تبلیغات
دفاع مقدس ، شرافت و شجاعت مظلومانه - خاطرات شهید غلامرضا خلیلی/8

دفاع مقدس ، شرافت و شجاعت مظلومانه

با یاد آن روزهائی که مرد از نامرد تشخیص داده می شد . گروه پژوهشی معارف انقلاب اسلامی شهرستان آران و بیدگل

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: 13 دی 89 11:00
در اولین روزهای جنگ چه گذشت

خبرگزاری فارس: اولین شبیخون نیروهای انقلاب به دشمن بعثی به این صورت بود كه با شروع تهاجم سراسری در اول مهر 59 دشمن به فاصله چند روز توانست از تنگه چزابه عبور كند و با تصرف بستان و سوسنگرد خود را به حمیدیه در یك كیلومتری سوسنگرد برساند.

شهید غلامرضا خلیلی شهانقی (نفر دوم از چپ) و شهید علی صیاد شیرازی
شهید غلامرضا خلیلی شهانقی (نفر دوم از چپ) و شهید علی صیاد شیرازی

شهید غلامرضا خلیلی شهانقی
شهید غلامرضا خلیلی شهانقی

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس، غلامرضا خلیلی شهانقی از افسران توانمند تیپ نوهد (كلاه سبزهای نیروی زمینی ارتش) در دهه 50 وارد میدان مبارزات سیاسی شد و در دوران پیروزی انقلاب و پس از آن به ویژه در سال های دفاع مقدس در حالی كه مسئولیت های خطیری را به‎عهده داشت ، تا مرز شهادت پیش رفت. آن چه می خوانید بخش هشتم از خاطرات امیر بسیجی شهید خلیلی است :
پس از معرفی رسمی صیاد به عنوان فرمانده نیروی زمینی همراه هم به منطقه برگشتیم. من از همان زمان طرح به وجود آوردن یك گردان ضربت را پیگیری می‌كردم. ابتدا چارت سازمانی‌اش را كشیدم. البته پیش از این چیزی شبیه به آن در نیروهای مخصوص بود اما من سعی كردم با توجه به نیاز منطقه آرایش جدیدی به گردان بدهم. به این صورت كه آن‌ها را به تیم‌های 12 نفری تقسیم كردم. افراد هر تیم را هم دو به دو كنار هم گذاشتم. یك خمپاره‌انداز، یك كمك، یك آر - پی - چی زن یك كمك و تك تیرانداز، موشك تاو .... هر یك گردان، با ستاد و بقیه 214 نفر می‌شدند. نیروها از بچه‌های سپاه بودند. پیش از این، آن‌ها را سردار تمیزی به منطقه فرستاده بود. شهید فروغی را مسئول گردان گذاشته بودم. قبل از این آن‌ها را شهیدان «مجدی» و «كردآبادی» سازماندهی كرده بودند. بیشترشان بچه‌های اصفهان بودند. دو ماه تمام شبانه روز آموزش می‌دیدند. پس از آموزش‌های لازم گردان بعنوان گردان ضربت مسلم اعلام آمادگی كرد. اولین مأموریت را برای این گردان در منطقه «دهگلان» سنندج گرفتم. در واقع دو مأموریت پشت سر هم بود. آن قدر آن‌ها مأموریتشان را خوب انجام دادند كه خودمان هم تعجب كردیم. باید می‌رفتیم به عمق كوهستان عده‌ای از ضد انقلابیان را از بین می‌بردیم.هفت، هشت كیلومتر پیاده روی بود. این مسافت را بسیار سریع رفتیم. طی نیم ساعت اهدافمان را زدیم و برگشتیم. بدون حتی یك زخمی. كم‌كم گردان داشت اسم در می‌كرد.
31 شهریور 1359 همراه صیاد در پایگاه هوایی كرمانشاه بودیم. جلسه‌ای بود برای معرفی فرمانده جدید هوانیروز بود. پس از معرفی و اتمام جلسه، آماده شدیم تا سوار هلی‌كوپتر شویم. هنوز به آن نرسیده بودیم كه ناگهان بالای سرمان، یك كیلومتری دیوار كوه، چند هواپیما دیده شدند. ما در محوطه‌ای صاف ایستاده بودیم و داشتیم بالای سرمان را نگاه می‌كردیم. در لحظه اول تنها متوجه شدیم خودی نیستند. طور مخصوصی بودند، دماغه‌شان گرد بود، اولی رسید. همچنان مبهوت نگاه می‌كردیم كه از همان ابتدای باند بمب‌هایشان را ریخت. دومی بمب‌هایش را روی خانه‌های سازمانی ریخت. چهار فروند بودند. به نوبت آمدند، بمب‌هایشان را ریختند و رفتند. آژیر حمله هوایی تازه پس از رفتن آن‌ها كشیده شد. جنگ شروع شده بود. یك جنگ 8 ساله پر از حوادث تلخ و شیرین، بله جنگ شروع شده بود. اما چرا؟
از همان ابتدای پیروزی انقلاب به رهبری قائد اعظم امام (ره) عوامل استكبار جهانی در داخل و ابرقدرت‌ها در خارج دست به تحركاتی زدند، چرا؟ چون پسوند این انقلاب واژه اسلامی بود. حتی بحث شخص امام (ره) نبود. فكر اولیه استكبار این بود كه اتفاقی نیفتاده، حكومت شاه رفته و حكومت دیگری آمده. با این هم معامله می‌كنیم. اما اسلام كه معامله بردار نیست. ولی آمریكا و به تعبیر حضرت امام (ره) شیطان بزرگ دست بردار نبود. در داخل امثال بنی‌صدر و مدنی تا جایی كه توانستند در امر جنگ مسامحه كردند. پیش از این گفته بودم كه اوایل انقلاب، همراه همسرم به قصبه آبادان رفته بودیم و همان‌جا متوجه تحركات مشكوك عراق شده بودم. وقتی گزارش‌ها را به مركز فرستادیم، در دولت موقت و كمیسیون امنیت نظر دادند: «این ها توهمات است. بعد از هر انقلابی همه منتظر هستند كسی به آن‌ها حمله كند. مسئله‌ای نیست عراق از ترسش دارد این تحركات را انجام می‌دهد.»
اما آن‌ها بودند كه در خواب خرگوشی بودند. برای ما كه نظامی بودیم مشخص بود نوع سازماندهی آموزشی نیروهای عراقی‌ها ،گسیل و جابجایی نیروها، استحكامات و آوردن آن‌ها در مرز چیزی جدا از یك ترس ساده است. هیچ كشوری تنها به علت ترس روی استحكامات سرمایه‌گذاری نمی‌كند. استحكامات نظامی یعنی آمادگی برای جنگ و حمله و پیشروی. حتی آن‌ها تاسیساتی ایجاد كرده بودند و پاسگاه‌های مرزی‌شان را تجهیز كرده بودند. حتی پاسگاه‌های جدید احداث كرده بودند. اما جواب آن‌ها به ما این بود كه توهمات است شما دارید بزرگنمایی می‌كنید!!
موازی با این، عوامل داخلی عراق با نام «خلق عرب» مناطق جنوب را ناامن كرده بودند. افرادی را داخل خاك عراق آموزش داده و چند ماه قبل از حمله وادر خاك ما كرده بودند تا به عنوان دفاع از خلق عرب به آدم كشی بپردازند، لوله‌های خطوط نفت را منفجر كنند و گزارش تحركات نظامی ما را به عراق بدهند.
پس از همه این مقدمات بود كه صدام در صفحه تلویزیون قرارداد 1975 را پاره كرد. این پس از جاده سازی‌های عظیمی بود كه عراق تا مرز ما و گاه تا داخل خاك ایران انجام داده بود.
اما ما از 22 بهمن 57 تا 31 شهریور 59 هیچ كار بنیادی‌ای در جهت تغییر سازمان و فرهنگ ارتش انجام نداده بودیم. یا حداقل كارهایی را كه شروع كرده بودیم به نتیجه نرسیده بود. ارتش پس از انقلاب بی‌تعارف ارتش شاه بود. تمام رده‌های بالای فرماندهی وابسته به دربار و غرب بودند. ارتش، ارتش شاهنشاهی بود. برای ما تبدیل آن به یك ارتش اسلامی كار زیادی می‌برد. هر چند از پیش از پیروزی انقلاب شناسایی نیروهای مؤمن را شروع كرده بودیم اما هنوز به نتیجه نرسیده بود. تمام سران ارتش یا فراری بودند یا در خارج به سر می‌بردند و یا اعدام شده بودند. اركان ارتش متزلزل بود. علاوه بر این ،بنی‌صدر كه آمد، علاوه بر حكم ریاست جمهوری، حكم فرماندهی كل قوا را هم گرفت كه این تازه اول مشكلات بود. در ادامه خواهم گفت تفكر بنی‌صدری در چه جاهایی به نیروهای مسلح ضربه‌های سنگینی وارد كرد.
جدا از این، تفكرات خائنانه، «مدنی» وزیر دفاع بنی‌صدر هم مزید بر علت بود. او طی یكی دو حركت نابخردانه و البته خائنانه از لحاظ نظامی اركان ارتش را به هم ریخت. احكام او به ظاهر مردمی و انقلابی بود اما هر سرباز تازه به نظام آمده هم می‌فهمید این احكام چه ضربه‌هایی به ارتش می‌زند. او اعلام كرد نیروهای ارتش محل خدمتشان را خودشان انتخاب كنند. یعنی هركس هرجا دلش خواست برود. این چند ضربه اساسی به ما زد. اول این كه مردم بعضی از مناطق علاقه بیشتری برای ورود به ارتش دارند و بعضی كمتر. خب طبیعی است هر كس دوست دارد به وطنش برود، در نتیجه در برخی از مناطق كشور تراكم نیرو به وجود آمد و در بعضی جاها كمبود. مساله دوم و مهم‌تر این كه ما تقریبا در تمام مرزهای كشورمان با ضد انقلاب در جنگ بودیم. ضد انقلابیون هم بیشتر از عوامل فریب‌ خورده محلی بودند. طبیعی است نظامی اهل منطقه كمتر تمایل دارد با همشهری‌اش درگیر شود. نمونه‌های زیادی گزارش می‌شد كه بعضی افراد حتی اسلحه‌هایشان را به ضد انقلابیون می‌بخشیدند.
كار دیگر مدنی این بود كه سربازی را از دو سال به 1.5 سال تقلیل داد. آن هم در شرایط جنگی. زمانی كه یك نیرو آموزش‌های لازم را می‌بیند، تجربه ملموس درگیری را پیدا می‌كند و برای جنگ آماده می‌شود ترخیض می‌شود. از طرف دیگر بنی‌صدر و مدنی به شدت مخالف این بودند كه ارتش از حالت انفعال خارج شده و به صورت انقلابی در‌‌آید.
اما سپاه و نیروهای مردمی...
این نیروها هم به دلیل آن كه از همان ابتدای انقلاب با ضد انقلاب درگیر بودند فرصت سازماندهی نداشتند. پیش از انقلاب همان‌طوری كه گفتم در حمله به كلانتری‌ها و پادگان‌ها، بچه حزب‌اللهی‌ها نهایتا یك كلت كمری یا ژ-3 برمی‌داشتند اما گروهك‌ها هرچه دستشان می‌رسید، می‌بردند. خمپاره 120 و 60 آر-پی-چی بازوكا، تانك و حتی موشك‌انداز. همان موقع به خودم می‌گفتم: «ببین ما داریم فقط همین لحظه پیروزی انقلاب را می‌بینیم اما دشمن دارد بعد از انقلاب و جنگ داخلی را زمینه‌چینی می‌كند.» هنوز هم می‌بینیم پس از سال‌ها آن سلاح‌ها را صاحب هستند. به همین دلیل سپاه و دیگر نیروهای مردمی فرصت پیدا نكرده بودند به شكل مناسب در آیند و بتوانند جلو حمله نظامیان عراق را بگیرند. تازه این جدا از مخالفت جدی بعضی از افراد با حضور سپاه بود. تفكراتی كه به دنبال انحلال سپاه بودند و اگر نبود تلاش‌های شهید بهشتی برای گنجاندن آن در قانون اساسی ، معلوم نبود سرنوشت سپاه به كجا می‌انجامید. شهید مطهری هم همه حیثیت و نفوذش را روی تثبیت سپاه در قانون اساسی گذاشت.
با این وصف تا جایی كه می‌توانستند سپاه را در زمان شروع جنگ تضعیف می‌كردند. مثلا اگر قرار بود مهماتی به سپاه اختصاص داده شود به بهانه این كه این‌ها یك نیروی كلاسیك نیستند از آن ممانعت می‌كردند . می‌گفتند: «ارتش هست، به سپاه تفنگ ساده هم بدهیم كافیست.»
سپاه حتی یك محل آموزش اصولی نداشت. خود من در مازندران نیروها را در محلی كه محل تفریح مردم بود، آموزش می‌دادم، یعنی در فرح‌آباد ساری. در تهران در كاخ سعدآباد در انتهای پادگان، محلی را گرفتیم و آموزش‌ها را شروع كردیم. برخی از نیروها را هم در بیابان‌ها با نهایتا در مساجد آموزش می‌دادیم. محلی نبود كه پوشیده باشد تا حرف‌ها و اعمالمان پوشیده بماند.
كارشكنی دیگر این بود كه می‌گفتند بسیج باید زیرنظر ارتش باشد. از یك بند اساسنامه نیروی مخصوص، استفاده می‌كردند، مبنی بر این كه آموزش نیروهای مردم برعهده این تیپ است. بنی‌صدر و خط فكری او با استناد به همین بند می‌خواستند بسیج را از زیرنظر سپاه در آورند. در حالی كه از آن سمت در 14 شهریور 59 تحركات عراق در منطقه قصر شیرین شروع شده بود. نوار مرزی را با توپخانه و خمپاره زدند. اولین درگیری ما در 22 شهریور در نوار مرزی جنوب اتفاق افتاد كه اولین شهید جنگ از بچه‌های سپاه امیدیه در همان‌ جا به شهادت رسید، كه فردای همان روز تشییع شد. این تحركات چند روزی ادامه داشت. با سلاح سبك و نهایتا خمپاره تا این كه در 31 شهریور با تمام امكانات و آرایش 12 لشكر تا دندان مسلح از زمین و هوا به خاك جمهوری اسلامی ایران حمله كردند. در تمام طول نوار مرزی، از مرز ایران و تركیه،‌پیرانشهر، اشنویه، پوه لدیان، مهاباد، شمال غرب و كردستان، منطقه قصر شیرین، نفت شهر، سومار،‌ سرپل ذهاب تهران، دهلران، عین خوش و از ارتفاعات حمرین، فكه، چزابه، بستان، هویزه و در نهایت آبادان و خرمشهر. از آسمان هم تمام فرودگاه‌های ما را بمباران كردند. تمام باندها را منهدم شد و اگر نبود تلاش نیروهای مؤمن هوایی مگر می‌توانستیم از همان اول ثانیه‌ها، حمله‌شان را به صورت هوایی پاسخ دهیم. ارتش عراق از تمام طول 2700 كیلومتر مرزی كه با ایران داشت، به طرف ایران آمده بود، و از زمین و آسمان در حال كوبیدن بود. اما نیروهای نظامی ما به عللی كه عرض كردم نمی‌توانستند به طول كلاسیك در برابر آن‌ها ایستادگی كنند. این درحالی بود كه با خیانت‌های بنی‌صدر حتی از همان ظرفیت بالفعل نیروهای نظامی هم نمی‌توانستیم بهره ببریم.
تا یك ماه پس از شروع جنگ در منطقه «موچش دهگلان» سنندج بودیم. پس از آن كه آن دو ماموریت با موفقیت صددرصد انجام شد، صیاد با برادر صفوی هماهنگ كرد تا گردان ضربت مسلم به منطقه دارخوین برود و در شكستن حصر آبادان كمك كند. گردان اول رفت اهواز. رفتیم به پایگاه «گلف» كه شهید باقری و برادران رشید و صفوی هم آنجا بودند. رفتیم «دارخوین»‌ایستگاه محمدیه خط شیر، هدف اصلی آزادسازی پل «مارو» بود.
چند روز اول را به شناسایی منطقه گذراندیم. همان‌ موقع تصمیم گرفتیم برای عبور از كارون برنامه‌ریزی كنیم. «شهید میركمال» یكی از مربی‌های مخلص ارتش بود. به بچه‌ها آموزش غواصی می‌داد. اولین تمرین‌های عبور از كارون آنجا صورت گرفت. بچه‌ها پس از آموزش طول سیصد - چهارصد متر زیر آب را می‌رفتند. طناب كشیدیم و امتحان كردیم كه ‌آیا می‌شود نیروها را رد كرد یا نه.
صبح روز دوازدهم آبان پنجاه و نه از سنگر بیرون آمدم تا صورتم را بشویم. همان‌طور كه نشسته بودم ناگهان یك خمپاره خورد ده متری‌ام و تركشی هم به پای چشم چپم خورد. جای حساسی بود، فورا به تهران رفتم. در بیمارستان، دكتر «رسا» از چشم پزشكان حاذق روی چشمم را ترمیم كرد. به خود چشم آسیب جدی وارد نشده بود اما تركش از پای چشمم رفته بود و در فك گیر كرده بود. دو تا از دندان هایم را كشیدند تا آن را در بیاورند اما نشد. تركش یك شاخه عصبی صورتم را سوزاند و از بین برد و به دو شاخه دیگر آسیب جدی وارد شد. طوری كه الان طرف چپ صورتم فلج است.
بعدها بالای گونه‌ام را جراحی پلاستیك كردند و در حال حاضر بیش از 30 درصد حس ندارد. وقتی دستم را رویش می‌كشم تنها كمی گزگز می‌كند. 6 روز در بیمارستان بودم و 5 روز در خانه، بعد برگشتم منطقه. در این فاصله عملیات شروع شده بود و قسمت عمده‌ای از گردان ضربت مسلم در «تنگه چزابه» از بین رفته بود. گردان در جاهای مختلف شركت كرده بود و از 214 نفر سرباز اولیه تنها 35 نفر سالم مانده بودند. بقیه یا شهید و یا مجروح شده بودند. شهیدان فروغی، كردآبادی، مسجدی، اصفهانیان، در همین زمان به شهادت رسیدند.
از این پس وارد مرحله جدیدی می‌شویم. از این تاریخ هم به واسطه مسئولیتی كه داشتم یعنی همراهی همیشگی با فرمانده نیروی زمینی ارتش و هم علاقه شخصی، بیشتر عملیات‌های جنگ را پیگیری كردم. برای یك نظامی هیچ چیز جالب‌تر از نوع و زمینه عملیات جنگی نیست. از این پس تمام اطلاعاتی را كه از عملیات‌های مختلف جمع‌آوری كرده‌ام، خواهم آورد. گمان می‌كنم وقایع به این صورت برای اولین بار است كه شرح داده می‌شود.
اولین شبیخون نیروهای انقلاب به دشمن بعثی به این صورت بود كه با شروع تهاجم سراسری در اول مهر 59 دشمن به فاصله چند روز توانست از تنگه چزابه عبور كند و با تصرف بستان و سوسنگرد خود را به حمیدیه در یك كیلومتری سوسنگرد برساند. خطر رسیدن دشمن به جاده مهم اهواز - اندیمشك و قطع آن و همچنین قطع جاده‌های اهواز خرمشهر و اهواز بستان بسیار نزدیك بود. در حمیدیه با عجله سنگرهایی برای مقاومت آماده می‌كردیم. مسلم بود كه با روشن شدن هوا حركت دشمن ادامه پیدا می‌كرد.
باید همان شب كاری انجام می‌دادیم. تا آن زمان نیروهای عراقی همواره در حال پیش‌روی بودند و هیچ مانعی در برابرشان نبود. ولی آن شب تصمیم دیگری گرفته شد. شبیخونی آغاز شد كه اسطوره بی‌شكستی دشمن را در هم شكست. تعداد اندكی داوطلب شهادت به فرماندهی برادر «غیور اصلی» سازمان‌دهی شدند. اعلام شده بود هر كس داوطلب شهادت است باید جلو بیاید. هیچكس به فكر بازگشت نباشد. آر-پی-جی سنگین‌ترین سلاح بود، آن هم نه به اندازه نفرات. بقیه با تفنگ و نارنجك دستی شبیخون را شروع كردند. نفربرهای دشمن روی جاده در حال حركت بودند و برای پیشروی فردا صبح آماده می‌شدند. ساعت یك بامداد با شلیك همزمان 9 آر-پی-جی به طرف تانك‌ها و نفربرهای دشمن، شبیخون شروع شد و بچه‌ها در میان دشمن به شكار تانك‌ها و نفربرهای آنان پرداختند. البته عملیات نظم درستی نداشت. حتی چند بار مهمات تمام شد و بچه‌ها برگشتند عقب، مهمات برداشتند و دوباره جلو رفتند. با این وجود تا روشن شدن هوا دشمن در آن محور از هم پاشیده شد و مسافت زیادی به عقب رفت. ساعت 8 صبح هم چند فروند هلی‌كوپتر هوانیروز به شكار تانك‌ها و نفربرهای سرگردان دشمن پرداختند. آن‌ها كاملا متواری شده بودند. حتی از بستان هم عقب‌تر رفتند. اما به خاطر این كه ما نیروی جایگزین نداشتیم تا در مناطق آزاد شده مستقر كنیم، آن‌ها باز هم جلو آمدند. ولی مثل دفعه پیش تا حمیدیه جلو نیامدند. تازه همان‌جایی هم كه مستقر شدند شروع به سنگركنی كردند كه این اولین سنگركنی دشمن در برابر نیروهای ما بود. رارد «غیور اصلی» در بازگشت از همین عملیات به شهادت رسید.

*عملیات امام مهدی(ع) در غرب سوسنگرد در 26/12/59


نكته قابل توجه در مورد سوسنگرد این بود كه دشمن تا دیوارهای شهر پیش آمده بود. بچه‌ها هم با حفر كانال خودشان را به دل دشمن رسانده بودند. این تجربه‌ای بود كه در خرمشهر هم صورت گرفت. در كوت عبدا... و كوت شیخ تا پشت كارون كانال كنده شده بود.

این عملیات با حدود 2 هزار نفر انجام شد و فرمانده آن دوستم «اسحاق عزیزی» بود. یك سردار جنگ كه پیش از انقلاب در میدان خراسان مكانیكی داشت، لاغر اندام و خوش سیما و در حضور آن همه نظامی با سابقه به خاطر جسارت و دانایی‌اش رهبری عملیات را به عهده گرفت. عملیات در وهله اول كاملا موق بود. نیروها به دل دشمن رسوخ پیدا كردند. اما برای این كه نیروی جایگزین و پدافند نبود تا آن‌ها را تقویت كند، دشن حمله برد و نیروهای ما را عقب راند.

*عملیات در محور كرخه و دزفول به تاریخ: 15/1/60


وارد سال جدید شده بودیم. در كردستان، صیاد طرح عملیات مشترك ارتش و سپاه را داده بود كه چند باری انجام شد. از آنجایی كه در آن منطقه فرماندهی عملیات‌ها مشترك، سپاه و ارتش را به عهده داشتم، این جا هم از این نوع عملیات‌های تلفیقی استفاده كردیم. تجربه خوبی بود چون اگر كسی ایمانش ضعیف بود و احتیاج به جسارت بیشتری داشت از توان برادر با ایمانش بهره می‌گرفت و عملیات را به سرانجام می‌رساند.

منطقه عملیاتی در «جسر نادری» و «تپه چشمه» موفقیت‌آمیز بود. حدود سه كیلومتر پیشروی كردیم. تلفات دشمن از این قرار بود: انهدام 15 دستگاه نفربر؛ 80 كشته و 81 اسیر. ما هم 20 شهید دادیم.
همزمان با آن در محور شوش هم عملیاتی انجام شد. البته تمام این عملیات ها با توجه به موقعیت نیروهای خودی و دشمن كاملا محدود بود. تحركی انجام می‌شد، از موانع پدافندی خارج می‌شدیم، حمله‌ای می‌كردیم و بعد نیروها به محل‌های خود برمی گشتند.
در این عملیات 30 درصد نیروها از یگان سپاه و 70 درصد باقی مانده از ارتش بودند. دشمن سه دستگاه تانك و نفربر از دست داد. یك هلی‌كوپتر هم سقوط كرد 200 نفر كشته و 44 نفر اسیر دادند. از ما هم 15 نفر شهید شدند.

*عملیات در سه محور شوش، الله اكبر و غرب سوسنگرد در 31/2/60


عملیات در این سه منطقه همزمان بود. باز هم نیروهای مشترك و سپاه بودند. این بار نیروهای نامنظم شهید چمران هم حضور داشتند. عملیات به صورت كلاسیك و غیركلاسیك اجرا شد. عملیات در ارتفای الله اكبر كلاسیك بود در شوش هم كلاسیك و هم غیركلاسیك و در غرب سوسنگرد كاملا غیركلاسیك و چریكی انجام شد.

در شوش 2.5 كیلومتر بیشتر پیش نرفتیم. ولی در سوسنگرد 12 كیلومتر پیشروی كردیم. در الله هم حدود 8 كیلومتر كه تمام ارتفاعات الله اكبر به تصرف ما درآمد. این عملیات از چند جهت مهم بود. اول به این علت كه اولین تجربه ما در پیشروی در چند منطقه بود هر چند سه منطقه حول یك محور و در یك امتداد قرار داشتند. دیگر اهمیت خود مناطق آزاد شده كه برای ما در عملیات بعد بسیار مهم بود. به خصوص ارتفاعات الله‌اكبر كه به شمال بستان مشرف می‌شد.
عراقی ها در این عملیات حدود 7 تانك و نفربر از دست دادند. حدود 20 تانك و نفربر هم سالم به غنیمت گرفتیم. 844 نفر اسیر از آنها گرفتیم و 700 نفر از آنها هم كشته شدند. ما هم حدود 80 نفر شهید دادیم.

*عملیات در محرو شحیطیه (غرب الله اكبر)


حسن این عملیات این بود كه از نیروهای سپاه و ارتش به طور مساوی شركت داشتند. حدود 1.5 كیلومتر پیشروی كردیم كه در آن تپه «سبز» در شمال غرب شحیطیه ازاد شد. همین طور 2 روستای عرب نشین «ناجی» و «صالح حسن» در كناره شمالی كرخه.

عراقی‌ها 30 دستگاه تانك و نفربر از دست دادند. 100 نفر كشته دادند و 60 نفر از آنها به اسارت ما درآمدند ما هم 70 نفر شهید دادیم. نیروهای كشته شده عراقی بیشتر نیروهای اطلاعاتی آنها بود كه در آن منطقه گرد آمده بودند.

*عملیات شهید مدنی در سوسنگرد در 6/6/60


یك عملیات ادغامی دیگر، 30درصد سپاه و 70 درصد ارتش. تلفات عراقی‌ها 50 دستگاه تانك و نفربر، 50 نفر كشته و 190 نفر اسیر بود. ما هم 9 دستگاه تانك از دست دادیم، همین طور 168 نفر شهید. این عملیات‌ها بیشتر به دلیل زمین‌گیر كردن دشمن و سردرگم كردن آنها بود. در ضمن آرامش را از آنها می‌گرفت و در همین زمان نیروهای خودی می‌توانستند بیشتر از خود فعالیت نشان بدهند و آموزش هم ببینند و بیشتر و بهتر برای حمله آ‌ماده شوند.


*عملیات جاده وحدت


این جاده را بچه‌های جهاد از فروردین همان سال از ماهشهر شروع كرده بودند كه از بیراهه به منطقه ذوالفقاری ابادان می رسید. سه چهار كیلومتر از این جاده كاملا در دید مستقیم دشمن بود كه مرتب زیر آتش آن قرار داشت. هدف از این عملیات دور كردن دشمن و امن كردن جاده بود. به خصوص كه در عملیات بعدی می‌خواستیم از آن استفاده كنیم. با اجرا كردن این عملیات هم نیروها روحیه بهتری پیدا می‌كردند و هم اولین تجربه مشترك بچه‌های رزمنده با جهاد سازندگی شكل می‌گرفت. درست به همین دلیل بود كه اسم این جاده را وحدت گذاشته بودند. چون در این عملیات هم بچه‌های ارتش هم سپاه و هم جهاد شركت داشتند و این حركت نمونه‌ای از همكاری ارزنده جهاد سازندگی با برادران رزمنده سپاه و ارتش محسوب می‌شد.


*عملیات شهید شیخ فضل الله نوری


دیده‌بان‌های دشمن در تپه‌های «شهید موذنی» مستقر بودند كه از آنجا كاملا به ما مسلط بودند و آتش نیروهای دشمن را علیه ما هدایت می‌كردند. هدف این عملیات غیركلاسیك، نابود كردن آنها بود. نیروهای ادغامی این بار 50 درصد سپاه و 50درصد ارتش بودند. حدود دو كیلومتر پیشروی كردیم. 15 تانك از عراقی‌ها منهدم شد. آنها 100 كشته و 170 اسیر دادند.


*عملیات فرمانده كل قوا، خمینی روح خدا


زمزمه هایی مبنی بر بركناری بنی صدر از فرماندهی كل قوا شنیده می‌شد. به سبب نفرتی كه بچه‌ها از او داشتند پیشنهاد شد در جبهه دارخوین عملیاتی به نام فرمانده كل قوا خمینی روح خدا انجام شود. تا در این صورت رضایت خودشان را از بركناری او نشان دهند. اما در تمام طول عملیات چیزی ذهن بچه‌ها را آزار می‌داد. اگر عملیات پیروز می‌شد بنی صدر از آن سوء استفاده می‌كرد و همه چیز را به نام خودش تمام می‌كرد اما اگر شكست می‌خوردیم، از آن جایی كه همه نیروهای عمل كننده بچه‌های سپاه بودند، تبلیغات به راه می‌انداخت و سپاه را به بی نظمی و نابلدی در جنگ متهم می‌كرد. درهر صورت می‌توانست كام بچه‌ها را تلخ كند. اما دست خدا بالاتر از این حرفها بود. ساعت 11 شبی كه قرار بود صبح آن عملیات شروع شود از تلویزیون اعلام شد حضرت امام (ره) بنی صدر را از فرماندهی كل قوا عزل كرده‌اند. شوری میان بچه‌ها افتاد و همه هم قسم شدند هر طور شده عملیات را با موفقیت پشت سر بگذارند.

قبل از عملیات به مدت 4 شبانه روز در محور عملیاتف بچه‌ها كانال می‌كندند. حدود 130 متر درست چسبیده به دشمن، كانال به شكل T كنده شده بود كه دو سر انتهایی آن وارد میدان دید دشمن جلوی خاك ریزی به فاصله 500متری آنها بود. همانطور كه گفتم كلیه نیروهای شركت كننده از سپاه بودند. البته یك گردان تانك M47 هم حضور داشت. در ضمن آتش توپخانه هم بچه‌ها را پشتیبانی می‌كرد.
ساعت 3:30 بامداد روز 3/5/62 عملیات با شیرین كام شدن بچه‌ها از عزل بنی صدر شروع شد. پیشروی بچه‌ها در جناح شمالی نیروهای شرق كارون 3 كیلومتر و حدود هفت كیلومتر در جبهه ذوالفقاری اعلام شد. یعنی با این عملیات دشمن كه تا جاده ماهشهر ابادان آمده بود تا پشت جبهه ذوالفقاری عقب كشید. وضع در جبهه ماهشهر آبادان مناسب نبود عراقی‌ها در جاده مستقر بودند و هر كه می‌خواست از آن گذر كند اسیر می‌كردند. شهید تندگویان و مهندس یحیوی و چند نفر دیگر از مهندسین شركت نفت در همین جا اسیر شدند.
تلفات دشمن در این عملیات: انهدام 33 دستگاه تانك و نفربر، 250 نفر كشته و 246 نفر اسیر بود. از بچه‌های ما هم 120 نفر به شهادت رسیدند.

*عملیات رمضان اول


این عملیات در تاریخ 5/5/60 در منطقه «طراح» كه محور آن حمیدیه و كرخه نور بود اتفاق افتاد. «طراح» چن كیلومتری جاده سوسنگرد اهواز است. نقطه خوبی بود كه بتوانیم نیروهای دشمن را از جاده‌ای كه درست كرده بودند و به سمت هویزه، سوسنگرد و اهواز امتداد داشت بیرون كنیم. حدود 4 كیلومتری پیشروی كردیم تلفات دشمن 40 تانك و نفربر، 200 نفر كشته و 197 اسیر بود.


*عملیات شهیدان رجایی و باهنر


این عملیات بلافاصله پس از عمل ناجوانمردانه منافقین در نهاد ریاست جمهوری صورت گرفت. در روزهای 11،10 و 12 شهریور. در سه منطقه حمیدیه، كرخه نور، الله اكبر و سرپل ذهاب. عملیات در الله اكبر موفقیت نسبی داشت اما در حمیدیه كرخ نور ضمن 4 تا 5 كیلومتر پیشروی، دشمن را تا آن طرف رودخانه عقب راندیم.

مجموع عملیات‌هایی كه تا این زمان گفته شد عملیات‌هایی بود كه به صورت ایذابی انجام می‌گرفت. بیشتر شكل جنگ‌های پارتیزانی و چریكی داشت. تك‌هایی موضعی با حجم كم بود كه هدف اصلی‌اش عقب نگه داشتن و جلوگیری از پیشروی آنان بود. به طور مثال گروه نامنظمی كه خود من در منطقه طراح در اختیار داشتم به همین صورت عمل می‌كرد. مثل یك گنجشك به دشمن نوك می‌زدیم و برمی‌گشتیم. این كار را به تناوب انجام می‌دادیم. گروه‌های دیگر هم همین طور. عراقی‌ها ذله شده بودند وحشت زده می‌شدند و می‌فهمیدند منطقه امن نیست.
مقر ما مدرسه «رودابه» بود. در اهواز هم در مدرسه سعدی استقرار داشتیم. شبها هم كه خسته برمی‌گشتیم تازه كارآموزش شروع می‌شد. من همواره هر فرصتی كه گیر می‌آوردم چه در عملیاتها و چه در پشت جبهه سعی می‌كردم آموزش‌هایم را انجام دهم. سیل نیروهای مردمی و غیرنظامی به منطقه سرازیر شده بود و خیلی بد بود اگر كسی به خاطر ندانستن مسائل نظامی آسیب ببیند. برای مثال یك بار شاهد بودم برادری داشت با ژ3 تیراندازی می‌كرد كه پوكه در تفنگ ماند دیگر نمی‌توانست كاری انجام دهد. تفنگ را انداخت و گفت: این خراب شد.
اگر این اتفاق حین عملیات صورت می‌گرفت روحیه‌اش به هم می‌ریخت. رفتم جلو و تفنگ را برداشتم یكی دوبار شلیك كردم بعد با چاقو پوكه را درآوردم و تفنگ را به دستش دادم.
از این نمونه‌ها زیاد داشتیم. گیر كردن آرپی‌چی، عمل نكردن نارنجك تفنگی و... همه اینها با آموزش مناسب حل می‌شد.
در همان منطقه لشكر زرهی قزوین استقرار داشت. حركات ایذاییی ما برای آنها گران تمام می‌شد. چون بعد از هر تك، عراقی‌ها آتششان را روی سر آنها می‌ریختند. آنها هم همیشه شكایت می‌كردند كه اینها كی هستند كه از جناح چپ ما به دشمن می‌زنند.
یك دفعه مثل همیشه در حال رفتن به پشت دشمن و ضربه زدن به آنها بودیم. در راه متوجه یك سری از نفرات دشمن كه در حال حمل مهمات بودند شدیم. برادری شمالی همراه ما بود به نام «علی پور» از بچه‌های نیروی مخصوص. به عراقی‌ها حمله كردیم، بیشترشان كشته شدند و باقی مانده آنها فرار كردند.در راه برگشت همین طور كه داشتیم ماجرا را برای هم تعریف می‌كردیم و می‌خندیدیم كه چه طور عراقی‌ها فرار می‌كردند دو هلی كوپتر عراقی بالای سرمان پیدا شدند. علی پور با همان لهجه غلیظش رو به من كرد و گفت: دیدی باباجان! تو ما رابه كشتن دادی باباجان.
خنده‌ام گرفته بود نمی‌دانستم بخندم یا فرار كنم.
- حالا راحت شدی؟! بدبخت شدیم. الان ما را می‌كشند.
از خنده روده بر شده بودم. اما باید كاری می‌كردیم.
- این طور نایستید.... پخش شوید.
همه پریدند تو شیارها وكانال‌های آب، هلیكوپترها كلی گلوله و دو راكت سمت ما شلیك كردند. وقتی رفتند، دور و بر را نگاه كردم و بچه‌ها را جمع كردم به كسی آسیب نرسیده بود. هنوز حركت نكرده بودیم كه دیدیم یك نفربر عراقی به سرعت به ما نزدیك می‌شود. تمام مهمات سنگین را حین عملیات استفاده كرده بودیم و هیچی همراهمان نبود. با ژ3 هم كه نمی‌شد جلوی نفربر ایستاد. لحظه‌ای به هم نگاه كردیم تا مقر سه چهار كیلومتری راه بود. اما چاره‌ای نبود. با تمام نیرویمان شروع به دویدن كردیم. تمام مسیر را یك نفس دویدیم. این بار هم جان سالم به دربردیم. اما چسمتان روز بد نبیند نیم ساعت بعد آتش بود كه روی لشكر 16 زرهی قزوین ریخته می‌شد.
از این پس بیشتر بر روی عملیات‌های كلاسیك تمركز خواهم كرد.
در 23 مهر 59 یعنی بعد از یك ماه و سه روز پس از جنگ، اولین حمله كلاسیك نیروهای ایرانی شروع شد. فرمانده وقت نیروی زمینی مرحوم «ظهیرنژاد» بود كه فرماندهی این عملیات را هم بر عهده داشت. وی آن زمان سرهنگ بود هدف، عبور از «جسر نادری» بود. پس از جسر نادری به طرف دزفول یك باند هواپیما بود و پس از آن یك پل و بعد از آن جاده‌ای كه به «عین خوش» می رسید. در این عملیات بیشتر نیروهای زرهی شركت داشتند. گردان‌های تانك چیفتن و M60 ارتش از جسر نادری رد شدند و وارد دشت عباس شدند. اما دشمن انگار از حمله خبر داشت. نیروها كه وارد دشت شدند آنها را زیر آتش گرفت. متأسفانه حمله ناموفق بود. بیشتر تانكها منهدم شدند و چند دستگاهی هم سالم دست عراقی‌ها افتاد. نیروهای دشمن به دنبال نیروهای ما تا پل آمدند و اگر دو دستگاه از تانكها بر روی پل منفجر نمی‌شد و راه آنان را مسدود نمی‌كردند از پل می‌گذشتند. همانجا زمین گیر شدند و كار پدافندی را شروع كردند.
عملیات كلاسیك بعدی درست سه روز بعد در محور هویزه شروع شد. نقش اصلی با لشكر 16 زرهی بود. 400 نفر از نیروهای سپاه هم به عنوان نیروی پیاده همراهشان بودند. در شروع، حمله كاملا موفق بود در همان ساعت اول نیروهای پیاده به سمت دشمن حمله كردند كه دشمن با دادن تلفاتی فرار كرد. حدود 40 دستگاه تانك و 3 قبضه توپ دشمن منهدم شدند. 500 الی 800 نفر اسیر دادند. اما متاسفانه چون پیروزی خیلی آسان به دست آمده بود و نیروها هنوز بی تجربه بودند، قدر موقعیت را ندانستند. در عملیات‌ها همیشه یك اصل وجود دارد به نام اصل استفاده از موقعیت كه در این جا كاملا فراموش شده بود. نیروهای ما بلافاصله شروع كردند به جمع آوری غنایم و برگرداندن تانك‌های غنیمتی به عقب. این كار نابسامانی عجیبی در آرایش نظامی و حوزه عملیات به وجود آورد. جنگ را خیلی آسان گرفته بودند و از پیروزی غره شده بودند. دشمن هم از فرصت استفاده كرد، همین كه دید نیروهای ما آرایش طبیعی ندارند پاتك زد كه متاسفانه موفقیت آمیز بود، نه تنها غنایمی كه گرفته بودیم از دست دادیم بلكه تعدادی از تانك‌ها و نفر بر هایمان هم سالم به دست دشمنان افتاد. نیروهای ما پنجا الی شصت تانك و نفر بر را گذاشتند و فرار كردند.
عملیات بعدی عملیاتی بود كه در تاریخ 20 دی همان سال وی داد.
70 درصد قوا از ارتش و 30 درصد باقی مانده سپاهی بودند كه این هم با شكست روبرو شد. عملیات در محور ماهشهر آبادان انجام گرفت.
عملیات بعدی در سال 5/7 صبح بیست و ششم اسفند پنجاه و نه اتفاق افتاد. عراقی‌ها همیشه شب منتظر حمله ما بودند. بیشتر تمركز آنها روی نگهبانی‌های شبانه بود. به همین علت نگهبانی‌ها در روز سست می‌شد. تصمیم گرفتیم این بار در روز حمله كنیم. از برادران ارتش خواسته شد پس از این كه چهار، پنج كیلومتر پیشروی انجام گرفت، تانك‌ها را از رودخانه عبور دهند و در منطقه مستقر كنند. اما آنها اعتقاد داشتند حمله در روز دیوانگلیست و دشمن حتما مقابله می‌كند و ما موفق نمی‌شویم، تنها قول آتش تهیه دادند.
حدود 200 نفر از نیروی‌ها «تك ور» آن روز از چهار محور به دشمن حمله كردند. پیش بینی ما درست از آب درآمد عراق‌ها كه اصلا انتظار حمله‌ی ما را در روز نداشتند، كاملا سردرگم شدند و عقب نشستند. یك گردان مكانیزه و 30 دستگاه تانك و نفربر از دست دادند. همچنین 100 نفر كشته و 68نفر اسیر دادند.
اما این بار هم نیروهای جایگزین به منطقه ارسال نشد. عراقی‌ها كه متوجه این مسئله شدند، دو روز بعد پاتك زدند و مواضع قبلی را پس گرفتند. ما در این عملیات 13 شهید دادیم.
این چندمین عملیات كلاسیك بود كه با شكست روبرو می‌شد. البته چون خودمان را كاملا بر حق می‌دانستیم و دشمن را باطل از شكست هم تجربه می‌آموختیم. برای ما تجربه شد كه سازماندهی را هیچ وقت نباید فراموش كرد. گسترش نیروها باید به نحو مطلوبی انجام شود و اطلاعات‌مان از منطقه باید به میزان كافی باشد. تجربیات تلخ كه گران به دست آمده بود. به همین دلیل بود كه بعدها تقریبا چنین شكست‌هایی كمتر رخ داد.
كم كم به اولین روزهای نبرد می‌رسیم. یعنی یك جنگ واقعی و رو در رو و برابر با دشمن. یك جنگ گسترده و سازمان یافته. البته تا همین جا هم موفقیت‌های زیادی به دست آورده بودیم. این درست كه مساحت زیادی از خاك كشورمان تصرف شده بود اما به هر حال جلوی دشمن سد شده بود. آنها دیگر ترك تازی‌های اولیه را نمی‌كردند كه مثلا مثال آقا دامادها وارد ایران شوند و سه روزه تهران را بگیرند و جمهوری اسلامی را ساقط كنند. آنها تا آن زمان متوجه شده بودند، هیچ كدام از خواب‌هایشان تعبیر نشده. اما فرمان تاریخی حضرت امام (ره) مبنی بر شكسته شدن حصر آبادان نیروی مضاعفی به همه داده بود. از این جا بود كه عملیات‌های واقعی شروع شد كه چشم و دل مردم ایران را شاد كرد و كمر دشمن و حامیانش را شكست. روزهای تلخ را پشت سر گذاشته بودیم، فاجعه هفتم تیر، انفجار دفتر ریاست جمهوری و هزاران فاجعه ریز و درشت دیگر را پشت سر گذاشتیم. اما همه چیز داشت به نقطه واقعی خودش می‌رسید. دیگر بنی صدر نبود و فرماندهی واقعی در دست امام (ره) بود.

ادامه دارد


ویژه‌نامه سی سالگی دفاع مقدس در خبرگزاری فارس
جستجو در وبلاگ
درباره من
موضوعات
لینک های مفید
فروشگاه مجله و کتاب الکترونیکی کیوسک 724
گالری والپیپر و عکس پس زمینه والپیپرهای ایرانی
قالب های حرفه ای وبلاگ
مجله تفریحی سرگرمی جزیره نشین
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :