كوچه شدم. مادر خانمم همسایه‌ای به نام اشرف خانم داشت. كه من را كاملا می‌شناخت. داشت از تو كوچه رد می‌شد، من را كه دید اول ایستاد بعد فریادی كشید و غش كرد. كوچه شلوغ شد و ریخت به هم. دو سه نفری از زنان‌های همسایه ضعف كردند. به آستانه در خانه كه رسیدم مادر خانمم را دیدم. او هم حالش بد شد. همه فامیل آن جا جمع شده بودند و داشتند برایم عزاداری می‌كردند. همسرم و بچه‌هایم هم بودند. صحنه غریبی بود. خوشحال بودیم اما از طرفی نمی‌توانستیم احساساتمان را نشان دهیم!!!
بالاخره با هر زحمتی بود، داخل خانه رفتیم.
- بابا من مجروح شده بودم همین امروز عملم كردند حالا هم باید زود برگردم بیمارستان.
- دیروز خبر شهید شدنت را دادند. داشتیم برایت سوگواری می‌كردیم.
- پس خیلی خوب شد! حداقل به مراسم سوم خودم رسیدم.
حكایتی بود آن روز و نقل ما و گفت و گوهای شتاب زده كه نمی‌شد جلویش را گرفت. تا چشم به هم زدم 5 ساعت گذشته بود. باید بیمارستان بر می‌گشتم.
فردای همان روز قصد كردم بروم منطقه ولی نه دكتر‌ها گذاشتند و نه خانواده. سیزده روز ماندم و دوباره به كردستان برگشتم.
كارهای قبلی را پی گرفتم. گشت‌های روزانه، و پاكسازی ضد انقلاب، در یكی از گشت‌ها، روزی به دهی رفتیم به نام "آرمرده " قبل از ورود كل منطقه را محاصر كردیم. وارد كه شدیم قبل از رسیدن ما ضد انقلاب‌ فرار كرده بودند. كارها تمام شده بود و باید بر می‌گشتیم. هر كس سوار وسیله‌ای شد و راه افتاد. از ده بیرون آمدیم در جاده به سمت پادگان می‌راندیم. ناگهان یكی از بچه‌ها گفت: "دیدید چه طور شد؟! "
- ها؟
- دو نفر از بچه‌ها جا ماندند.
ماشین را نگه داشتیم.
حالا چه كار كنیم؟
تا پادگان 10 دقیقه بیشتر راه نمانده بود گفتم: "من پیاده می‌شوم شما و آنها را بیاورید. "
پیاده شدم. آنها رفتند. به دور و بر نگاهی كردم فكر كردم بهتر است بروم روی تپه و منطقه را شناسایی كنم. از تپه رفتم بالا و دقیق منطقه را زیر نظر گرفتم.
ماشین را دیدم كه از دور دارد می‌آید آهسته از تپه پایین آمدم. به یال كوه كه رسیدم ماشین پایین پایم بود اما از سرعتش كم نكرد. با كمال تعجب دیدم دارد از جلویم رد می‌شد. در ماشین شهید تقی زهرابی هم بود.
- تقی! تقی!
اما هر چه فریاد زدم فایده‌ نداشت بعدها فهمیدم آن ها من را كنار جاده ندیده‌اند و فكر كرده‌اند كه من با وسیله دیگری خودم را به پادگان رسانده‌ام. هنوز در یال كوه بودم، داشتم با تعجب جاده را نگاه می‌كردم كه ناگهبان صدای تیر اندازی بلند شد. متوجه شدم تیرها دارد به سمت من می‌آید به سرعت دویدم بالای كوه و سنگر گرفتم. تازه متوجه شدم ضد انقلاب كمین زده‌اند.
بدجوری گیر افتادم. كاملا تنها بودم و مشخص نبود از كجا دارند شلیك می‌كنند. صدای گلوله كه بلند شد هلی كوپتر كبری كه همراه ستون بود روی سرم آمد. خلبانش فرمانده عملیات كبری در سقز و بانه و آدم شجاعی بود. با علامت دست باز با او تماس گرفتم.
- من این جا هستم ناصر! روی تپه
- شما این جا چه كار می‌كنید قربان!
- این جا گیر كرده‌ام. همه رفته اند
- حالا من چه طور شما را ببرم.
هلی كوپتر نمی‌توانست در چنین جایی بنشیند. از طرفی ضد انقلاب هم مرتب به سمت من تیر اندازی می‌كرد. گفتم: "كافیست آن قدربیایی پایین كه دستهایم به اسكیت برسد. "
اسكیت همان پایه‌هایی است كه هلی كوپتر با آن روی زمین می‌نشیند.
هلی كوپتر كم كم آمد پایین تیر اندازی شدیدتر شد. ناصر هم به سمت آنها تیر اندازی می‌كرد آن قدر آمد پایین كه توانستم اسكیت‌هایش را بگیرم.
- حركت كن! یك راست برو پادگان.
جوان‌‌های امروزی حتما كلی فیلم آمریكایی "راكی " و "رمبو " دیده‌اند كه پر است از دروغ‌ و كلك‌های سینمایی. اما آن روز همه دیدند من مسیری چند كیلومتری را زیر هلی كوپتر بودم و وسط پادگان پریدم روی زمین. هر چند این حركت در برابر رشادت‌های رزمندگان در طول زمان جنگ قطره‌ای بود از دریا!
وضعیت ضد انقلاب طوری نبود كه یك جبهه واحد تشكیل داده باشند و همه از یك طریق فرمان ببرند. هر طایفه‌ برای خودش گروهی درست كرده بود، رئیس داشت و تقریبا مستقل عمل می‌كرد. از آنجایی كه من با روحیه این افراد كاملا آشنا بودم سعی می‌كردم با بعضی از آنها رابطه برقرار كنم و اگر شد معامله‌هایی با آنها انجام دهم! اسیری رد و بدل كنیم اطلاعات بگیریم و سایر موارد.
یكی از رابطه‌های ما كسی بود به نام "جلال كلانتر " كه عضو گروهك كومله بود. من اول با برادرش "حسن كلانتر " كه مرد قد بلندی بود آشنا شدم. حسن سیاسی نبود و در بانه با زن و بچه‌اش به دامداری و كشاورزی مشغول بود. نه این طرفی بود و نه آن طرفی. آدم خوب و زحمت كشی بود. از طریق او با برادرش جلال آشنا شدم كه آدم قد كوتاه و چاقی بود او به این ترتیب برای تبادل اسرا و بعضی مسائل دیگر، رابطه من و ضد انقلاب شد.
روزی جلال به من گفت: شیخ جلال حسینی برادر عزالدین حسینی می‌خواهد با من ملاقات كند. شنیده بودم با سایر گروه‌ها به هم زده است.
ممكن است بتوانم تشویقش كنم تسلیم شود. آن موقع من فرمانده عملیات مشترك سپاه و ارتش در منطقه بودم. مساله را با صیاد در میان گذاشتم او هم موافقت كرد، ولی گفت خیلی مراقب باشم.
محل ملاقات دشتی بود كنار جاده، 17 كیلومتری بانه. می‌بایست تنها می‌رفتم. افراد شیخ كه در ارتفاعات مستقر بودند خواستند خلع سلاحم كنند كه گفتم: من هیچ وقت بدون اسلحه جایی نمی‌روم.
كلت كمری‌ام همراهم بود. كاردی هم پنهان كرده بودم. راضی شدند و صحبت شروع شد. داشتم متقاعدش می‌كردم، به او گفتم: اگر با نیروهایت تسلیم شوی قول می‌دهم برایت امان نامه بگیرم. در همین فاصله كه هنوز صحبت‌هایمان به نتیجه نرسیده بود. ناگهبان بالای سرمان دو هلی كوپتر پیدا شدند دیگر از این بدتر نمی‌شد.
- به ما خیانت كردی‌ها؟
حسابی عصبانی شده بود.
- چی داری می‌گی؟ خوب اگر الان شلیك كنند كه خودمم از بین می‌روم.
ترسیده بودند. دنبال جایی می‌گشتند تا پنهان شوند افرادی كه بالای ارتفاع بودند جایی برای پنهان شدن داشتند اما ما كه پایین بودیم باید فكری به حال خودمان می‌كردیم. هاج و واج داشتند آسمان را نگاه می‌كردند و نزدیك شدن هلی كوپترها را می‌پاییدند!
- باور كنید كار من نیست.
همین طور كه مثل مجسمه ایستاده بودند، گفتم: حالا چرا همین طور بدون حفاظ ایستاده‌اید، لااقل بیایید زیر پل. هنوز سوءظن داشتند اما چاره‌ای هم نداشتند به خود جلال حسینی گفتم: بیا وایستا كنار پایه پل. مطمئن‌تر است. آمد ایستاد او زیر یك پایه پل و من زیر پایه دیگر.
جلال گفت: من می‌دانم كار توست.
هنوز حرفش تمام نشده بود كه یكی از هلی‌ كوپترها راكتی رها كرد. راكت شعله كشان آمد و از زیر پل رد شد و طرف دیگر منفجر شد. هلی‌كوپتر مانوری روی پل داد و بعد رفت.
گفتم: چیزیت نشد آقای حسینی؟
-نه. تو چی؟
-الحمدالله چیزیم نشد.
حالا انگار باور كردند كار من نبوده، چون شوخی نبود. اگر راكت چند متر این طرف‌تر می‌خورد همه‌مان رفته بودیم روی هوا.
جلال گفت: حرفت را باور كردیم.
پرسیدم:خوب نتیجه حرف‌هایمان چه شد.
گفت: حالا باید فكرهایمان را بكنیم.
بعد به آسمان اشاره كرد و گفت: اما با این قضیه....
متوجه شدم كل ملاقات به احتمال زیاد بی‌نتیجه می‌ماند. من را سوار ماشین كردند و تا جایی آوردند و بعد رها كردند. بقیه راه را خودم تا بانه آمدم. رفتم پیش صیاد. سرهنگ قدركیان هم آنجا بود، همین طور فرمانده سپاه سنندج. نشسته بودند كنار هم و گرم صحبت بودند از ماموریت‌ هلی‌كوپترها می‌گفتند صیاد از سرهنگ پرسید: چی شد؟
سرهنگ قدركیان گفت: هیچی همین طور كه داشتیم می‌آمدیم كنار پل چند نفر با لباس كردی دیدیم خوب از شما اجازه گرفتیم بزنیم كه شما هم اجازه دادید.
صیاد پرسید: زدید؟
-بله یك راكت سمت‌شان شلیك كردم.
چپ‌چپ هر دویشان را نگاه كردم و رو كردم به صیاد و گفتم: دست شما درد نكند. دیگر خودتان ما را می‌فرستید، ماموریت بعد دستور شلیك می‌دهید؟
صیاد با تعجب گفت: چه طور مگر؟
گفتم: بابا كنار پل من بودم و شیخ جلال حسینی. مثلا رفته بودم متقاعدش كنم تسلیم شوند. حالا اگر زده بودید ما را كشته بودید چی؟
همه زدیم زیر خنده و خدا را شكر كردیم كه این خطر هم از بیخ گوشمان گذشت.
نیمه اول سال 59 بود. تصمیم گرفته شد شهر "سردشت " هم پاكسازی شود. تا آن موقع سردشت در دست ضد انقلاب بود و هیچ نیروی پیاده‌ای به آن سمت حركت نكرده بود. تنها با هلی‌كوپتر، آذوقه و وسایل به پادگان سردشت می‌رساندیم.
طرح گسترده‌ای ریخته شد. قرار شد ستونی از پیرانشهر به سمت سردشت و یك ستون از مریوان برود، از بانه هم ستون ما به فرماندهی شهید صیاد شیرازی حركت كند. به مقیاس درگیری‌های آن زمان، ستون عظیمی بود. یك گردان پیاده هم از 55 هوابرد، توپخانه و واحدی از برادرهای سپاه كه صد نفری می‌شدند تشكیل شد.
ستون حركت كرد. تا سردشت 70 كیلومتر راه بود بیست كیلومتر كه از بانه حركت كردیم توپخانه را مستقر كردیم و نیروهای پیاده به راهشان ادامه دادند.
هفت، هشت كیلومتر دیگر را هم بدون حادثه خاصی ادامه دادیم. در همین زمان یكی از هلی‌كوپترهای خودمان كه داشت بالای سرمان مانور می‌داد دچار مشكل شد. درست متوجه نشدم چه اتفاقای افتاد. گمانم خواست راكتی شلیك كند كه گیر كرد. به یك سمت كج شد و بعد سقوط كرد و منفجر شد.تا محل سقوط دویدم اولین نفری بودم كه بالا سر لاشه هلی‌كوپتر رسیدم. متاسفانه خلبان و كمك خلبان شهید شده بودند. جنازه‌ها را گذاشتیم داخل آمبولانس و راهی‌شان كردیم. دو قطعه از هلی‌كوپتر را هم برای مطالعات بعدی برداشتیم. شروع خوبی نبود.
ستون دوباره حركت كرد رسیدیم نزدیك جاده "سیدصارم " جاده‌ای بود كه به طرف "بلكه " و "آرمرد " و خود عراق می‌رسید.نزدیك‌ترین راه برای ما بود. یك سمت جاده می‌خورد به سردشت و "وارسادین " ما از این محل دور شدیم و آمدیم بپیچیم سمت سردشت.
خوب ما سرستون دو تا اسكرپین داشتیم. تانك داشتیم. 3 كانكس پر از مهمات هم داشتیم و حدود چهل هفت و هشت كامیون كه هم نفر می‌آورد و هم آذوقه. ستون قوی‌ای بود. روی هم رفته 700 نفر بودیم حالا 35 كیلومتر از بانه دور شده بودیم. در همین لحظات خبر رسید بنی‌صدر دستور داده است ستون برگردد. او آن زمان فرمانده كل قوا هم بود. صیاد قبول نكرد یعنی نمی‌شد حالا كه این همه راه آمدیم برگردیم. می‌دانستیم بنی‌صدر در كارش صداقت ندارد. بعدها فهمیدم سرهنگ آرین، فرمانده تیپ 55 كه با ستون ما بود توده‌ای است. او در فرودگاه مهرآباد هنگام فرار دستگیر شد. او فرمانده گردانی بود كه در ستون با ما همراه بود. طبیعی بود عده‌ای هم از نیروهای او در كار اخلال كنند كه در زمانش خواهم گفت. از طرفی 100 نفری از بچه‌ها سپاه كه همراه ما بودند، تازه جایگزین شده بودند و تا حالا اصلا كمین ندیده بودند. در حین حركت تا جایی كه می‌شد آموزش هم صورت می‌گرفت. تیم به تیم می‌فرستادیم شناسایی و پاكسازی تا كمین و ضد كمین را تجربه كنند.
ساعت پنج و نیم، شش بعدازظهر بود تصمیم گرفتیم همان جا اطراق كنیم. مشرف به جایی كه مستقر شده بودیم تپه‌ای بود. صیاد رفت بالای تپه. بالاتر از آن تپه مرتفع‌تری بود. حدود چهارصد، پانصدمتر بین آن دو هم شیار مال‌رو بود. صیاد آمد پایین گفت: پشت این تپه مقر ضد انقلاب است. امشب حتما از این جا حمله می‌كنند.
بعد رو كرد به من گفت:
-غلام!
-بله
-این جا را چه طور می‌شود حفظ كرد؟
-با یك تیم می‌روم آنجا را نگه می‌دارم
-امشب را هر طور شده این جا باید حفظ شود. اگر با خمپاره بروند روی ارتفاع راحت می‌توانند رویمان آتش بریزند.
گفتم: خیالتان راحت باشد. فقط چیزهایی كه می‌خواهم به من بدهید.
یك هلی‌كوپتر خواستم. 12 نفر نیرو و یك تیربار و تا جایی كه می‌شود نارنجك دستی،‌ همه چیز زود حاضر شد. سوار هلی‌كوپتر شدیم و بالای تپه پیاده شدیم هوا داشت تاریك می‌شد و ما هنوز محل را شناسایی نكرده بودیم.به بچه‌ها گفتم دور تا دور قله را شیار بكنند و جا به جا سنگ چین درست كنند. آن ها را طوری چیدیم كه همه به سمت روبرو دید داشته باشد. یعنی یك دایره كامل. یك سرباز را هم با تیربار گذاشته سمتی كه احتمال حمله ضد انقلاب بیشتر بود. گفتم: تا صبح باید چشمتان باز باشد. این جا را باید نگه داریم.
تا ساعت 9 خبری نبود. در این زمان متوجه صدای زنگوله‌ای از دور شدم چشم گرداندم نور ضعیف چراغ قوه‌ای دیده شد.
-همه آماده باشند. مواظب باشید بینمان نفوذ نكنند.
بلند شدم و به یكی‌یكی‌شان، سرزدم و یكی دو جمله باهاشان صحبت كردم. پیش سرباز تیربارچی رفتم و گفتم نقطه امید ما تو هستی‌ها. از این جا مورچه هم رد نشود. خوب.
جواب داد: به كرم مولا هیچ كس نمی‌آید.
همین كه گفت به كرم مولا، خیالم راحت راحت شد.همه جا را چك كردم جایی كه خودم سنگر گرفته بودم جای بدی بود. درست بغل شیاری كه از پایین دره صاف بالا می‌آمد. طرف دیگر هم دره‌ای بود كه من روی دماغه‌اش بودم. تیربار دیگری بغل دستم بود. ساعت یك ربع به ده شد. بی‌سیم هم روشن كنارم بود و هر لحظه با صیاد ارتباط داشتم.
-چه خبر؟
-خیالت راحت امن و امان است.
چیزی به او نگفتم در حالی كه ضد انقلاب داشت بالا می‌آمد. به بچه‌ها تاكید كرده بودم قبل از دستور من نه حركت و نه شلیك كنند.
ساعت 10 شده بود و آنها 15 متری ما بودند.
- آتش.
حجم شدید آتش روی آن ها گشوده شد. فحش می‌دادند و به طرف پایین فرار می‌كردند. انگار شوكه شده بودند.اصلا گمان نمی‌كردند كسی آن جا باشد.
-آتش بس.
رو كردم به بچه‌ها گفتم: اینها حتما برمی‌گردند. من نمی‌خواهم با بی‌سیم باهاتان حرف بزنم شاید بشنوند. هر وقت گفتم آتش " شروع كنید و هر وقت "آتش‌بس " تمام كنید.
نیم ساعتی به آرامی گذشت. ناگهان آر‌پی‌جی بود كه می‌آمد به سمت ما، به خصوص سنگر من كه دماغه دره بود. هیچ كس از جایش تكان نخورد. فقط ریگ بود كه پاشیده می‌شد به اطراف، كوه می‌لرزید. ظرف چند دقیقه، بیست و پنج تا آر‌پی‌جی زدند طرف ما پشت سرش هم خمپاره 60 می‌زدند.
هیچ كس از جایش تكان نخورد، حتی یك گلوله هم نیندازید اصلا بگذارید فكر كنند همه مردیم.
آتش كه قطع شد به همه بچه‌ها سر زدم. متاسفانه یكی از بچه‌ها تركش خورده بود به گلویش و از آنجا گذشته بود و از پس كله‌اش درآمده بود داشت خرخر می‌كرد. صدایش در سكوت كوه می‌پیچید. سرش را بلند كردم و زیر آن چیزی گذاشتم.
مواظب باشید سرش پایین نیاید.
نه وسیله پانسمانی داشتیم و نه پزشكیار. یك چفیه بستم دور گردنش كه دردم خونی شد. با خود گفتم توكل به خدا كه زنده ب‌ماند بعد رو كردم به بچه‌ها و گفتم:
مواظب باشید تا نیامده‌اند جلو كاری نكنید. این دفعه با تفنگ شلیك نكنید به سنگ‌چین‌ها تكیه بدهید و جعبه‌های نارنجك را بگذارید كنارتان و هر وقت گفتم شروع كنید.
همه گفتند: چشم. كه این فرمانبری خیلی ارزش داشت.
صدای پای ضد انقلاب دوباره شنیده شد ده ، پانزده متری رسیده بودند.
-آتش.
بچه‌ها نارنجك‌ها را یكی یكی برمی‌داشتند و پرت می‌كردند سمت آن ها. نارنجك بود كه مثل باران روی سرشان می‌ریخت. بیست، بیست و پنج دقیقه‌ای ما فقط نارنجك پرتاب میكردیم بازوهایم درد گرفته بود. طول پرتاب‌ها از 10 متر بود تا 100 متر. آن شب چیزی حدود 60 نارنجك پرتاب كردم. ضد انقلاب در حالی كه فحش‌های ركیكی می‌دادند فرار كردند. صیاد از پشت بی‌سیم می‌پرسید: در چه حالید؟
-امن وامان- آن نیروهایی كه فرستاده بودی رسیدند. خیالتان راحت باشد.
داشتم بلوف می‌زدم كه اگر دارند می‌شنوند كه تقریبا مطمئن بودم بیشتر وحشت كنند.
تا صبح سه بار دیگر حمله كردند چون منطقه صعب‌العبور بود با الاغ سلاح‌هایشان را حمل می‌كردند. حیوان‌های بیچاره هم گاه پایشان لیز می‌خورد وعرعركنان به پایین دره می‌غلطیدند. هر سه بار با آرپی‌جی و خمپاره 60 تا می‌توانستند ما را زدند. حالا آتش ریختن یك طرف، می‌آمدند پنجاه- شصت متری و هر چه فحش ركیك بلد بودند می‌دادند. نمی‌دانم از كجا فهمیده بودند من بالا هستم مرتب می‌گفتند: فلان فلان شده بیا تسلیم شو وگرنه تكه تكه‌ات می‌كنیم.
از بی‌سیم كه حتما نفهیده بودند چون صیاد اسمی از من نبرده بود. گذاشتم تا جایی كه می‌توانند فحش بدهند و خودشان را خسته كنند. مهم این بود كه ارتفاع را حفظ كرده بودیم. دیگر خبری نشد.
ساعت چهار و نیم صبح كه هوا داشت كم كم روشن می‌شد. دو سه نفری را فرستادم پایین تا خبر بگیرند. صدمتری رفتند پایین بعد برگشتند بالا.
- چه خبره؟
- خبر خاصی نیست. فقط آنقدر خون ریخته اطراف كه نگو.
صیاد دوباره تماس گرفت. گفتم: مطمئنم دیگر برنمی‌گردند اما می‌خواهیم برگردیم.
- چیزی نمی‌خواهی؟
- فقط یك برانكارد. یك زخمی داریم.
خیلی خون ازش رفته بود. اما هنوز زنده بود دیگر صبح شده بود. هلیكوپتر آمد، سوار شدیم مجروح را هم با خودمان آوردیم او را سریع بردند بانه. اما بعد شنیدیم هفت صبح همان روز شهید شده ما تا آن موقع او را زنده نگه داشته بودیم. شاید اگر به سرعت به سنندج یا مراغه می‌رسید زنده می‌ماند اما شاید هم قسمتش این بود. از بچه‌های سپاه همدان بود.
پایین كه رسیدیم اولین نفر كه به پیشوازمان آمد صیاد بود. خیلی خوشحال بود آمد نزدیك و رویم را بوسید.
- جدا رشادت نشان دادی! تا حالا همچین چیزی ندیده بودم دیگر خیلی چیزها به من ثابت شد.
من هم واقعا دوستش داشتم. شاید بهتر است بگویم عاشقش بودم. دربست در اختیارش بودم، چون می‌دانستم با چه كسی دارم كار می‌كنم كسی بود كه كارش را واقعا بلد بود.
فرمان بازگشت را نمی‌توانستیم اجرا كنیم. چون حالا دیگر توپخانه را مستقر كرده بودیم. 35 كیلومتر راه آمده بودیم و تا مقصد 30 كیلومتر بیشتر نمانده بود. گذشته از آن از پیچ سیدصارم گذشته بودیم و رسیده بودیم به "دره نمشیر " یعنی یكی از پایگاه‌های اصلی ضد انقلاب كه بعد از "دره ساوین "، بعد از ده "ساران " و "ساوین " قرار داشت گذشته بودیم كه می خورد به "دشت دلتو " و پل سردشت و خود شهر سردشت مسیری پر از دشمن بود.
ستون حركت كرد می بایست حواسمان خیلی جمع باشد امكان كمین فراوان بود. حوالی ساعت هشت و نیم نه صبح دشمن به ما حمله كرد. تمام گروه‌های ضدانقلاب آنجا جمع شده بودند. كومله، دموكرات، رزگاری، چریك‌های فدایی خلق اكثریت و اقلیت، منافقین و اشرف دهقان. همه دست به دست هم داده بودند تا این ستون به سردشت نرسید. بسیار هم مصمم بودند. پشت بی سیم می‌گفتند: ما زن هایمان را سه طلاقه می‌كنیم اگر شما به سردشت برسید.
این سنگین‌تری قسمشان بود. همه شان هم هرچه فحش لایق خودشان بود می‌دادند به خصوص به من و صیاد. ما در دره بودیم و آنان در ارتفاعات. حمله شروع شد دو تیم از بچه‌های ارتش را برداشتم و رفتم بالای یكی از ارتفاعات كه بیشتر از همه جا آتش ریخته می‌شد. از همان پایین كوه كه شروع كرده بودند به سرعت می‌رفتم بالا. تا بیست، سی متری قله كه رسیدم پشت سرم را نگاه نمی‌كردم. آنجا كه رسیدم، برگشتم. دیدم همه نیروهای ما دارند فرار می‌كنند. نزدیكم تنها "اصغر نوری " بود. از افسران خوب، شجاع و صبور پسر برادر حاج آقا ناطق نوری بود. گفتم: این طور كه نمی‌شود خیلی نزدیك هم هستیم تو یك سمت برو بالا و من از سمت دیگر می‌روم.
- نه! بیست متر بیشتر نمانده، بالا كه رسیدیم آن وقت جدا می‌شویم.
- باشد پس تو مواظب من باش و من مواظب تو!
دوباره حركت كردیم هنوز چند قدمی نرفته بودیم كه صدای اصغر را شنیدم.
- غ...غ...غ...غلام!
برگشتم طرفش. دیدم یك ضد انقلاب در یك سنگر دیده‌بانی ایستاده و اسلحه‌اش رو به من است. یعنی در حقیقت در یك لحظه چشممان به هم افتاد. من هیچ وقت با اسلحه رگبار شلیك نمی‌كنم. همیشه دو تا دوتا شلیك می‌كنم. معطل نكردم. دو گلوله شلیك كردم. خورد به كمرش. انگار از وسط تا شده باشد زمین خورد. همه نیروهای ما كشیده بودند در دامنه كوه و بالا نمی آمدند. صیاد از پایین با خمپاره 5 تا 10 متر جلوتر از ما را می‌زد. واقعا وحشت كرده بودیم اصغر گفت: بابا! این خود ما را هم می كشد. بیا برویم پایین.
آتشی كه صیاد می‌ریخت حسابی ضدانقلاب را زمین‌گیر كرد. نیروهای ما این را كه دیدند بالا آمدند. خودم را با احتیاط رساندم روی قله. اصغر هم از یك طرف، دیگر آمد. پشت یك درخت پنهان شد. نگاه كردم، ضد انقلاب مثل تیر داشتند فرار می‌كردند. هفت، هشت نفری می شدند. سمت چپمان هم حدود 300 متر پایین‌تر، عده دیگر داشتند فرار می‌كردند. تیراندازی را شروع كردیم چند نفری افتادند زمین. دنبال بقیه نرفتیم. به صلاح نبود. باید ستون را حركت می دادیم. آمدیم پایین و ستون را حركت دادیم اما نگو عده‌ای روی ارتفاع رو به رو بودند كه به بقیه گزارش دادند ما رفته‌ایم و آنها هم روی همان ارتفاع برمی‌گردند.
به هر حال ستون 5 كیلومتر دیگر جلو رفت. خودمان را كشاندیم پایین دامنه‌ كوه تا به جاده برسیم. ناگهان دوباره آتش روی سرمان ریخته شد. رگبار گلوله بود كه از روی ما رد می‌شد و به پشت سرمان می‌خورد. یكی از سربازها زخمی شده بود و بالا مانده بود هركار كردیم او را بیاوریم نشد. آتش خیلی شدید بود. همچنان درحال پایین آمدن بودیم كه شدت آتش آنقدر شدید شد كه اصغر پرید پشت یك تخته سنگ و سنگر گرفت. لحظه‌ای ایستادم و اصغر را نگاه كردم ناگهان دیدم یك گلوله آرپی‌چی دارد می‌آید طرفم. تنها كاری كه توانستم بكنم این بود كه پشتم را به آن بكنم. گلوله خورد پشت پایم. از زمین كنده شدم بی اختیار یك پشتك وار روی هوا خوردم و با نشیمنگاه روی زمین افتادم. به دور و برم نگاه كردم با تعجیب متوجه شدم چیزیم نشده فقط انگار موج گلوله پرتم كرد. اصغر از پشت تخته سنگ داد زد: وای غلام كشته شد.
گفتم: نترس بابا! ما از این شانس ها نداریم.
بلند شد.
- اوه تو زنده‌ای؟
برای خودمم جالب بود. دوباره نگاهی به سرتاپایم كردم نه! سالم بودم. فقط كفش آدیداس سفید و نویی كه برای عملیات خریده بودم، به اندازه یك سانت شكافته شده بود.
آمدیم پایین. بچه ها را هدایت كردیم، به سمت كه بقیه بودند. "شهید نوردی " و "تیمسار آراسته " كه آن زمان ستوان بود، همراه ما بودند. به جاده كه رسیدیم دوباره از همه طرف آتش می‌ریخت روی سرمان. غوغایی شده بود نیروها را كشیدیم جلوتر. هنوز به ده "هزار سامی " نرسیده بودیم. ستون از "فمشیر " و پل كه رد شد به ده "دارساوین " رسیدیم و آنجا را پاكسازی كردیم. هنوز كامل مستقر نشده بودیم كه چند نفر از محلی‌ها انبار فرش ده را آتش زدند تا ضدانقلاب را متوجه ما كنند جایز نبود بمانیم اما نیروها گرسنه بودند. اما فرصتی برای باز كردن و گرم كردن كنسروها نبود ماست و نان داشتیم. در آن حال و هوا این غذا بیشتر از چلوكباب مزه داد! حركت كردیم بعدازظهر بود‌ آنقدر رفتیم كه شب شد آن وقت مستقر شدیم.
صبح دوباره حركت كردیم حوالی ساعت 7 نرسیده به ارتفاعات "دارساوین " آتش دوباره شروع شد. از دو طرف می زدند تازه متوجه خیانت سرهنگ آ‌رین شده بودیم حتی به گوشمان رسید هدف اصلی صیاد است و می‌خواهند او را ترور كنند. سریع برادرمان رضاعرب را كشیدم كناری و گفتم: حفاظت صیاد رابه عهده بگیر. حتی لحظه‌ای هم ازش دور نشو.
بعد آقای "سیفی " و چند نفر دیگر از بچه ها را گفتم تأمین جان صیاد را به عهده بگیرند. خودم هم سعی می‌كردم حتی الامكان از او دور نشوم درگیری به اوج رسیده بود یكی از ماشین های ما از پل پرت شد و افتاد توی دره. دیگر زمین‌گیر شده بودیم، نگاه كردم اصغر همچنان كنارم بود.
- باز كه ما دو نفر كنار هم هستیم؟ یك تكانی بخور، یك وقت دیدی هر دویمان را با هم زدن آن وقت صیاد تنها می‌ماند.
- حالا بگذار چند دقیقه‌ای با هم باشیم.
- اصغر! به خدا تیر می خوریم‌ها.
هنوز حرفم تمام نشده بود كه دیدم یكی دو متری پرت شد عقب.
- چی شد!
- آخ سوختم غلام! پایم را بردار بیاور
نگاه كردم دیدم پایش سرجایش است با خودم گفتم: خدایا این چی دارد می‌گوید؟!
رفتم جلو دست زدم به رانش داغ داغ بود. فهمید رانش به علت موج انفجار آرپی‌چی از تو تركیده گفتم: صبر كن! چیزی نیست
چفیه‌ام را درآوردم و به پایش بستم. به محض اینكه كارم تمام شد دیدم شانه ام دارد می‌سوزد ، گفتم: اصغر تیر خوردم.
- شوخی نكن تو رابه خدا
-جدی می‌گویم.
گفت: شوخی نكن. تو فقط من را نجات بده و برسان به ماشین.
- بابا چرا باور نمی كنی؟
بعد لباسم را پاره كردم خون را كه دید حالش بدتر شد. تیر كلاش خورده بود به شانه‌ام با همان وضع پایین كشیدمش پایین وضع پایم از قبل بدتر شده بود. بیشتر نیروها فرار می‌كردند چندتا از ماشینها داشتند می‌سوختند، اوضاع بدی بود یك "ریو " پایین تر بود كه در قسمت بارش چند شهید و مجروح افتاده بودند. چرخ جلویش هم داشت می‌سوخت. ضد انقلاب هم از دور داشت نزدیك می‌شد.
- ای داد و بی‌داد اصغر! دارند می آیند.
اصغر را رساندم كنار ماشین. بلندش كردم و كنار جنازه‌ها گذاشتمش داخل ماشین، خودمم رفتم كنارش آمدم اسلحه را بردارم ، دیدم دست راستم كه گلوله خورده بود اصلا تكان نمی خورد. اسلحه را با دست چپ برداشتم. اما اصلا كار دست چپ نیست! چاره نبود كنار زخمی‌ها و شهدا دراز كشیدم.
- اصغر! اصلا تكان نخور حرف هم نزن.
داشتند نزدیك می شدند، زیرچشمی نگاهش می‌كردم. هفت، هشت اسیر از سرباز و درجه‌دار هم گرفته بودند خودم را بیشتر لای جنازه‌ها فرو بردم. احتمال می دادم به جنازه‌ها هم شلیك كنند. همین طور هم شد به یكی دوتا از مجروحان و شهدا شلیك كردند. صدای تاپ تاپ قلبم را می شنیدم، همین طور صدای نفس‌های اصغر را بدتر از همه اینكه شكمش هی بالا و پایین می‌رفت. تو دلم گفتم: خدایا! رحم كن.
همانجا پشت سر هم بیست، سی آیه خواندم تا رفتند. گمانم چون چشم مصنوعی‌ام رو به آسمان بود و این چشم حالتی دارد كه انگار خونی است فكر كردند من هم جنازه‌ام.
در هر حال از كنار ماشین گذشتند و اسیران را با خود بردند. ماشینی كه ما در آن بودیم داشت می‌‌سوخت، چند دقیقه‌ای می‌شد كه رفته بودند ولی هنوز جرأت اینكه تكان بخوریم نداشتیم. بالاخره با احتیاط كمی سرم را بالا آوردم دور و بر را نگاه كردم. خبری نبود بلند شدم اصغر داد زد: نرو. من را تنها نگذار
- دارم می روم راننده بیاورم تا ماشینها را جلو ببریم.
13 ماشین سالم آنجا بود كه هیچ كدام راننده نداشت. كسی نمی آمد. بالاخره با تهدید و خواهش 13 راننده جور كردم. ماشین ها و افراد پیاده را كشیدم جلو و ته ستون را كه ما بودیم به سرستون كه صیاد بود وصل كردیم. ارتفاعی كنارمان بود آن جا را گرفتیم و مستقر شدیم.
حوالی ظهر یك فانتوم از ما روی آسمان منطقه اول آمد. خوشحال شدیم اما ناگهان ته ستون خودمان را هدف قرار داد. سه، چهار تا از ماشینها را از بین برد و پنجاه، شصت تا از بچه‌ها لت و پار شدند. بعدها فهمیدم منافقین آمده بودند روی كانال خلبان و گفته بودند كه ستون را ضد انقلاب دارد می برد، بزن! او هم زد بعد رفت سمت قصرشیرین كه آنجا سقوط كرد. این اولین هواپیما از ما بود كه سقوط می‌كرد.
دوباره در "دره دارساوین " زمین‌گیر شده بودیم. اما این بار بسیار بدتر طوری كه 45 روز تمام طول كشید. همچنان صیاد را محافظت می‌كردیم چون حالا دیگر مطمئن شده بودیم عده‌ای را ضدانقلاب هم بین خودمان هستند. گلوله هنوز توی شانه‌ام بود پزشكیاری كه گروهبان بود نزدیكم آمد، گفت: "قربان! بگذ ارید معاینه‌تان كنم. "
نگه كرد و گفت: "گلوله هنوز هست. می‌خواهید در بیاورم؟ "
پایم هم تركش خورده بود، گفتم: "با چی می‌خوهی در بیاوری؟ "
- با پنس
- بیا! ولی مواظب باش كسی نبیند.
پنس را آورد و آرام گلوله را درآورد بعد پانسمانی جزیی كرد. گفتم: "بخیه نمی‌زنی؟ "
- نه. چون می‌خواهید بروید تهران آن جا بخیه بزنند بهتر است.
اما من نمی‌خواستم تهران بروم نمی‌توانستم صیاد را تنها بگذارم.
- حالا یكی دو تا بخیه بزن.
بالاخره زد. چند لحظه بعد هلی‌كوپتری آمد و برایمان آذوقه آورد. قرار بود مجروح ما را ببرند. صیاد به من گفت: "تو می‌خواهی بروی؟ "
- قربان! آخر شما را نمی‌توانم تنها بگذارم.
از او اصرار و از من انكار. دست آخر گفت: "من به شما دستور می‌دهم برگردید. "
من هم گفتم: "من نمی‌توانم دستور شما را اجرا كنم. اصلا ماموریت من در منطقه چیز دیگری است. "
طور خاصی نگاه كرد. گفتم: "شما خاطرت جمع باشد من چیزیم نیست، تازه، گلوله را هم درآورده‌اند. "
- اصلا می‌خواهم به شما ماموریت بدهم برای ما آذوقه بیاورید.
هر طور بود صیاد من را راهی كرد. مطلب دیگری كه گفت این بود كه اصغر را ببرم و به دكتر نشان بدهم. بالاخره سوار هلی‌‌كوپتر شدیم و به مراغه آمدیم. آن جا دكتر گفت: "مفصل دست راستت پاره شده، باید خودت را برسانی تهران. "
چون حال اصغر هم طوری بود كه نمی‌شد آن جا كاری برایش انجام داد، به سمت تهران حركت كردیم. هر دو در یك بیمارستان بستری شدیم. دكتر فرودی اول او را برد، اتاق عمل و بعد آمد سراغ من. دستم را نگه كرد و گفت: "چرا گذاشتی گلوله را دربیاورند؟ به همین علت مفصلت صدمه دیده. "
دكتر روی دستم خیلی خوب كار كرد. طوری كه پس از چند روز دستی كه اصلا تكان نمی‌خورد به راحتی حركت می‌كرد. دو تركش هم به پایم خورده بود، اندازه یك 5 ریالی، كه آن ها را هم درآورد. دو روز بیشتر در بیمارستان نماندم، اما اصغر ماند، چون صدمه زیادی دیده بود.
جستجو در وبلاگ
درباره من
موضوعات
لینک های مفید
فروشگاه مجله و کتاب الکترونیکی کیوسک 724
گالری والپیپر و عکس پس زمینه والپیپرهای ایرانی
قالب های حرفه ای وبلاگ
مجله تفریحی سرگرمی جزیره نشین
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :