تبلیغات
دفاع مقدس ، شرافت و شجاعت مظلومانه - خاطرات شهید غلامرضا خلیلی/7

دفاع مقدس ، شرافت و شجاعت مظلومانه

با یاد آن روزهائی که مرد از نامرد تشخیص داده می شد . گروه پژوهشی معارف انقلاب اسلامی شهرستان آران و بیدگل

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 9 دی 89 10:00
بنی صدر گفت: بنویس صیاد خیانت كرده

خبرگزاری فارس: یكی از فرماندهان گفت: «شما به عنوان یكی از مسئولین چرا وقتی دستور رسید، برنگشتید؟» گفتم: در آن شرایط صلاح نبود. یكی دوباری همین سوال و جواب رد و بدل شد و ناگهان بنی‌صدر به حرف آمد: بیا طی یك نامه مكتوب بنویس صیاد اشتباه كرده تا برایت مشكلی پیش نیاید.

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس، غلامرضا خلیلی شهانقی از افسران توانمند تیپ نوهد(كلاه سبز های نیروی زمینی ارتش) بود.
شهید خلیلی شهانقی دردهه 50 وارد میدان مبارزات سیاسی شد و در دوران پیروزی انقلاب و پس از آن به ویژه در سال های دفاع مقدس در حالی كه مسئولیت های خطیری را بر عهده داشت ، تا مرز شهادت پیش رفت. آن چه می خوانید بخش هفتم از خاطرات امیر بسیجی شهید خلیلی است :

از بیمارستان مستقیم سوار هلی‌كوپتر شدم و رفتم كرمانشاه. گفتم: «آذوقه و مهمات می‌خواهم.»
به اندازه كافی آذوقه و مهمات گرفتم و به سنندج رفتم. مسائل ستون را با سرهنگ مروكیان كه مسوول وقت عملیات بود در میان گذاشتم، قول داد همكاری بیشتری بكند. بعد آمدم سقز و از آن جا بانه و بلافاصله رفتم به ستون و به صیاد رسیدم.
اوضاع دو، سه روزه را پرسیدم، متوجه شدم «رفاهی» از درجه‌دارها نوهد كه مسوول حفاظت از صیاد بود مجروح شده .پایش روی مین رفته بود. وقتی دلیلش را پرسیدم، فهمیدم مثل این كه وقتی برای قضای حاجت رفته زیر پل، مین زیر پایش منفجر شده. معلوم شد كه در منطقه آلوده به مین هستیم. اما خوشبختانه در این دو روز با درایت صیاد نیروهای سازماندهی شده از حالت آشفتگی بیرون آمده بودند. مشكل اصلی ما حالا سرهنگ آرین و گردان 55 هوابرد بود. البته همه افراد این گردان معاند نبودند. بینشان آدم‌های جسور، شجاع و وطن‌پرستی هم بودند. حدود صد نفر از آن ها بودند كه با شایعه‌پراكنی و مغلطه ، تو دل بچه‌ها را خالی می‌كردند. به خصوص در روز سوم، چهارم كه ما را با مینی كاتیوشا زدند، حسابی حرف و حدیث‌ درست كردند و اسم آن را پاپیون گذاشتند. خوب تا حالا كسی مینی كاتیوشا ندیده بود. خوب من هم كه جزو نیروهای مخصوص بودم آن را تنها در كاتولوگ‌ها دیده بودم. برد آن 12 كیلومتر بود، دشمن آن را در دشت مستقر كرده بود. سرعتش خیلی بود. همین كه صدایش بلند می‌شد منفجر می‌شد.
چون ضدانقلاب منطقه، بیشتر افكار ماركسیستی داشتند، سلاح‌هایشان را از بلوك شرق تامین می‌كردند. برخی هم مائویستی بودند كه از چین و كره شمالی سلاح می‌گرفتند. در هر حال با هر سلاحی كه داشتند ما را می‌زدند. از هیچ نقشه‌ای هم فروگذار نبودند.
بعد از ظهری بود. هوا هنوز تاریك نشده بود. متوجه تعداد گوسفند شدیم كه داشتند از دور به سمت ما می‌آمدند. فكر كردیم چیزی نیست، گله گوسفندی هستند. هوا كاملا تاریك شده بود اما باز هم صدای گوسفندها می‌آمد. صیاد می‌گفت: «مواظب باشید، ممكن است حیله باشد.»
من و دو سه نفر دیگر برای شناسایی رفتیم. جا دارد این جا از «حمید نجفی» خلبان بسیار جسوری كه همراه ما بود نام ببرم. خلبان اف 5 بود. همراه ما با عنوان خلبان زمینی بود كه با خلبان‌های در حال پرواز در تماس بود. افسر شجاع و بی‌باكی بود. با این كه جزو نیروهای هوایی محسوب می‌شد، و مسئولیت سنگینی داشت، با این حال در همه عملیات‌های زمینی با ما شركت می‌كرد. تازه مسئولیت تقیسم آذوقه را هم به عهده داشت كه واقعا در آن شرایط مسئولیت سختی به شمار می‌رفت.
من و نجفی، رضایی و داوود عرب به شناسایی رفتیم. در تاریكی شب آرام آرام جلو رفتیم. رسیدم 100 متری گوسفندها، متوجه آدم‌های زیادی شدیم كه چسبیده به گوسفندها دارند جلو می‌آیند. صدای حرف زدنشان هم لابه‌لای صدای گوسفندها می‌‌آمد. سریع برگشتیم. به صیاد گفتم:
حدس شما درست بود لابه‌لای گوسفندها آدم است.
جواب داد: خوب فعلا صبر كنید تا حد ممكن نزدیك شوند.
وقتی كه گوسفندها، خوب نزدیك شدند، به یك باره آتش گشودیم رویشان. گوسفند و آدم بود كه می‌افتاد و لت و پار می‌شد. آتش كه تمام شد جلو رفتیم. جنازه 16 آدم و حدود 300 گوسفند بود. روزهای بعد از پشت بی‌سیم فحش می‌دادند و می‌گفتند انتقام آن ها را می‌گیریم و به ازای هر نفر، 10 نفر از شما را می‌كشیم. خلاصه دنبال گوسفندها افتادیم . هر كدام را كه زنده بودند گرفتیم و با خودمان آوردیم، چند تایی را بلافاصله سر بریدیم. آبگوشت حسابی‌ای درست كردیم و دادیم نیروها خوردند كه حسابی چسبید! تا چند وقتی آذوقه‌مان رو به راه بود.
در تمام آن 45 روز محاصره كامل بودیم. هیچ نیرویی از طریق زمین نمی‌توانست برایمان مهمات و آذوقه بیاورد. یك پت برای فرود هلی‌كوپتر ساخته بودیم كه بیاید بنشیند و مهمات و آذوقه‌ بیاورد. بعضی وقت‌ها آن قدر آتش شدید بود كه هلی‌كوپتر نمی‌نشست و آذوقه را پرتاب می‌كرد و می‌رفتیم، می‌آوردیم. اما اگر هلی‌كوپتر نیروی كمكی یا مهمات می‌آورد و لازم بود حتما بنشیند ،صیاد آتش توپخانه را هدایت می‌كرد روی ضد انقلاب تا بتواند بنشیند. خودمان هم با خمپاره‌های 120، 81، 82 و 60 میلی‌متری شلیك می‌كردیم. صیاد بی‌شك بهترین توپچی جنگ بود. حداقل این كه من در هشت، نه سالی كه در منطقه جنگی بودم بهتر از او ندیدم. به دلیل همین مهارت صیاد، در تمام مدتی كه ما آن جا بودیم هیچ كدام از هلی‌كوپترها آسیب ندیدند.
هلی‌كوپتر در بهترین حالت 16 نفر ظرفیت دارد. با این كه افرادی كه ما می‌فرستادیم عقب مجروح بودند و باید دراز می‌كشیدند، یك بار یادم می‌آید 21 نفر سوارش كردیم. البته بعضی‌ها هم برای این كه فرار كنند خودشان را به مریضی می‌زدند. كلا آدم‌هایی كه با ما بودند چند دسته بودند. زمان هنوز بهار سال 59 و اوایل انقلاب بود. هنوز كسی باور ندارد ما می‌خواهیم وارد جنگی تمام عیار شویم. كسی تجربه جنگ ندارد. درگیری هم ناگهانی به ما تحمیل شده است هنوز هیچ چیزی سر جایش نبود و دوست و دشمن از هم تفكیك نشده بودند. آدم‌هایی داشتیم كه رسما منافق بودند، می‌آمدند با سربازها و درجه‌دارها صحبت می‌كردند و شایعاتی درست می‌كردند. تا می‌آمدیم منبع شایعه را پیدا كنیم می‌گفتند: «همانی بود كه دیروز با هلی‌كوپتر رفت.» آدم‌هایی هم بودند كه غرض نداشتند اما می‌ترسیدند. خوب اگر كسی بود كه فقط می‌ترسید تكلیفمان با او روشن بود. می‌نشستیم و باهاش صحبت می‌كردیم، دل و جرات بهش می‌دادیم سعی می‌كردیم یكی دو بار با خودمان به شناسایی ببریمش. این طوری روحیه پیدا می‌كردند و به شرایط عادت می‌كردند. همین كه گلوله‌ای شلیك می‌كردند و با صدا آشنا می‌شدند ترسشان می‌ریخت. كم‌كم آموخته می‌شدند و بعد از مدتی خودشان پیشنهاد می‌كردند همراه ما در شناسایی‌ها شركت كنند. عده‌ای دیگر، افراد سرهنگ آرین بودند كه عملگراتر از بقیه بودند. سازمان یافته عمل می‌كردند. از همان روزهای اول كه كمین خوردیم تحركات آن ها شروع شد. مرتب نق می‌زدند.
- این چه كاری است، وقتی می‌بینیم نمی‌شود برگردیم.
یك بار هم دست به اقدام عملی زدند. چند روزی از زمین‌گیر شدنمان گذشته بود. عده‌‌ای از افسران و درجه‌داران نزدیكمان آمدند و به صیاد پرخاش كردند. آرین خودش هیچ وقت جلو نمی‌آمد. همان حرف‌های همیشگی را، ولی این بار با لحنی بدتر به صیاد گفتند، قصد اولیه‌شان این بود كه صیاد را جلو افراد كوچك كنند و ابهت فرماندهی‌اش را زیر سوال ببرند. بعدها فهمیدیم نقشه‌های دیگری هم دارند. مثلا این كه او را اعدام انقلابی كنند و باقی ماجراها! قبل از این پیش‌بینی این مساله را كرده بودیم، شهید شهرام‌فر و چند نفر دیگر از بچه‌های نوهد كه به آنها ای مان كامل داشتم همیشه دور و بر صیاد بودند. آن روز وقتی دیدم بیش از اندازه دارند توهین می‌كنند به بچه‌ها اشاره كردم جلو بیایند، همگی رفتیم جلویشان ایستادیم و اسحله‌ها را هم مسلح كردیم و طرفشان گرفتیم.
- اگر فكر می‌كنید صیاد تنهاست اشتباه می‌كنید. با كسی شوخی نداریم.
همه‌شان ، من و دیگر بچه‌های نوهد را می‌شناختند. می‌دانستند اگر دست از پا خطا كنند حرفمان را عملی می‌كنیم. سكوت كردند و برگشتند، تودهنی سختی خوردند و باورشان شد صیاد تنها نیست.
از فردای همان روز كار اطلاعاتی دقیقی بین نیروها شروع شد. آن هایی كه ریگی تو كفششان بود یكی یكی شناسایی كردیم. اوضاع را طوری سامان دادیم كه وضع روز به روز بهتر شد با آن كه 45 روز در یك جا ساكن بودیم نگذاشتیم نیروها افسرده شوند. با شناسایی‌ها، گشت‌زنی‌ها آنان را شاداب نگه می‌داشتیم.
مساله دیگری هم در این باره كمك زیادی می‌كرد. در تاریخ ماجرای یكی از سرداران صدر اسلام بسیار مشهور است. در جنگی زمانی كه كشتی مسلمانان به سرزمین دشمن می‌رسد این سردار كشتی‌ها را آتش می‌زند و به نیروها می‌فهماند تنها راه ممكن پیشروی به سمت دشمن است و لاغیر! ما هم به نیروها می‌فهماندیم تنها راه پیشروی به سمت جلو است و بازگشتی در كار نیست[ منظور راوی طارق ابن زیاد و ماجرای فتح اندلس است]. به همین دلیل پس از 45 روز شاید روحیه نیروها از روز اول هم بهتر بود. برعكس ضدانقلاب، روز به روز فرسوده‌تر می‌شدند و دیگر توان اولیه را نداشتند.
بالاخره فرمان حركت داده شد. در مسیر ما پلی بود كه ضدانقلابیان چند باری گفته بود زیر آن مواد منفجره گذاشته‌اند. زمان حركت چند نفر را فرستادیم. برگشتند و گفتند خبری نیست . با توكل به خدا حركت كردیم و سالم از پل گذشتیم و رسیدیم سردشت، قبلا گفتم قرار بود دو ستون دیگر هم از پیرانشهر و مریوان به سمت سردشت حركت كنند اما آن ها با دستور اولیه بنی‌صدر عقب نشسته‌ بودند و نیامدند. در سردشت استقبال باشكوهی از ما شد. از نیروهای مسلح تا مردم عادی، امام جمعه و ماموستا. برای ما پس از آن همه سختی و مرارت، روز بزرگ و فرخنده‌ای بود. اما قضیه به همین جا ختم نشد.
هنوز یكی دو روزی از ورود به سردشت نگذشته بود كه تلفنگرامی از دزفول برایم رسید. من را احضار كردند. تلفنگرام محرمانه بود و تا نرسیدم به دزفول نمی‌دانستم، چه خبر است. یك راست به پایگاه دزفول رفتیم. وارد اتاقی شدم. چند نفر از فرماندهان ارشد ارتش از جمله مرحوم تیمسار ظهیرنژاد نشسته بودند. یك نفر هم لباس شخصی آن جا بود. دقیق كه شدم دیدم بنی‌صدر است كه بالای اتاق پشت میز نشسته است. فهمیدم چه خبر است. هفته گذشته صیاد را هم خواسته بودند و مورد عتاب بنی‌صدر قرار گرفته بود كه چرا دستور عقب‌نشینی را لغو كرده است. لحظه اول بنی‌صدر چیزی نگفت. یكی از فرماندهان گفت: «شما به عنوان یكی از مسئولین چرا وقتی دستور رسید، برنگشتید؟»
گفتم: در آن شرایط صلاح نبود.
یكی دوباری همین سوال و جواب رد و بدل شد و ناگهان بنی‌صدر به حرف آمد.
- بیا طی یك نامه مكتوب بنویس صیاد اشتباه كرده تا برایت مشكلی پیش نیاید.
مستقیم در چشم هایش نگاه كردم و گفتم: «هیچ اشتباهی رخ نداده، اگر این عمل انجام نمی‌شد یك قتل عام صورت می‌گرفت. ضد انقلاب قسم خورده بود كه هیچ كس را سالم نگذارد.»
حرفم را با عصبانیت قطع كرد و گفت: «این نمی‌فهمد چه می‌گوید. زندانی‌اش كنید.»
خوب من همان موقع هم می‌دانستم ماجرا بیش از این حرف هاست و زیر كاسه نیم كاسه است. خیلی‌ها نمی‌توانستند قضیه را هضم كنند. گمان می‌كردند هدف اصلی ما تنها مخالفت با رئیس‌جمهور است. من این ها را كاملا می‌شناختم، اما این مسأله را با همه نمی‌توانستم در میان بگذارم. یعنی كسی باور نمی‌كرد. من در مهمانی های آن‌ها زیاد شركت می‌كردم. زمانی كه صدا و سیما بودم ، در مهمانی‌های افطاری كه در خانه بازرگان، سحابی یا مرحوم طالقانی برپا می‌شد، حرف‌های كنایه‌آمیز قطب زاده، بنی‌صدر و ... را می‌شنیدم. حالا هم می‌دانستم با چه هدفی به من می‌گوید بنویس صیاد خیانت كرده است. قبل از این كه از اتاق خارج شود گفت: «درجه‌اش را بگیرید و توبیخش كنید.»
من را به دزفول آوردند. در آن‌جا 24 ساعت بازداشت بودم و بعد گفتند: «برو خودت را به واحدت معرفی كن.»
ظاهرا خیلی به نتیجه كارشان خوش‌بین بودند كه راحت‌ رهایم كردند. من هم یكراست رفتم پیش صیاد.
دوباره در بانه مستقر شدم. حالا كه عملیات گسترده‌ای در پیش نبود، به پاكسازی و شناسایی منطقه پرداختیم. هر روز گشتی‌هایی راه می‌انداختیم و شناسایی می‌كردیم و اگر به ضد انقلاب برمی‌خوردیم با آن‌ها درگیر می‌شدیم. اوایل هنوز هیچ كدام از نیروهای بومی به عنوان بلد همراهمان نبودند. از یك جهت خوب بود، چون روی نقشه‌ها تنها ارتفاعات و جاده‌ها با علایم مشخص است وقتی انسان خودش روی زمین با آن‌ها روبرو شود هم می‌تواند به معبرهای عبور اشراف داشته باشد، نقاط استراتژیك را شناساییی كند و هم مناطق گسترش نیروی دشمن را ببیند. بارها از این شناسیی در عملیات‌های بعدی استفاده كردیم و چون خبره‌تر شده بودیم تلفات كمتری هم می‌دادیم. اما این كه چرا بانه را مركز عملیاتی مان قرار دادیم به این سبب بود كه از نظر نظامی، بانه به همه جا دسترسی داشت. منطقه مریوان به قم كردستان معروف است. مردم آن‌جا از همه مذهبی‌تر و البته مظلوم‌تر هستند. مریوان به بانه خیلی نزدیك‌تر از سقز به بانه بود.
شبی در اتاق جنگ بودیم، صیاد گفت: «غلام! تصمیم گرفته‌ام به شهرهای اطراف هم سر بزنم. تو هم با من می‌آیی؟»
- چرا كه نه.
از آن به بعد رفتن به شهرهای اطراف و سر زدن به دیگر برادران هم جزو كارهای روزانه‌مان شد. بیشترین جایی كه می‌رفتیم سقز بود. به مریوان كه شهید سردار متوسلیان و شهید همت هم ان جا بودند، می‌رفتیم. همراه با آن پاكسازی و شناسایی را هم انجام می‌دادیم.
در مریوان كار زیاد بود. چند باری در پاكسازی‌ها با بچه‌های سپاه، متوسلیان و شهید همت شركت كردیم. سرهنگی هم بود به نام «بهنام صفایی» كه بعدها در دزفول مجنون شد و به خارج از كشور اعزامش كردند. خیلی دوست داشت در عملیات‌ها كنار صیاد باشد. البته صیاد هم خیلی بهش احترام می‌گذاشت. شهید رسول عبادت برادر تیمسار عبادت هم آن‌جا بود.
یك روز برای شناسایی از صیاد جدا شدم. قرار بود پس از آن به سنندج بروم. سر یك دو راهی قرار گذاشتیم، آن‌ها ده، دوازده نفری می‌شدند و ما سه نفر بودیم. جدا كه شدیم ماشینمان را عوض كردیم و یكی از ماشین‌های آن‌ها را گرفتیم. من بودم و متوسلیان و یك پیش مرگ كرد. موقع برگشت، نرسیده به دو راهی، نمی‌دانم چرا راننده منحرف شد و نگه داشت. صیاد و بقیه زودتر از ما رسیده بودند و سر دو راهی بودند. چون ماشین را عوض كرده بودیم به ما شك كردند. هنوز ماشین كامل نایستاده بود كه به سوی ما شلیك شد. راننده هول كرد و پایش را محكم گذاشت روی گاز و رفت داخل بیابان. شلیك قطع شد. بیابان پر از پستی و بلندی بود. حالا خمپاره هم در اطرافمان شلیك می‌شد. راننده بیشتر ترسید، مستقیم داخل یك چاله رفتیم. من از همان اول فهمیدم، صیاد و بچه‌های دیگر هستند اما هر چه به راننده می‌گفتم نگه‌دار گوش نمی‌كرد و بیشتر می‌ترسید. ماشین كه در چاله گیر كرد از آن پریدم بیرون و دست‌هایمان را تكان دادیم. تازه، آن موقع ما را شناختند خدا رحم كرد!
من و صیاد از آن‌ها خداحافظی كردیم و با هلی‌كوپتر به سنندج رفتیم. فردای آن روز به ارومیه رفتیم. در آن‌جا سردار ایزدی و شهید آبشناسان و چند نفر دیگر از دوستان بودند. به خصوص یكی از دوستان قدیمی،‌ احمد قمردوست از نیروهای مردمی‌ای كه خودمان او را به قرارگاه ارومیه معرفی كرده بودیم. در آن‌جا كمك‌های مردمی مثل آجیل، لباس، خشكبار و خرما را جمع می‌كرد و به كردستان برای بچه‌ها می‌فرستاد. از ارومیه رفتیم میاندوآب، آن‌جا تصمیم گرفتیم برگردیم. هلی‌كوپتر حركت كرد، كه ناگهان متوجه شدیم، ستونی ابتدای جاده میاندوآب- بوكان زمین‌گیر شده است. صیاد به خلبان گفت: «همین جا بشین»
وسط بیابان پیاده شدیم. رفتیم سراغ نیروهایی كه در ورودی میاندوآب - بوكان زمین گیر شده بودند. تا آن وقت 11 شهید داده بودند. عده‌ای از نیروهای مخصوص بودند «تیمسار اسدی» و «سرهنگ فلفل كوب» كه آن موقع ستوان بود. برادر جانبازی هم بود و برادر صالح نیا فرماندار میاندوآب، كه خودش رزمنده بود. «شهید افراسیابی» هم بود كه كمك شهید آبشناسان می‌كرد، بود.
من برای اولین بار فرماندهی صیاد را در یك عملیات كلاسیك به چشم می‌دیدم. دیدم كه چطور سریع نیروهای پراكنده را جمع كرد، آرایش داد و در مسیر درست انداخت. ستون بسیار سریع و با راهنمایی صیاد به راهش ادامه داد. باید سوار هلی‌كوپتری می‌شدیم تا ستون را سالم به بوكان برسانیم. سوار كه شدیم همان‌جا در هلی‌كوپتر خبر بسیار مهمی رسید. یك حكم با ابلاغ رسمی از طرف حضرت امام (ره) مبنی بر فرماندهی سرهنگ صیاد شیرازی بر نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی.
بسیار خوشحالم شدم كه صرفا به خاطر منصب جدید نبود. واقعا اعتقاد قلبی داشتم، در آن شرایط بهترین نفر برای این پست انتخاب شده است. نگاه صیاد اما چیز دیگری می‌گفت. اولین جمله‌ای كه گفت این بود: «غلام! تو یك بار به من گفتی ولی حالا مسئولیتم بیشتر شده باز هم كنارم می‌مانی؟ یا می‌روی به كارهای خودت برسی؟»
- شما چه می‌گویی؟
- من به آدمی مثل تو كه همیشه كنارم باشد نیاز دارم اما همان طور كه گفتم حالا كارهایم خیلی سنگین‌تر شده.
دستم را بردم طرفش و گفتم: «یا علی!»
دست دادیم و من را در آغوش گرفتم. از همان لحظه وظیفه‌ام را شروع شده فرض كردم. سریع از بین نیروها دو محافظ شخصی برایش تعیین كردم تا بعدها سر فرصت امر محافظت را بهتر سر و سامان دهم. داخلی هلی‌كوپتر ده نفری می‌شدیم و از بالا مواظب ستون بودیم. 20 كیلومتری بوكان به طرف هلی‌كوپتر تیراندازی شد. كنار صیاد نشسته بودم. ناگهان صیاد داد زد: «آخ!»
تیرها را می‌دیدم كه از كنارمان می‌گذرد .بعضی‌ها هم به هلی‌كوپتر می‌خورد. یكی از آن‌ها خورد به حفاظی كه پای خلبان را نگهداری می‌كند. از آن‌جا كمانه كرد و خورد به پایین پای صیاد. گفتم: «ای داد و بیداد! این همه آدم تو این هلی‌كوپتر هستند، باید این به پای شما بخورد؟ آن هم این روز؟!»
با دست اشاره كرد چیزی نشده، هلی‌كوپتر سرعتش را بیشتر كرد. در مراغه نشستیم و از مراغه به مستقیم تهران رفتیم. پای صیاد را پانسمان مختصری كردند و بلافاصله به ستاد نیرو رفتیم. قرار بود آن‌جا حكم صیاد به طور رسمی ابلاغ شود. در واقع نوعی مجلس معارفه بود و این شروعی بود برای چهار سال مداوم با هم بودن. شب و روز، جنگ و زیارت و تنفس در هر فضایی كه او بود.
امر محافظت را جدی‌تر گرفتم. چند نفر از بچه‌های مومن نوهد، از شاگردهای خودم را انتخاب كردم تا محافظت شبانه روزی صیاد را به عهده بگیرند. هر چند خودم، تقریبا همیشه با او بودم، چه در مناطق جنگی، چه در مرخصی‌ها!
صیاد احترام خاصی برای علماء قائل بود. قبل از هر عملیات خدمت علماء می‌رسید و از آن‌ها اجازه می‌گرفت. با آن‌ها صحبت می‌كرد و از نصایح این بزرگواران بهره می برد. هیچ وقت به عنوان فرمانده نیروی زمینی خدمت آنان نمی‌رفت. بلكه، همیشه مثل یك سرباز ساده رفتار می‌كرد. حتی وقتی می‌خواستند به مشهد برای زیارت بروند و ما هم در مرخصی به سر می‌بردیم به عنوان محافظ ساده همراهشان بودیم. وقتی به بیت علماء می‌رفت با احترام خاصی وارد می‌شد. به ما گوشزد می‌كرد احترام به آنان را فراموش نكنیم. امكان نداشت به هر شهری كه می‌رویم از علماء و امامان جمعه آن‌جا دیدن نكنیم.
در ارومیه خدمت «حضرت آیت الله شهید مدنی» رسیدیم. ایشان خیلی شبیه امام بودند. اولین دیدارمان پس از منصوب شدن صیاد به فرماندهی نیروی زمینی با ایشان بود. ناهار را آن‌جا بودیم و این پیرمرد تا دم در به بدرقه‌مان آمد. در تبریز به دیدن «‌آیت الله ملكوتی» در مشهد خدمت آیت الله شیرازی و طبسی و خدمت حاج آقا میرزا جواد تهرانی رفتیم. یك بار ساعت 4.5 صبح خدمت این بزرگوار رسیدیم. من تعجب كردم كه این پیرمرد بالای هشتاد سال چطوری نان سنگگ تازه و پنیر برای ما فراهم كرد. خودش هم با آن جثه ضعف نشست، كنار سفره و مزمزه می‌كرد تا ما هم تشویق شویم و بخوریم.
در قم خدمت آیت الله بهاء الدینی و آیت الله منتظری رفتیم. در شیراز خدمت شهید دستغیب و شهید آیت‌الله حائری. یك بار حضرت آیت‌الله حائری دعایی را به ما گفت. آن موقع قلم و كاغذ همراهم نبود، به صیاد گفتم: «حالا شما یادداشت كن ، یادم باشد ازتان بگیرم.»
- باشد. این دعا برای همه است. برای من تنها كه نیست.
دعا این بود: «اللهم الجعلنی فی دركه الحصینه التی تجعل فیها من ترید»، «خداوندا من را در دژها وحصاری قرار ده كه خودت برای آن هایی كه در نظر داری، درست كرده‌ای»
این دعا، آیه محكمی بود كه ایشان به ما داد و همیشه ورد زبانمان شد. نیروی مضاعفی به ما می‌داد. كه انگار در هواپیما، هلی‌كوپتر یا صحنه جنگ و ... كسی نگهبانمان است!
یك دفعه دیگر در سفری به مشهد همراه حضرت آیت الله شهید صدوقی بودیم. ما هر وقت به یزد می‌رفتیم، خدمت این بزرگوار و آیت الله خاتمی می‌رسیدیم. هواپیما یك جت فالكوم بود. متوجه شدم شهید صدوقی مرتب دعایی را زیر لب زمزمه می‌كند. گفتم: «حاج آقا! دعایی كه می‌خوانید برای ما فایده‌ای ندارد؟»
شهید صدوقی لبخندی زد و گفت: «اشكالی ندارد، من این را به عنوان هدیه به شما می‌دهم.»
- باشد. شما كه به ما انگشتر هدیه ندادید.
دوباره خندید و دعا را گفت و من یادداشت كردم.« سبحان الذی سخرلنا هذا و ماكنا و مقرنین و انا الی ربنا لمنقلبون...»
در كرمانشاه خدمت شهید آیت‌الله اشرفی اصفهانی می‌رفتیم و از همه مهم‌تر هر وقت به تهران می‌آمدیم خدمت حضرت امام (ره) می‌رسیدیم.
صیاد بسیار با اخلاص و خاشعانه می‌نشست و به صحبت‌های امام گوش می‌داد. آن زمان مقام معظم رهبری رئیس جمهور بودند. هر وقت خدمتشان می‌رسیدیم صیاد بسیار محترمانه رفتار می‌كرد.
خوب فقط این نبود. صیاد عشق عجیبی هم به ائمه داشت ،به خصوص امام رضا (ع) كه دائم به آن حضرت متوسل می‌شد و به زیارتشان می‌رفت. بیشتر وقت‌ها همراهش بودم.همیشه مستقیم از فرودگاه به حرم می‌رفتیم. قبل از آن با حاج آقا سمیعی كه جزو انصار‌الحج بودند هماهنگی می‌شد و با خدام صحبت می‌شد. حاج آقا چراغچی هم كه بزرگ خدام بود بالای ضریح، اتاقك كوچكی را به ما می‌داد. از ساعت دوازده- یك می‌رفتیم زیارت تا نماز صبح.صیاد اخلاقش این بود كه دلش می خواست در هنگام نماز و دعا تنها باشد و من هم رعایت می‌كردم چند ركعتی نماز با او می‌خواندم و از اتاقك خارج می‌شدم. اما همیشه مراقبش بودم. به آقا امام رضا(ع) خیلی متوسل می‌شد. سالی پنج، شش بار به مشهد می‌رفت. به خصوص قبل از هر عملیات.
صیاد همیشه با وضو بود. یعنی در تمام آن چهار سالی كه من با او بودم دائم الوضو بود. همین اخلاق روی نزدیكانش اثر زیادی می‌گذاشت. یكی از نزدیك‌ترین افراد به او برادر بزرگوار و وارسته‌مان،جانباز« غلام آذربون» بود. آذربون از اولین روزها تا روز شهادت همراه صیاد بود. خودش یكی از سرمایه‌های ارتش بود. من این همه اخلاص بسیجی گونه را تنها در چند نفر از فرماندهان ، خود صیاد، شهید بابایی، شهید آبشناسان و آذربون دیده بودم. دیگر همراهان صیاد سرهنگ صالحی، برادر جانباز سرهنگ خرسندی، تیمسار غفر‌اللهی، تیمسار جمالی، تیمسار حسام هاشمی، تیمسار ریاحی بودند. آذربون در یكی از مأموریت‌ها ماشینش چپ شد و از ناحیه گردن قطع نخاع شد. با آذربون خیلی شوخی داشتیم. به بچه‌های نوهد می‌گفت:« خالی بند». تكیه كلامش این بود. او هم دائم الوضو بود. وارستگی‌اش زبان زد بود. گاهی در طی یك روز صد ركعت نماز می‌خواند. این دو از سرمایه‌های جنگ و ارتش بودند.
یكی از چیزهایی عجیبی كه من در سفرهای مشهد از صیاد می‌دیدم این بود كه هیچ وقت پول همراهش نمی‌آورد. وقتی خانه پدر و مادرش می‌رفتیم به من می‌گفت:« كمی پول بده غلام!»
چند بار خواستم به او بگویم آخر بابا تو مثلا فرمانده نیروی زمینی ارتش هستی. كمی پول با خودت داشته باش. یك بار كه در خانه مادرش رفته بودیم گفت:« غلام 5 هزار تومان بده.»
تمام پول همراهم 8 هزار تومان بود. با خودم گفتم:« خدایا اگر می‌گفت مثلاً ده هزار تومان بده كه آبرویمان می‌رفت.»
بیرون كه آمدم دیگر طاقت نیاوردم، گفتم:« قربان! شما هر جا می‌رویم، به من می‌گویید پول بده. آخر شاید پول همراهم نداشتم.»
ـ مگر ما با هم تعارف داریم. خوب می‌گویی ندارم.
ـ مسأله این نیست. شما همیشه سریع پولم را بر می‌گردانید. ولی بهتر نیست كمی پول همراه داشته باشید؟
ـ نه!
ـ آخر چرا؟!
ـ پولی كه من به خانواده‌ام می‌دهم باید از حقوق خودم باشد. اگر پول همراهم باشد، ممكن است، فراموش كنم، مال خودم یا مال بیت‌المال است. اما پولی را كه از تو می‌گیرم یادداشت می‌كنم و حواسم هست از حقوقم به تو برگردانم.
اولین حركت انقلابی صیاد در ارتش خیلی زود صورت گرفت. روزی من را خواست، گفت:« غلام! اگر از بچه‌های درجه‌دار كسی را می‌شناسی كه لیاقت افسر شدن دارند معرفی كن.»
خیلی خوشحال شدم كه به زیردستهایش هم توجه دارد. 14 نفر از درجه‌داران را معرفی كردم. این را همین جا باید بگویم هیچ كدام از آن ها به خاطر درجه نمی‌جنگیدند.
یكی از آن ها را در شادگان حین عملیات در حصر آبادان یادم می‌آید، تانك‌های عراقی آرایش نظامی گرفته بودند و نیروها در خطر بودند. همین افسر شجاع رو كرد به بقیه و گفت:« فكر می‌كنم هر كس زودتر دستش را به این تانك‌ها برساند، اجرش پیش خدا بیشتر است!!»
دست زدن به تانك‌ كنایه از بستن نارنجك به خود و رفتن زیر تانك و منفجر كردن آن بود! مسلما!« فهمیده‌ها» در جوار این چنین فرماندهانی ظهور می‌كنند. با شجاعت تمام جلو رفت، نارنجك را داخل لوله تانك انداخت، تانك منفجر شد، خودش هم تیر خورد و شهید شد.
ما همگی و از جمله صیاد اعتقاد داشتیم، خدمت به ارتش و سپاه جنگیدن در ركاب حضرت حجت (عج) است. در تمام نقاطی كه با او بودم دعای:« الهم كن لولیك الحجة بن الحسن» را زمزمه می‌كرد.سخنرانی‌هایش را با همین ذكر شروع می‌كرد. اخلاقش هم زبانزده بود.
راضی به آزار هیچ كس نمی‌شد. در عزل و نصب‌ها هم این را رعایت می‌كرد. حتی اگر فرماندهی اشتباه هم كرده بود از او به نیكی یاد می‌كرد.
در مراسم تودیع بدشان را نمی‌گفت، فقط نقاط قوتشان را می‌گفت. پشت زیردستانش را خالی نمی‌كرد. برای عزل و نصب همیشه خودش می‌رفت. به دیگران ابلاغ نمی‌داد. به فرمانده معزول اطمینان می‌داد همچنان مورد لطف است.
روزی خبر رسید پرسنل هوانیروز كرمان تجمع كرده‌اند. نسبت به اعمال و مدیریت فرمانده‌شان اعتراض داشتند. وارد كه شدیم چند نفر از فرماندهان پایگاه به صیاد توهین كردند. می‌گفتند فرمانده ما نالایق است و تو بیخود از او حمایت می‌كنی. سخنان با لحن بدی گفته شد. رسم میهمان نوازی نبود. گذشته از این صیاد فرمانده نیروی زمینی بود و قانوناً می‌توانست آنان را توبیخ كند، اما با سعه صدر و طمأنینه رفت پشت تریبون . بعضی‌ها هنوز شلوغ می‌كردند و نمی‌گذاشتند حرف بزند. صیاد اما آرام و محكم سوره « والعصر» را خواند. جمعیت آرام شد. سخنرانی كوتاهی كرد. بعد با فرماندهان جلسه‌ای خصوصی گذاشت. در جلسه اصلاً به توهین‌هایی كه به او شده بود اشاره نكرد. بغض و كینه نداشت.
این برای یك فرمانده یك امتیاز بسیار بزرگ محسوب می‌شد. خیلی آرام صحبتش را ادامه داد و گفت:« حالا بنشینیم و صحبت كنیم و ببینیم مشكل چیست، مطمئن باشید به محض این كه رسیدم تهران كارهای لازم را انجام می‌دهم.»
سرانجام همه چیز به خوبی تمام شد. یعنی جلسه‌ای كه «سرگرد كریمی» ـ مسؤول حفاظت جلسه ـ انتظار بر هم خوردنش را داشت، به آرامی تمام شد. این روش او بود. قابلیت انعطاف پذیری‌اش بی‌نظیر بود. محیط او را نمی گرفت بلكه این او بود كه بر محیط غالب می‌شد.
یكی دیگر از خصوصیات با ارزش او این بود كه نماز را اول وقت می‌خواند. یك خاطره را به خصوص به خاطر دارم كه چطور صیاد در هر شرایطی نماز اول وقت و جماعت را ترك نمی‌كرد.
سال 64 قرار بود مانوری در سطح تهران برای آمادگی هر چه بیشتر نیروهای پلیس و شهربانی برگزار شود. منظور این بود كه یك گروه پنجاه نفری به عنوان نیروی ضد انقلاب وارد عمل شوند و بعضی از پایگاه‌ها را به تصرف خود در آورند و نیروهای پلیس از این قضیه جلوگیری كنند. خوب این تخصص من بود. با اجازه صیاد تصمیم گرفتم رهبری نیروهای مهاجم را به عهده بگیرم. پنجاه نفر از بچه‌های زبده نوهد را كه كاملاً با آن ها آشنا بودم، انتخاب كردم.
محل‌های كه می‌بایست به آن ها حمله شود، هم مشخص كرده بودند. یكی دو پمپ بنزین، یكی دو مركز مخابرات، مقر شهربانی، ساختمان مركزی قبلی ساواك و ... عملیات قرار بود بین ساعت 5 تا 5.5 صبح شروع شود. از ساعت 8 شب قبل از عملیات، حدودا 10 هزار نیروی پلیس در مناطق یاد شده مستقر شده بودند. با اسلحه كمری، كلاشینكف، تفنگ‌های سبك ژ ـ 3 و غیره. در واقع یك دیوار گوشتی در مقابل محل‌های مورد نظر كشیده بودند. در هر محل هم یك داور بود كه پیروزی هر گروه را مشخص می‌كرد. در ستاد نیرو هم صیاد و دیگر فرماندهان ارشد مستقر بودند. ما مراحل اولیه عملیات را از نیمه شب شروع كردیم. اسلحه نداشتیم. پیش از هر چیز باید چند نفر از نیروهای پلیس را خلع سلاح می‌كردیم. مقر اصلی گروه ما مدرسه نظام پایین میدان حر بود. لباس شخصی داشتیم اما فكر كردم این كافی نیست. عبا و عمامه امام جماعت پادگان را برداشتم و تنم كردم و با سه نفر دیگر با یك بیوك آبی كه سقفش قرمز بود، از پادگان زدیم بیرون. به راننده گفتم:« به اولین ماشین پلیس كه رسیدیم بكوب بهش.»
چند خیابان را كه گذشتیم ماشین پلیسی پیدا شد. راننده كاری كه گفته بودم، انجام داد. سریع از ماشین پریدیم بیرون پلیس‌ها هم همین طور‌ هاج و واج مانده بودند كه این حاج آقا این وقت شب این جا چه كار می‌كند. نگذاشتیم هیچ عكس‌العملی نشان دهد. اولی را بلند كردم و زدم زمین، خنده‌دار این كه همان زمان یك كامیون داشت از محل رد می‌شد.
راننده سرش را از پنجره بیرون كرد و گفت:« حسابش را برس حاج آقا!»
خنده‌ام گرفته بود. بقیه را هم به همین صورت خلع سلاح كردیم. لباس هایشان را در آوردیم. 110 نفر از بچه‌ها سوار مینی‌بوس‌هایی كه قبلا حاضر كرده بودیم و همه لباس‌های پلیس تنشان بود، به مقر پلیس در میدان فردوسی حمله كردند قرار بود آنجا را تصرف كنند. آن ها را با دیگر نیروهای پلیس وارد مقر كردیم. مقر را كه تصرف كردیم داور رای به پیروزی كامل ما داد اما نیروهای پلیس قبول نكردند، و با بچه‌های ما درگیر شدند. جالب این كه من تمام شب پیش « تیمسار عقبایی» فرمانده انتظامی تهران بزرگ آن زمان بودم. او نمی‌دانست من فرمانده حمله كنندگان هستم ومن هر چند وقت یك بار از جلو چشمش دور می‌شدم ، كاری انجام می‌دادم و بر می‌گشتم.
یكی دیگر از مراكز مورد نظر ساختمان مخابرات هفت حوض نارمك بود. نیروهای پلیس كاملاً آن را محاصره كرده بودند. هیچ كس نمی‌توانست وارد آن جا شود.«دهقان‌پور» یكی از بچه‌های ما همراه همسر و بچه‌هایش وارد مخابرات می‌شوند و آن جا را به تصرف در می‌آورد و برای نشانه‌گذاری تصرف به دیوار رنگ می‌پاشد. اینجا را هم داور به نفع ما رای داد. ولی باز نیروهای پلیس قبول نكردند و بنده خدا را جلو زن و بچه‌اش كتك می‌زدند، طوری كه روانه بیمارستان شد.
اما هدف مهم ما مقر اصلی كلانتری سوار، چهار راه قصر بود. آن جا را هم بچه‌ها با لباس مبدل تسخیر كردند. من بلافاصله رفتم آن جا تا داور را پیدا كنم اما هر چه گشتم نتوانستم او را پیدا كنم با پرس و جو فهمیدم داور را طبقه پایین تقریبا زندانی كرده‌اند. خودم را هر طوری بود بهش رساندم و گفتم ما اینجا را تصرف كرده‌ایم او هم رای صد در صد به ما داد. بعد همراه داور رفتم پهلوی تیمسار عقبایی و همه چیز را بهش گفتم. در تمام مناطق ما پیروز شده بودیم. تیمسار عقبایی پشت بی‌سیم به همه نیروها می‌گفت:« من به كسی كار ندارم، تا شب نشده باید آن كه لباس روحانی تنش بوده و سوار یك بیوك قرمز بوده پیدا كنید...» تازه جالب این بود كه بیوك ما فقط سقفش قرمز بود.
در انتهای عملیات از طرف بازرسی كل پیروزی نهایی ما تایید شد ولی شهربانی اصلاً قبول نكرد. این همه را تعریف كردم تا به اصل قضیه برسم. بعد از ظهر همان روز كه كارمان تمام شده بود زمان مغرب و عشاء با صیاد سوار ماشینش بودیم و داشتیم از خیابان كارگر می‌گذشتیم.
صدای اذان كه بلند شدن ما نزدیكی مسجد حضرت امیر(ع) بودیم. صیاد گفت:« بهترین وقت برای نماز جماعت است.»
- نه؟ آن هم تو این شلوغی؟
حقیقتش از ساعت سه - چهار بعدازظهر كه بازرسی كل پیروزی ما را تایید كرده بود، نیروهای پلیس در سطح شهر هر چه ارتشی می‌دیدند، دستگیر می‌كردند. صیاد هم لباس تنش بود. گفتم: «این ها حسابی از دست ما عصبانی هستند. ممكن است به شما توهینی شود. با این جمعیت نمی‌شود آن ها را كنترل كرد.»
- غلام! یك كلام. نماز جماعت و والسلام.
من هم چون همواره تابعش بودم همراهش رفتم. نیروهای پلیس می‌خواستند دستگیرش كنند اما خوب به هر حال حریف ما كه نمی‌شدند. حتی بعد از تمام شدن نماز ما را تا ستاد تعقیب كردند. اما هر چه بود كار از كار گذشته بود و مانور تمام شده بود.

ادامه دارد

ویژه‌نامه سی سالگی دفاع مقدس در خبرگزاری فارس
جستجو در وبلاگ
درباره من
موضوعات
لینک های مفید
فروشگاه مجله و کتاب الکترونیکی کیوسک 724
گالری والپیپر و عکس پس زمینه والپیپرهای ایرانی
قالب های حرفه ای وبلاگ
مجله تفریحی سرگرمی جزیره نشین
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :